دلمشغولی ها

کتاب

تاريخ و فرهنگ ايران در عصر انتقال از دوره ساسانی به دوره اسلامی. دکتر محمد محمدی ملايری

The Venture of Islam. Marshall G. Hodgson, University of Chicago Press, 1977

Shahrestani-ha i Eranshahr. Touraj Daryaee. Mazda Publishers, 2002

آهنگ

Crossroads, Eric Clapton, 2001

The Memory of Trees Enya, 1995

Films

باران: مجيد مجيدی

Russian Ark: Alexander Sukorov Russia/Germany/France, 2001

 

Wednesday, October 22, 2003

تاريخ در ايران خيلی ها تاريخ نگاری رو علم غربی می دونند و استفاده صحيح از تاريخ رو هم مختص غربی ها. فرناند برودل، پدر تاريخ نگاری مدرن، يکبار گفت «اروپايی ها تاريخ نگاری رو درست کردند و بعد هم خودشون ازش استفاده کردند». از طرفی، خيلی های ديگر هم به اين نکته اشاره کرده اند که در ايران و هند و چين و بقيه جاها هم تاريخ نگاری وجود داشته، حتی قبل از هرودوت يونانی. به نظر من اما تاريخ نگاری در ممکلت ما حداقل، هميشه «وقايع نگاری» بوده: شرح اينکه فلان شاه کی بهمان مملکت رو فتح کرد. تاريخ نگاری به معنی بررسی جامعه شناختی و موشکافانه وقايع تاريخی کمتر توی جامعه ما وجود داشته. از طبری گرفته تا استرآبادی، همه فقط شرح وقايع می دهند و بس، هرچند که شايد اينجا بشه حساب بيهقی و تاريخ بی نظيرش رو از همه جدا کرد. توی بقيه دنياي اسلام هم «مقدمه» ابن خلدون برای خودش استثناييست و به حسابی، اولين کتاب جامعه شناسی واقعی. به هرحال، تاريخ نگاری برای مردم مملکت ما شده شرح احوال گذشتگانی در داستانهای تک تک و جدا جدا که به ما ربطی هم ندارند. چند نفر رو ديديد تا حالا که گفته اند:«به ما چه که کورش و هوخشتره چکار کردند.»، و همين کارهای کورش و هوخشتره، يعنی وقايع نگاری، يعنی اسکلت و استخوان تاريخ. موقعی که سعی کرديم بفهميم اين کارها روی زندگی هر روزه ما چه اثری گذاشته اند و می گذارند، اون موقع تاريخ بوجود آمده، و کسی هم نمی تونه ادعا کنه که به وضعيت هرروزه خودش بی توجهه. اين ديد وقايع نگارانه به تاريخ ايران، باعث شده که تاريخ برای بعضی ها تبديل بشه به مايه فخر فروشی. «تاريخ دو هزار و پانصد ساله»(کذا)، «موقعی که ما با قاشق چنگال غذا می خورديم، اونها وحشی بودند» و احساسات ضد عربی و ضد هندی و ضد هرکسی که از «نژاد پاک آريايی» نباشه و از اين حماقتها، شده درک بعضی ها از تاريخ. از طرف ديگه هم بعضی ها اظهار می فرمايند که : «کورش و شاپور به ما چه؟ اونها يک تمدن کامل داشتند، اما ما که شهروندان يک کشور جهان سوميم.»، يعنی که تمام اخلاف کورش و شاپور ناپديد شدند و ما مردم از بيخ زار و بدبخت جهان سومی از زير سنگ آمديم بيرون؟ خلاصه، من تاريخ نگار ايرانی، اصلا" نمی دونم با مخاطبينم و هموطنان گرامی، چکار بايد بکنم. مانده ايم معطل! پانوشت: ما که وسعمون به لينکدونی زدن نمی رسه (ترجمه: بلد نيستيم مووبل تايپ سوار کنيم)، ولی بايد اين لينک رو براتون می ذاشتم! پانوشت 2: نخير نمی شه، اين رو هم بخونيد!



دوباره اين بلاگر هرچه ما نوشتيم رو سيخی کرد!



. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .


Sunday, October 19, 2003

گزارش مسافرت اين مسافرت ايتاليای ما، خيلی سريع السير و اتفاقی پيش اومد. قضيه اين بود که وقتی من از مسافرت تابستونيم برگشتم، رفتم سراغ استاد قديميم توی دانشگاه برکلی. من چند سال پيش با مارتين شوارتز يک سال و اندی درس خونده بودم. آدم دانشمنديه و شاگرد يکی از بزرگترين استاتيد ايرانشناسی، والتر هنينگ بوده. خودش متخصص زبان سغدی و خوارزمی و اوستاييه، و الان هم مشغول کار کردن روی ترجمه گاتهای اوستاست. به هر حال، وقتی رفتم سراغ شوارتز، بهم گفت که داره يک کلاس پارسی ميانه و يک کلاس اوستايی درس می ده. من هم چون پارسی ميانه رو به حد قابل قبولی بلدم، بهش گفتم احتمالا" ميام سر کلاس اوستاش. سر کلاس که رسيدم، به من گفت از کنفرانس راونا خبر داری، من هم سری تکون دادم که يعنی "راونا چند منه؟". معلوم شد که يکی از بزرگترين کنفرانسهای ايرانشناسی دنياست. من هم سريع رفتم توی اينترنت و سايتشون رو پيدا کردم و بلافاصله هم پيشنهاد يک مقاله رو دادم (همون پارس مرکزبينی کذاي). اونها هم قبول کردند و خلاصه ما هم افتاديم دنبال بليت که به کمک دايی جانمون، جور شد. خدا همه رو دايی دار کنه! شهر راونا، مرکز تحقيقات باستانشناسی ايتالياست. معروفه به شهر موزاييکها چون يک عالمه موزاييک به در و ديوارش چسبيده!! درضمن، محل مرحوم شدن و دفن جناب دانته آليگيری، مولف «کمدی الهی» هم هست. غير از اون، پايتخت تئودوريک اوستروگوت بوده و يک موقعی هم مرکز يک امپراتوری درست و حسابی که اتفاقا" با ايران هم معاملات تجاری داشته. خلاصه محل مناسبی بود برای اين برنامه. خود کنفرانس بدک نبود، هرچند که خيلی «ايتاليايی» برنامه ريزی شده بود (يعنی بلانسبت بعضی، شديدا خرتوخر بود!). رئيس کنفرانس که ايتاليايی بود، نطقش رو به انگليسی خوند و تمام مدت، کوتاه شده اسم موسسه برگزار کننده رو که «اس.آی.ای» هست، «سی.آی.ای»(مثل سازمان سيا) تلفظ می کرد و خلاصه همه از خنده روده بر شده بودند! مقاله ها بد نبودند، بعضی هاشون جالب بودند و پر از مطالب جديد، بعضی ها بسيار وحشتناک، بعضی ها هم تکرار مکررات! قسمت خوبش آشنايی با چندتا آدم ايرونی خيلی خوب بود که توی راونا زندگی می کنند، و همينطور آشنايی با دکتر بهروز بختياری که عکسشون رو توی گالری حتما"ديديد، و همينطور غولهای رشته ايرانشناسی مثل سيمز-ويليامز، دکتر بدری قريب، گراردو نيولی، و آدمهای جالبی مثل دکتر رستگار و دستور فيروز کوتوال. آدمهايی که دلمشغولی ها و سرگرميهاشون مثل خودم هستند. ايرانشناسی خوندن مثل تحصيل يک زبون خارجی می مونه، با هرکسی حرف بزنی، نمی فهمه يا براش مهم نيست. توی يک همچين کنفرانسهايی، آدم به نظرش مياد که آدمهايی رو پيدا کرده که زبون خودش رو حرف می زنند! مقاله من هم بد نبود و کمی سر وصدا به پا کرد و بعضی ها رو ناراحت کرد، که خيلی خوب بود! آخر هم يک شام رسمی، فرداش هم من رفتم آلمان برای ديدن دوست دخترم و بعد هم آمستردام که برگردم امريکا. پرواز روز سه شنبه بخاطر اشکال فنی، ملغی شد وشب به خرج «کا.ال.ام» مونديم يک هتل نزديک فرودگاه و فرداش يک پرواز ديگه. الان هم برگشتم امريکا و دوباره صرافت اينکه چرا برگشتم امريکا؟ و اينکه چطوری زودتر از دانشگاهی که می خوام توی اروپا پذيرش بگيرم و برگردم همونجا. به زودی انشالله!



. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .


Home