دلمشغولی ها

کتاب

تاريخ و فرهنگ ايران در عصر انتقال از دوره ساسانی به دوره اسلامی. دکتر محمد محمدی ملايری

The Venture of Islam. Marshall G. Hodgson, University of Chicago Press, 1977

Shahrestani-ha i Eranshahr. Touraj Daryaee. Mazda Publishers, 2002

آهنگ

Crossroads, Eric Clapton, 2001

The Memory of Trees Enya, 1995

Films

باران: مجيد مجيدی

Russian Ark: Alexander Sukorov Russia/Germany/France, 2001

 

Tuesday, June 15, 2004

تهران و گوياهوميل! در درجه اول، دست همه کسانی که ايميل زدند و گفتند که وبلاگم قابل خوندنه درد نکنه. انگاری اين سرور محترم، تصميم گرفته بوده که همه سايتهای «بلاگسپات» رو ببنده. اين هم يک مدلشه، خفقان مجازی؟ چيز جالب ديگه هم اينکه ياهو انگار جلوی گوگل کم آورده و حالا که گوگل با اين «جی ميل» داره يک گيگا بايت جای ايميل می ده، ياهو هم امشب سيستمش رو عوض کرده و به ما 100 مگا بايت جا داده! من بعد از اينکه «جی ميلم» رو باز کردم، کمی بهش شک بردم و تصميم گرفتم به جز مواقعی که کسی می خواد ايميل بزرگی بفرسته، ازش استفاده نکنم (بخاطر همينه که آدرسش رو به کسی ندادم)، به همين دليل، از اينکه ياهو حالا حدود 16 برابر قبل بهم جا می ده خوشحال شدم! جای شما خالی (دوستان به جای ما!)، دو شب پيش به همراه کاريکاتوريست محترم جريده فخيمه قهوه فرنگی و دبير اجرايی همين نشريه پروزن (وزن دقيقش بستگی به اندازه کامپيوترتون داره!)، رفتيم به کنسرت راک گروه «تابو» (تا کجا بو؟). گروه راک زيرزمينی ايرانی که سوراخ دعا رو کشف کرده و به روی زمين نقل مکان کرده. ريتمهای قشنگی داشتند و بعضی آهنگهاشون بدجوری انسان را به هوس بلند شدن و انجام دادن حرکات موزون (!!!) و عمل مکروهه «هدبنگينگ» و حرکت جلف پريدن روی کله خلق در «ماش پيت» می انداخت (حرکات غير اخلاقی که آدم حتی در سن 27 سالگی هم در کنسرت متاليکا انجام ميده! خدايا ما رو ببخش!). جالب بود، بخصوص يکی از آهنگها که اسمش «موتور عصر اتم» بود و تند بود، به علاوه «کوزه» که شعر خيام روش بود (...کو کوزه گر و کوزه خر و کوزه فروش). خوشمان آمد، انگار بعد از اوهام، بقيه هم به فکرهای خلاقه افتاده اند. بقيه داستانها هم خلاصه می شه در دوباره يادگيری تاکسی گرفتن در تهران و رد شدن از بين ماشينها (عملی که آدم رو ياد بندبازهای سيرک می اندازه!!!) و حرف زدن با آدمها و سعی کردن در اينکه ملت نفهمند همين ديروز از ماشين پشت کوه (آلپ!) پياده شدی و سرت کلاه نگذارند (امروز با يک تاکسی چنان چونه ای زدم که دختر عموم هم مونده بود توش!). انشالله اگر يادم نره دوربينم رو ببرم، براتون عکس هم می گيرم و بقول حسين، فتوبلاگ هم درست می کنم. مگه ما چيمون کمه؟



. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .


Home