دلمشغولی ها

کتاب

تاريخ و فرهنگ ايران در عصر انتقال از دوره ساسانی به دوره اسلامی. دکتر محمد محمدی ملايری

The Venture of Islam. Marshall G. Hodgson, University of Chicago Press, 1977

Shahrestani-ha i Eranshahr. Touraj Daryaee. Mazda Publishers, 2002

آهنگ

Crossroads, Eric Clapton, 2001

The Memory of Trees Enya, 1995

Films

باران: مجيد مجيدی

Russian Ark: Alexander Sukorov Russia/Germany/France, 2001

 

Friday, July 09, 2004

ماجرای شيخ عطار و تيارت سمبوليک! خوب، براتون نقل کنم از عشق رابعه، بنت کعب قزداری به بکتاش! بله، شيخ عطار برای ما تعريف می کنه که اين رابعه، دختر پادشاه بلخ بود و شاعر بود (شاعره غلطه، در فارسی ما علامت تانيث نداريم، در فارسی، خانم ها هم شاعر هستند!). خلاصه، اين خانم شاعر، که احتمالا" اولين شاعر زن پارسی گوی بعد از اسلامه، عاشق بکتاش می شه، اما برادرش حارث از اين مطلب زياد خوشش نمی ياد و دستور می ده که رابعه جان رو بندازند زندان و رابعه هم در زندان، با خون خودش، تمام در و ديوار رو پر شعرهای عاشقانه می کنه (ببينيد نبودن ناشر خوب چه به روز آدم مياره؟!). داستانی که عطار تعريف می کنه خلاصه کلی دل انگيزه و اگر حوصله خوندن بيت های سنگين و فلسفی شيخ رو نداريد، توصيه می کنم «داستانهای دل انگيز فارسی»، گردآوری زهرا خانلری رو بخونيد که مجموعه عالیه! اما بشنويد از ما (بنده، سرکار پينکفلويديش، سرکار فمينيست اين رزيدنس، جناب نقاش باشی)، که برای گذراندن يک شب پنجشنبه، تشريف برديم نمايشنامه «رابعه»، نوشته خانم چيستا يثربی و به کارگردانی جناب حسين سحرخيز که در ضمن نقش حارث رو هم بازی می کرد (تالار رودکی). بنده اصولا" به تئاتر علاقه دارم، علاقه به تاريخ هم که از دوست و دشمن پوشيده نيست، در نتيجه، با کلی ديد باز و نظر مثبت وارد سالن شدم. قبل از بالا رفتن پرده، کمی موسيقی سنتی پخش شد. بعد يهو: پوف، صحنه پر آدم، يک تخت خواب با يک مرد سپيد موی درش، همه آدمها هم لباسهای قديمی پوشيده اند. از اونجايی که من منصب قرزن السلطنه رو بر عهده دارم، اول نگاه کردم به لباسها! ای بابا! رابعه حدودا" قرنهای سوم و چهارم هجری بوده، اين لباسهای اينها چرا اينجوريه؟ وزير اعظم لباس موبدهای ساسانی پوشيده، سپاهيان لباسی دارند مابين لباس سربازان عرب و سربازان ايلخانی، خانمها هم ملبس به پوششی فی مابين لباسهای «محلی» (از نوعی که طراحان پست مدرن وطنی اينروزها طراحی می کنند) و لباسهای زنان در نقشهای ساسانی. خوب، بگذريم و برسيم به ديالوگ! آوخ! اينها چرا همچين حرف می زنند که انگار دارند ديالوگها رو از روی تخته می خونند؟ اصولا" هيچوقت باور نداشتم که مردم 1000 سال پيش به اينصورتی که فيلمهای تلويزيونی «تاريخی» ما نشان می دهند حرف می زده اند. نثر و گفتار ادبی تا زمانی نزديک زمان ما، نثری متفاوت از گفتار مردم بوده (مطمئنا" مردم زمان فتحعليشاه مثل نوشته های رستم الممالک حرف نمی زدند!). فکر کردم نمايشنامه نويسهای ما پيشرفت کرده اند و حداقل فهميده اند که ديالوگ طبيعی و قابل فهم، راه مهمی برای ارتباط با نويسنده است. پيرمرد روی تخت، کعب پدر رابعه و حارث، از روی تختی که در آخر صحنه قرارداده شده، بدون ميکروفون، مشغول ادای ديالوگهاييست که گفتنش برای يک آدم سالم و سرومروگنده هم سختست، اما به فرمايش نويسنده و کارگردان، اعليحضرت کعب مجبورند اينها را قبل از قالب تهی کردن به همراه ناله ها و عربده های دلخراش (يعنی من خيلی مردنيم، اما خودم هم نمی دونم چرا خفه نمی شم!)، ادا کنند. صداشون هم که به گوش ما نمی رسه که از خرد و پندهای مرد رو به مرگ استفاده کنيم. يعنی ميکروفون در وطن اينقدر گران است؟ بعد از مردن کعب (بيچاره اينقدر حرف زد که خناق گرفت!)، صحنه تشييع جنازه بود. اينجا، کارگردان محترم آمده بود که از هنرهای ملی استفاده کنه (هنر نزد ايرانيان است و بشت!) و به سمبوليسم تعزيه خوانی عاشورا و سوگ سياوشان رو آورده بود که نتيجه اش شده بود شاهکاری که شما رو ياد رقصهای سرخپوستی دور آتش در فيلمهای جان وين می انداخت! (من می گم ريشه همه پيشرفتهای بشری در ايرانه، حالا شما بگيد نه!). صحنه بعدی، گفتار آتشين دو سرباز با کوس و کرنا بود (يکيشون صداش درنمی آمد، ميکروفون هم که به ميهنی بودن قضيه صدمه می زد!). بعد از نقالی سربازان (و حتما" جنگ نقالان!)، قسمت حرکات موزون بود (رقص سابق، در تالار رودکی سابق، در خيابان حافظ سابق، در شهر تهران سابق، در کشور ايران سابق، بزودی در کره زمين سابق!). رقص قاسم آبادی با الهام از رقص چوب بجنوردی و کاساچوک قزاقی به موزيک رپی که به وسيله يک خواننده ترک زبان در حال زدن ترومپت اجرا شده بود و با قيچک همراهی می شد. آش شله قلمکاری که بيا و ببين! فکر کنم کارگردان محترم با الهام از آثار وطنی قباسه چاکی نظير «اشکها و لبخندها»، تصميم گرفته بود قدری ساز و آواز، برنامه رو از خشکی نجات می ده (روغن کرچک استعمال بفرماييد!). بعد، جناب حارث با وزير اعظم (همونی که لباس موبدهای زرتشتی پوشيده بود!)، به صحنه تشريف آورد و در يک صحنه نمادين، تاج به سر خودش گذاشت. دوباره، يک فروند خانم به همراه حرکات موزونشون (ايندفعه رقص عربی در مايه های باله درياچه غول!)، با تعارف کردن قهوه (شراب سابق، در تالار رودکی سابق... بقيشو خودتون استظهار داريد!) به مهمانان محترم (اشقيا)، به مجلس حالی بخشيدند. در همين زمان، رابعه خانم با خشم شروع به ترک صحنه کرد (فکر کنم خانم مرجانه گلچين هم از دست اين نمايش خسته شده بود!)، اما حارث خان جلوشون رو گرفتند. ديالوگ نمادين بين اين دو، بيننده محترم رو به اين نتيجه می رسوند که عذاداری خوبه و رابعه خانم از اينکه داداش حارثشون زودتر از چهلم ابوی محترم، تاجگذاری کرده و به رقص و پايکوبی (ای وای، حرکات موزون و سرود منظورم بود) پرداخته، ناراحت شده. من برم غيرتو! خلاصه، بعد از خروج رابعه خانم از حاکميت، جناب حارث و موبدشون (وزير اعظم)، شروع کردند به بحث در مورد اينکه جناب حارث نبايد به مردم سخت بگيره و دستور بده که ماليتها زياد بشه و هرکسی توی محل کارش، تصوير آقا حارث رو آويزون کنه! خوب، اون که از رقص و آواز، اينهم که از کنايه سياسی، ديگه نسل جوان چی می خواد از جون اين نمايشنامه وطنی؟ نسل جوان (چهار نفر ما)، وقتی صحنه تاريک شد، ديگه نتونست تحمل بياره و فکر کرد نيم ساعت عذاب کافيه. در نتيجه، جيم شد و در سالن انتظار يک شليک خنده نمادين سر داد و بعد رفت که يک شام ملی بخوره.



. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .


Monday, July 05, 2004

جويهای خيابانهای ما همه بويناک است! يکی از خوانندگان محترم اين وبلاگ (توپش پره، زورش هم زياده، مادر بنده هم هست!)، طی يک ايميل دشمن شکن، ضمن ابراز لطف در مورد قر زدنهای من در مورد شهر تهران، گفته بودند که «جوب» غلطه و «جوی» صحيحه و خلاصه اينکه با اين فارسی نوشتن من، بهتره ديگه دست به کليدهای کامپيوتر و وبلاگ نويسی نزندم! (جای سرايدار زبان فارسی در اينترنت خالی، زياده کيفی کرده بود اگر می ديد!). بنده هم از اونجايی که خيلی توی آستين خودم سر اين زبان فارسی باد انداخته ام، اندکی به تفکرات فرو رفتم و فکر کردم که خوب، جوب درسته يا جوی؟ جويباره صددرصد، نه جوب بار که! «بوی جوی موليان آيد همی» نه بوی جوبشان! ای دل غافل، يعنی بعد از چهل سال گدايی، ما شب جمعمون رو گم کرديم؟ مج گيری از جانب خانم والده خيلی حالگيريه! چه کنم، چی کار کنم؟ حالا توجه بفرمائيد: حرف «ی» فارسی از نظر ريشه شناسی، حرف مرده است و معمولا" نشانه يک حرف از بين رفته است. برای مثال، «می» (به معنای آبشنگولی!)، در واقغ بايد «مذ» باشه، از يک ريشه «مد» (به فتح ميم). يعنی کلماتی که در فارسی به «ی» ختم می شوند، اکثرا" ريشه اشون يک حرف ساکن بوده. همين «بوی» هم اصلش «بوذ» بوده. از طرفی، ما در فارسی روند معکوس اين رو هم داشته ايم، يعنی اينکه بعضی کلمات که به «ی» يا ديگر حرفهای صدادار ختم می شده اند، در گفتار عاميانه، بهشون حرف بی صدايی اضافه شده که تلفظشون رو راحت کنه: «در» که با اضافه کردن «ب» به درب تبديل شده. با دانستن اينها، بايد رفت به سراغ لغتنامه های ريشه شناسی که فکر کنم بهترينشون «لغتانمه کوچک پهلوی» نوشته مرحوم نيل مکنزی باشه. جلوی کلمه در اين لغتنامه اين رو نوشته: [ywd, ywb' | N jo(y)] stream, channel. دو گزينه اوليه، طرز نوشتن اين کلمه در پارسی ميانه پهلوی و مانويه. بعدی، تلفظش در فارسی جديده که به صورت «جوی» ضبط شده و حرف مادرجان من رو ثابت می کنه. اما قسمت اول، تلفظ فارسی ميانه که با «ب» هستش و «یوب» نوشته شده، نشون می ده که کلمه در اصل جوب بوده و يکی از کلماتيه که در طول زمان، حرف بی صداش افتاده و تبديل به «ی» پايانی شده. حالا می شه تصور کرد که يکبار ديگر در اثر گفتار عامه، ب اضافه شده که تلفظ رو آسون کنه و دوباره به صورت جوب درآمده که احتمالا" بطور اتفاقی شبيه تلفظ پارسی ميانه است. يا شايد هم در گفتار عاميانه، صورت اصلی حفظ شده در صورتی که در ادبيات، صورت تغيير کرده جا افتاده. به هر حال، متشکر از اينکه توجه من رو به اين نکته جلب کردی مامان جان! در ضمن، توجه کنيد که من در اين وبلاگ، سعی می کنم عاميانه و به زبون هر روزه بنويسم، نه کتابی.



. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .


Home