دلمشغولی ها

کتاب

تاريخ و فرهنگ ايران در عصر انتقال از دوره ساسانی به دوره اسلامی. دکتر محمد محمدی ملايری

The Venture of Islam. Marshall G. Hodgson, University of Chicago Press, 1977

Shahrestani-ha i Eranshahr. Touraj Daryaee. Mazda Publishers, 2002

آهنگ

Crossroads, Eric Clapton, 2001

The Memory of Trees Enya, 1995

Films

باران: مجيد مجيدی

Russian Ark: Alexander Sukorov Russia/Germany/France, 2001

 

Thursday, April 08, 2004

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .


Sunday, April 04, 2004

در به در! از مشکلات زندگی در فرنگستان يکی هم اينکه وقتی سيزده به در مصادف می شود با وسط هفته، همه ايرانيان عزيز، برنامه بيرون رفتن از شهر رو واگذار می کنند به اولين آخر هفته ممکن. در نتيجه، جای شما خالی، ما امسال سيزدهمون رو در نکرديم، اما عوضش هم پانزده به در کرديم وهم شانزده! خلاصه اش اينکه توی منطقه خليج سانفرانسيکو، هرسال دوتا برنامه دسته جمعی سيزده بدر برگذار می شه، يکی در پارکی خارج شهر لافايت در شرق خليج، يکی هم در شهر سان رافائل در شمال غربی خليج کذا و کذا! هرکدام از برنامه ها هم طرفداران خاص خودشون رو دارند. در لافايت، مردم دور هم جمع می شند و آرام به خوردن می پردازند (اين مهمترين همه رسوم!!!) و بعد هم تشريف می برند قدم زدن و قايق سواری روی درياچه و کوه نوردی. در سان رافائل، گروه موسيقی هست و موسيقی شيش و هشت وطنی و رستورانی که غذا می ده و ملتی که آخرين مد لباسشون رو تنشون کردند که به هموطنان نشون بدند. ديروز، ما تشريف برديم به لافايت و کباب خورديم و بعد هم چون همه از اينور و اونور افتادند و يکی مرد و يکی مردار شد و يکی هم به غضب خدا گرفتار شد، تنهايی رفتيم برای عکاسی به بالای تپه و هی رفتيم وهی رفتيم تا اينکه ديديم ای دل غافل، کلی کوه نوردی کرديم و به اندازه يک پلنگ چال درکه خودمون آمديم بالا. مختصر اينکه سه ساعتی راه رفتيم و بعد هم برگشتيم منزل و دوش و خواب و همين! امروز، به اصرار دوستان رفتيم سان رافائل. دست کم سه هزار تا ايرانی اونجا بودند و امريکايی ها تعجب کرده بودند که نکنه ناغافل ايرانی ها مملکتشون رو فتح کرده باشند! باز جوجه کباب خورديم و به صدای منصور خان گوش داديم و تعجب کرديم که اين حريف چرا شکل و قيافش رو شبيه مرحوم جيم موريسون درست کرده! کلی با دوستان گشتيم و گفتيم و خنديديم. به رسم وطن، فوتبال هم بازی کرديم و 4-6 باختيم و بعد هم خداحافظی و حالا هم منزل خدمت شما! ماه ديگر که داريم می ريم فنارسه و بعد سال ديگر که بايد برای دانشگاهمان برويم جای ديگر، سخت دلمان برای اين منطقه تنگ می شود. دارم فکر می کنم که يک قره نی بردارم و يک آهنگ سوزناک دبش در مورد غم جدايی از برکلی بزنم. امان امان...!



. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .


Home