دلمشغولی ها

کتاب

تاريخ و فرهنگ ايران در عصر انتقال از دوره ساسانی به دوره اسلامی. دکتر محمد محمدی ملايری

The Venture of Islam. Marshall G. Hodgson, University of Chicago Press, 1977

Shahrestani-ha i Eranshahr. Touraj Daryaee. Mazda Publishers, 2002

آهنگ

Crossroads, Eric Clapton, 2001

The Memory of Trees Enya, 1995

Films

باران: مجيد مجيدی

Russian Ark: Alexander Sukorov Russia/Germany/France, 2001

 

Friday, July 02, 2004

بازهم تهران زندگی کردن توی تهران خيلی صبر می خواد، حتما"! من متاسفانه يا خوشبختانه، بعد از سن هيجده سالگی توی اين شهر زندگی نکردم، يعنی هيچوقت توی تهران مجبور به کار کردن و پول درآوردن نبودم. مطمئنم که کار سختيست و به اونهايی که هرروزه مشغول انجام دادنش هستند، درود می فرستم! اما کار من توی اين شهر شده انتقاد! يعنی بقول بعضی ها، شايد کنار گود ايستادم و می گم لنگش کن. واقعا" نمی دوم انتظار داشتن اينکه توی يک خيابان دو خطه، دو ماشين از کنار هم بروند و نه سه يا چهار ماشين و يا اينکه اگر کسی می خواد سمت چپ بپيچه، اينکار رو از طرف چپ خيابان انجام بده نه از طرف راست، آيا واقعا" زياديه؟ واقعا" ده قدم راه رفتن و آشغالها رو در ظرف آشغال انداختن بجای جوبهای کنار خيابان، کار شاقيه؟ برای شهرداری چقدر خرج داره که در هر محله، حتی با کمک مالی خود اهالی، يک سطل آشغال بزرگ نصب کنه که مردم آشغالهاشون رو توی اون بريزند و نه کنار خيابان و جوب و رودخانه و درخت؟ حالا از همه اينها گذشته، واقعا" کار غير ممکنيه که از يکنفر يا دونفر که اين زبون لامصب انگليسی رو خوب بلدند، تقاضا کنند که قبل از ساختن اين علامتهای بزرگ خيابانی، يک نظر متنشون رو نگاه کنند و از اين آبروريزی املايی و انشايی و ساختاری جلوگيری کنند؟ اصلا" اين ويروس انگليسی نوشتن از کی توی تن مردم افتاده؟ گريلد چيکن برگر ديگه چه موجوديه؟ چرا آدم وقتی توی يک کافه (کافی شاپ!!! جل الخالق!) نشسته، به دست آدم «تيک اوت منو» می دهند (پنج دقيقه طول کشيد تا من بفهمم اين به چه زبونيه!)؟ از همه خنده دار تر، علامتهای بزرگيه که سردر اين غذاخوری های رنگ و وارنگ که همه شبه-غذاهای يک شکل می فروشند قرار داره: «فست فود»! انگار افتخاره! در شرايطی که در امريکا کتابهای مختلفی بر عليه فرهنگ غذای فوری مثل مک دونالد و تاکو بل و برگر کينگ چاپ می شوند و فيلمهای مستند هم ساخته می شه که نشون می ده چقدر اين غذاها برای سلامتی بد هستند و در چاقی مفرط مردم امريکا و حمله قلبی، نقش اصلی رو بازی می کنند، ما در مملکت کباب و ديزی، فست فود بخور شده ايم! حالا خنده دار اينجاست که در هيچ جای جهان، کسی سردر مغازه اش نمی نويسه «فست فود»، اما در مملکت گل و بلبل، با چراغ نئون هم نوشته می شه! هنر نزد ايرانيان است و بس!! اگر دلتون می خواد گزارش من رو از سفر ايذه بخونيد، لطفا" به اينجا مراجعه کنيد!



. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .


Tuesday, June 29, 2004

خوزستان برگشتم! آخی، فکر نمی کردم هيچوقت اين کلمه رو اينقدر با علاقه بيان کنم!!!! خوزستان عالی بود، مردمش هم خيلی خوب بودند، کلی هم ديدنی داشت، اما آخه اين هم شد هوا؟ 48 درجه سانتيگراد! پوست صورت آدم می سوخت. حالا مونده ام که چرا اين اجداد ما، عيلامی ها و بقيه، بين اينهمه جای خوش آب و هوا (مثلا" دربند يا اوشون و فشم!)، رفته اند خوزستان و يک تمدن درخشان در اونجا تاسيس کرده اند؟ جزئياتش که بمونه برای بعد، اما بصورت ليستی عرض کنم که شب اول اهواز بودم و رفتم محله «کيانپارس» که بالاشهرش می شه و يک چيزهايی هستش توی مايه گلشهر کرج! خلاصه شامی خورديم و خواب. صبح بعدش، رفتم ايذه (آيا پيرباستانی، قسمتی از سلطنت کوهستانی عيلام يا انشان)، در منتی اليه شرقی خوزستان و کوهپايه های غربی زاگرس. هوا به نسبت خنکتر بود (39 درجه!!!)، اما به ديدنش می ارزيد. نقشهای عيلامی رو در «کول فرح» ديدم و بعد هم به ديدن «اشکفت سليمان» رفتم با نقشهايی از «هانی» (فرمانروای محلی ايذه در دوران عيلام ميانه). در ايذه نقش «خنگ اژدر» رو هم ديدم که يک نقش کوچک عيلامی و يک نقش بزرگ پارتی/اشکانی هستش. مجموعه «طاق طويله» رو هم ديدم که مجموعه تازه کشف شده ای هستش از دوران ايلخانی. روز بعدش رفتم شوش و شب رو در قلعه فرانسوی ها (قلعه ای که در اواخر قرن نوزدهم، ژاک دمرگان فرانسوی، اولين باستانشناسی که روی شوش کار کرد، ساخته) خوابيدم. کلی هيجان انگيز بود خوابيدن در يک قلعه عظيم! البته انگار پارلمان مرکزی مارمولکهای جهان هم توی همين قلعه ملاقات می کنه! فرداش (که ديروز باشه)، رفتم به ديدن زيگورات چغازنبيل. ساختمان بی نظير و عظيمی از 3500 سال قبل. واقعا" يکی از جالبترين آثار تاريخيه که من تا به حال ديدمشون. از چغازنبيل هم رفتم شوشتر و آبشارهای معروفش رو ديدم که مجموعه ای بسيار جالب و کامل از کانالهای آبی است که برای هدايت آب و گرداندن آسيابهای آبی سنگين درست شده. يکی از مهمترين نمونه های هنر مهندسی و معماری دوران ساسانی که ايکاش در موقع نوشتن پايان نامه فوق ليسانسم در لندن، بيشتر راجع بهش می دونستم. توی شوشتر، بند معروف ميزان رو هم ديدم که در دوران ساسانی ساخته شده و رود دز رو به دز رو به دوشاخه «گرگر» و «شطيط» تقسيم می کنه. اين هم يکی از دستاوردهای بزرگ مهندسی دوره ساسانيه و توجهشون رو به امر آبياری نشون می ده. پل شادروان رو هم ديدم که پل بسيار بزرگيه که در دوران شاپور اول بسته شده و خرابه هاش هنوز هم بسيار تاثيرگذار هستند. از شوشتر رفتم به هفت تپه که يک مجموعه معبد و قبر دست جمعيه که توی کلاس باستانشناسی کلی راجع بهش خونده بودم. جالب بود ديدن محلی که ازش بيشتر از صدتا عکس ديده بودم! ديشب وقتی برگشتم به قلعه شوش، هوا خنک شده بود. رفتم وحدود دوساعت توی کاخ آپادانای داريوش گشتم. کاخ روی يک تپه است و تمام دشت رو زير نظر داره. پشتش هم يکی از 15 لايه کشف شده شهر شوش قرار داره. با اينکه من زياد اهل احساسات رمانتيک نيستم، اما همه مدتی که اونجا بودم، مارها و حشراتی رو که بين ستونهای کاخ داريوش می گشتند نگاه می کردم و شهر رو تماشا می کردم و هی زير لب می گفتم:«دريغ است که ايران ويران شود/کنام پلنگان و شيران شود». بعدا" با جزئيات بيشتر می نويسم. عکسها هم وعده به فرصت برای نشستن و آپ لود کردنشون!



. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .


Home