دلمشغولی ها

کتاب

تاريخ و فرهنگ ايران در عصر انتقال از دوره ساسانی به دوره اسلامی. دکتر محمد محمدی ملايری

The Venture of Islam. Marshall G. Hodgson, University of Chicago Press, 1977

Shahrestani-ha i Eranshahr. Touraj Daryaee. Mazda Publishers, 2002

آهنگ

Crossroads, Eric Clapton, 2001

The Memory of Trees Enya, 1995

Films

باران: مجيد مجيدی

Russian Ark: Alexander Sukorov Russia/Germany/France, 2001

 

Friday, March 12, 2004

گدايان در فرنگ! بچه که بودم، کلی داستان شنيده بودم در مورد آدمهايی که توی خيابون گدايی می کنند، اما در واقع خيلی پول دار هستند و از اين حرفها. هميشه برام جالب بود که چرا کسی که پول داره، بايد بره گدايی کنه؟ اگر می خواد به کسی نشون نده که خيلی پول داره، خوب بره صدتا کار ديگه بکنه، اما چرا بايد حتما" گدايی کنه که بتونه تظاهر کنه که بی پوله؟ اينطور بود که از همون وقتی هم که شيش، هفت سالم بود، هيچوقت داستانها رو باور نکردم. فکر کنم يکی از جالبترين اين داستانها، قضيه زن گدايی بود که دو تا دختر جوون هم داشته که می دونستند مادرشون گدايی می کنه. وفتی که اين خانم بعد از عمری گدايی، ريغ رحمت رو سر می کشه و میفته زير اخيه نکير و منکر، دختراش کاشف به عمل ميارند که توی زيرزمين محل اقامت مادرشون، يک گنجينه کامل شامل خمهای جواهر، لباسهای گرانقيمت، و چند دستگاه ماشين عتيقه خوابيده. بعد هم معلوم می شه که خانم شاهزاده قاجار بوده و قس عليهذا! (کدوم شاهزاده که اينهمه پول داشته که به دخترش رسيده؟ مرحوم فخرالدوله بوده يا دختر ظل اسلطان؟!). حالا از اينور خط براتون بگم که اين شهر برکلی، مرکز بی خانمانها و شاغلان شغل شريف گدايیه. گذشته از اين دانشگاه پر کبکبه و درندشت، شهر برکلی پناهگاه باقيمانده های دهه شصت و هيپی های ميانه ساله که تمام عمرشون يا کار نکردند که بتوانند با سرمايه داری مبارزه کنند (در حالی که در امريکا هستند!!!!)، يا اينکه بعد از عمری استفاده از نعشه جات (بقول سيد توی گوزنها)، ديگه عقلی براشون نمونده که کار کنند. خلاصه اينکه راه بين ايستگاه مترو تا دانشگاه و برگشت، با تصوير اين برادران و خواهران غيور ترياکی (اين هم نقل قول از دهخدا)، تزيين شده. يکی از اين حضرات، يک مرد حدودا" 45 ساله با موهای بور بلند و قد متوسط و يک کت سربازی کهنه پاره و شلوار مخمل کبريتی مستعمل، دقيقا" سر راه مسير هرروز من قرار داره. با لحن خاصی تکرار می کنه:«پول خرداتون رو خير کنيد!» (ترجمه از انگريزی رو حال کنيد! در ضمن اين هم حرفهايی که گداها می زنند که پول از ملت بگيرند!). من هم به دليل اينکه هی با خودم فکر می کنم اين بابا چهار ستون بدنش سالمه و ماشالله هرروز هم سه تيغه می کنه و مياد سرکار(!!!) و پول رو هم احتمالا" خرج آبجو می کنه، بهش تا حالا يک پشيز (يا يک سنت!) هم ندادم. سعی می کنم به پيرزن هشتادساله الکلی کمک کنم. اما اين رفيق آبجو خور ما تا به حال که درس نگرفته و نفهميده که من بهش کمک بکن نيستم، هرروز جمله کذايی رو تکرار می کنه، انگار که منتظر يک معجزه است يا اينکه می خواد منو از رو ببره. کل قضيه، شبيه يک جنگه بين من و اون. هی تکرار می کنه که من خجالت بکشم، من هم هی دستم رو می کنم توی جيبم و پول می دم به خانم الکلی. اما دو روز پيش، قضيه تغيير کرد. صبح که داشتم می رفتم سوار قطار بشم، يکدفعه ديدم يک ماشين فولکس واگن قورباغه آخرين مدل (نمی دونم ديديد يا نه)، پيچيد جلوی من دم ورودی مترو. راننده پياده شد و از طرف کمک راننده، زنی خودش رو لغزوند و نشست جای راننده. زن خوش لباسی بود که معلوم بود توی يک اداره، کار تقريبا" مهمی داره. مرد رو بوسيد و خداحافظی کرد و بهش گفت «عزيزم، امشب زود بيا خونه». مرد يک پالتو بلند سياه پوشيده بود. من رفتم که بليت بخرم، مرد آمد جلوی ماشين بليت فروش بغلی من. صورتم رو برگردوندم که نگاه کنم، ديدم اه! همون رفيق آبجو خورم، با همون لباسها زير پالتو سياه، بغلم ايستاده! نگاه معنی داری به هم انداختيم و هردو وارد ايستگاه شديم. همون ايستگاه من پياده شد، پالتوش رو در آورد،و کنار خيابون ايستاد. ديروز و امروز که از جلوش رد شدم، فقط گفت:«لطفا" به کسی نگو»!!



. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .


Sunday, March 07, 2004

چه کنم، چی کار کنم؟ راستش چند وقته ديگه نمی دونم توی اين وبلاگ چی بنويسم. بقول خاچ پرستها، دچار بند آمدن نويسندگی شدم(از ..ش بند بدتره!)! البته فکر کنم ويروس اين بیماری (اسم لاتينش هست: هيچنداشتيس بنويسيس)، توی تمام وبلاگرهای استخون ترکونده شيوع پيدا کرده! امير حسابدار که تخته کرد و رفت لای دست دختر فرانسوی ها. خواهر رزمنده، خورشيد خانم، بعد از اينکه دچار عارضه ازدواج کردگی شد، ديگه زور می زنه تا بشه يک کلمه ازش در آورد! پينکفلويديش، معروف به شريک جرم، هم که ماشالله نمی شه جلوش رو گرفت حرف نزنه، به همين دليل اين روزها نطقش باز شده که خوب به هر حال، يک شش ماهی لطف کرد و ننوشت. درنتيجه انگار که کيلومترش رو صفر کرده باشن، دوباره عين ماشين فرمول 1، تخت گاز نظريات صادر می کنه! همسرگرامی ايشون پيام خان ، رفيق فابريک خودم، هم به همين عارضه دچار شده. اصلا" شايد چون پينکفلويديش اينهمه حرف می زنه، من و پيام نطقمون کور شده! اين وسط، من نمی دونم هودر اين چونه رو از کجا آورده! اين از همه ما قديميتره، اما دست وردار نيست. هی بهش می گم ياتاقان می سوزونی، اما پنداری يک وحی به اين شده که نجات آينده نوع بشر در دست جامعه شناسان فيلمسازی بخون مقيم تورنتو هستش، حالا تا اين تمام شرايط وحی رو ارضا نکنه، ريش ما رو ول نمی کنه! خلاصه از بدگويی پشت سر رفقای دور و نزديک که بگذريم (وای، پوست صورتم چه شفاف شد!)، من خودم در اين پارادايم «چی بنويسم خدا رو خوش بياد» گير کردم! من معمولا" از چيزهايی می نويسم که ذهن خودم رو مشغول می کنند. اگر به مسئله سياسی خاصی توجه کنم و متوجه گندکاريش بشم، بلافاصله کرمم ميگيره ملت رو بسيج کنم و از اين حرفها. اما اين روزها ماشالله گندکاری ها اينقدر زياده که بوی گندش همه جا رو برداشته، من اگر می خواستم راجع به همه اينها بنويسم، روزی يک کتاب می شد. در نتيجه، گفتم بی خيال سياست و اجتماع. از اونطرف، خودم هی هرروز و هردقيقه، در باتلاق تاريخ و زبان و سايز کفش همسر خسرو پرويز ساسانی دارم فرو می رم. شمه ای از فاجعه رو در کاپوچينو می نويسم. اگر بخوام اينجا هم بنويسم که کله همه ملت رو می خورم (اين هم از جلوگيری از توسری خوری!). خلاصه، گير کردم که چيکار کنم. به شاعر جوانی توی يک جمع گفتند يک قطعه شعرت رو بخون. هی ناز کرد و من و من کرد. بعد از کلی اصرار، يک نگاهی به دور و بر کرد و گفت:«آخه نمی دونم چی بخونم که قبلا" نخونده باشم.». يک رندی از توی جمع گفت:«نمازتو بخون!». حالا حکايت ماست. نماز ما چی باشه؟



. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .


Home