دلمشغولی ها

کتاب

تاريخ و فرهنگ ايران در عصر انتقال از دوره ساسانی به دوره اسلامی. دکتر محمد محمدی ملايری

The Venture of Islam. Marshall G. Hodgson, University of Chicago Press, 1977

Shahrestani-ha i Eranshahr. Touraj Daryaee. Mazda Publishers, 2002

آهنگ

Crossroads, Eric Clapton, 2001

The Memory of Trees Enya, 1995

Films

باران: مجيد مجيدی

Russian Ark: Alexander Sukorov Russia/Germany/France, 2001

 

Thursday, March 25, 2004

رستم ايرلندی (ببخشيد، اين متن يک کمی دانشگاهيه و نتيجه مشغوليات چند روز گذشته من، ببخشيد اگر کسل کنندست.) اين چند روزه، مشغول خوندن يک کتاب هستم راجع به افسانه های ايرلندی و چرخه های اسطوره ای سلتها (که در ضمن، بايد کلت باشه، نه سلت!). يکی از جالبترين اين چرخه ها، افسانه های گروه «اولتونی» هستند که قهرمانانش، گروه شاخه قرمز هستند و بزرگترين پهلوانشون، شخصيته به نام شيتانتا معروف به کوخولين (سگ کولن). بيشتر کارهای کوخولين برمی گرده به تم معمول افسانه های هندو-اروپايی که در شخصيتها هرکول، آشيل، زيگفريد، و رستم/سام/کرساسپ خودمون هم می بينيم. اين کارها بيشتر شامل کودکی خارق العاده، قدرت بيش از اندازه و گذشتن از خوانهای مختلف هستند و در همشون، قهرمان خودش شاه يا رئيس نيست، بلکه برای يک رهبر کار می کنه که اکثرا" مثل کيکاووس يا آگاممنون، خودشون با وجود قدرتمندی زياد، رهبران بد و خرابکاری هستند. اما يکی از ماجراهای کوخولين که در هيچيک از داستانهای هندو-اروپايی، غير از ايران، مثل اين تکرار نمی شه، قصه کشته شدن پسر قهرمان به دست پدرشه. کوخولين مانند رستم يک پسر داره که مادرش در کشور ديگری زندگی می کنه و قبل از بدنيا اومدنش، کوخولين يک انگشتر به مادرش می ده که به دستش کنه تا کوخولين بتونه پسرش رو بشناسه. پسر کوخولين وقتی 13 سالش می شه، به ايرلند سفر می کنه و با قهرمانان دربار کانر مک نسا، پادشاه ايرلند، می جنگه و همشون رو شکست می ده. در آخر پادشاه مجبور می شه از کوخولين کمک بخواد. پسر خودش رو به کوخولين معرفی نمی کنه و در يک جنگ سخت، کوخولين پهلوی پسرش رو می شکافه. وقتی که پسر در حال مرگه، کوخلين انگشتر رو می بينه و می فهمه که چه اشتباهی کرده. تراژدی تقريبا" مو به مو با تراژدی رستم و سهراب مطابقت می کنه! برای من خيلی جالبه، چون يکی از مشکلات اينه که ما نمی دونيم اصل و نسب داستانهای رستم از کجاست؟! غير از فردوسی، تنها منبعی که از رستم اسم می بره، يک صفحه نيمه تمام به زبان سغديه که داستان جنگ رستم با ديوها رو تعريف می کنه که به اينصورت در شاهنامه موجود نيست. در اوستا و ديگر منابع ايران باستان، نه نام رستم اومده و نه داستانهاش، هرچند که شبيه چندتا از داستانها رو می شه در افسانه کرساسپ ديد. کلا" به نظر مياد که ريشه داستانهای رستم به منطقه شرق و شمال شرقی ايران و ماورالنهر برگرده و از همونجا هم به دست فردوسی رسيده باشه. اما اين شباهت داستان رستم و کوخولين، من رو به اين فکر انداخته که سعی کنم گذشته مشترک هندو-اروپايی برای اين داستانها پيدا کنم. کسی از وجود داستانی به اينصورت در فرهنگهای ديگه خبر داره؟



. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .


Monday, March 22, 2004

اتفاقی؟ در عرض يک روز، دولت اسرائيل شيخ احمد ياسين ، رهبر پير و از کار افتاده حماس رو می کشه و يک شخص "نامعلوم"، ميرويس صادق ، پسر اسماعيل خان، والی هرات رو که به ايران خيلی نزديکه. در همين روز، يکی از مشاوران سابق جرج بوش، اون رو به کمکاری در مسئله تروريسم متهم می کنه. من زياد اهل تئوری توطئه نيستم، اما اين شديد به نظر مياد که جرج بوش کم آورده و لازم داره برای تبليغات انتخاباتيش، مايه جور کنه! خدا هردو کشته شدگان رو بيامرزه.



. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .


Sunday, March 21, 2004

ما تگزاس را کشف کرديم! برای اونهايی که نگران بودند، ما به سلامتی و ميمنت، از تگزاس برگشتيم! پنج روز توی ايالت جرج بوش، کلی طاقت آدم رو تاق می کنه، بخصوص که در و ديوار، اسم جرج بوش رو هم زدند (ضرب المثل صادق «مار از پونه بدش مياد...» که معرف حضورتون هست؟). فرودگاه اصلی شهر هوستن به اسم جرج بوش پدر نامگذاری شده. خيابون اصلی شهری که ما رفتيم، کالج استيشن ، هم به اسم همين مردکه است! خلاصه، چپ و راست نگاه کنی، انگار که تگزاس غير از اين تخم دل دل، هيچ موجود ديگه ای نداره، بگذريم که خودش متولد و بزرگ شده ايالت کانتيکاته، نه تگزاس! خلاصه، در عرض اين مدت، کلی کار کرديم. دانشگاهی که من ليسانسم رو توش گرفته بودم دوباره ديدم، دوستان قديمی رو ملاقات کرديم و تا دلتون بخواد از اين مهمونی به اون مهمونی رفتيم (ايرانی جماعت که تغيير نمی کنه،!). اما کار اصلی، جمع کردن و مرتب کردن هشت جعبه کتابی بود که من از دوران دانشجوييم، توی اين شهر گذاشته بودم و اومده بودم کاليفرنيا و بعد هم اروپا! به اندازه چهار جعبه از کتابها و کاغذهای غير لازم رو يا بخشيدم به دوستان، يا ريختم دور، اما به هر حال، جاتون خالی نباشه، 85 کيلو پست کردم به برکلی!!! بدبخت کارمند اداره فدرال اکسپرس، مونده بود با اين دوتا جعبه گنده چکار کنه. می گفت مطمئنين اينها همه اش فقط کتابه؟ مگه می شه اينهمه کتاب آدم داشته باشه. بهش نگفتم که شعب اين کتابخانه بنده در برکلی و تهران و لندن هم وجود دارند. گفتم بيچاره قلبش ضعيف باشه شايد، بمونه رو دستمون!!! به غير از اين، شب چهار شنبه سوری رو هم در منزل يکی از دوستان گذرونديم. جالبه برنامه چهارشنبه سوری توی اين مملکت. اينجا اينقدر که اينها از اينکه «سو» بشند (ربطی به کلمه ترکی برای آب نداره، هدف «اقامه دعوا» است) و مجبور بشند کلی پول بدند می ترسند که همه چيز، هزارتا قانون و مقررات داره. از جمله اينکه اگر به دست و پای رئيس سازمان آتشنشانی هم بيفتيد، اجازه نمی ده که وسط خيابون بته بگذاريد و از روش بپريد! در نتيجه ملت ايرانی که راه حلی برای همه چيز پيدا می کنند، روشی پيدا کرده اند که با آتش زدن يک نوع کنده ذغال ديرسوز مخصوص شومينه، از روی آتش کوچک اون می پرند که به هر حال، زردی ها توی تن نمونه! شب سال تحويل رو هم متاسفانه به دليل اشتباهی که در بليتهامون پيش آمده بود، در تگزاس و توی مهمونی دانشجويان ايرانی دانشگاه گذرونديم که بد نبود. آدم رو در مورد اين گفته که سال تحويل هرکار بکنی، تا آخر سال مشغول همون کار خواهی بود، به فکر می انداخت!!! در آخر هم، مانند کريستف کلمب، ما يک پرچم خودمون رو در خاک تگزاس فرو کرديم و گفتيم، ما تگزاس را کشف کرديم و آنرا از ملک مطلق خودمان می دانيم. کسی هم از اهالی محلی حرفی بزند مبنی بر اينکه قبل از کشف ما، آدم در تگزاس زندگی می کرده، مانند همان سرخپوستهايی که در امريکا زندگی می کردند، ما جواب می دهيم که اين اهالی محلی وحشی و بی تمدن هستند، ما تصميم داريم به ضرب دگنک، همه را متمدن کنيم، حتی اگر مجبور شويم همه شان را بکشيم!



. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .


Home