دلمشغولی ها

کتاب

تاريخ و فرهنگ ايران در عصر انتقال از دوره ساسانی به دوره اسلامی. دکتر محمد محمدی ملايری

The Venture of Islam. Marshall G. Hodgson, University of Chicago Press, 1977

Shahrestani-ha i Eranshahr. Touraj Daryaee. Mazda Publishers, 2002

آهنگ

Crossroads, Eric Clapton, 2001

The Memory of Trees Enya, 1995

Films

باران: مجيد مجيدی

Russian Ark: Alexander Sukorov Russia/Germany/France, 2001

 

Saturday, October 04, 2003

اخبار از جبهه آمستردام! الان توی يک اينترنت کافه سرعت بالا توی فرودگاه آمستردام نشستم و دارم با کامپيوتر خودم، برای شما توبلگ می کنم. بازهم بگيد تکنولوژی چيز بديه!!! مسافرت خسته کننده ای بوده تا حالاش. از سانفرانسيسکو به مينياپوليس، از اونجا به آمستردام. سه ساعت اينجا ميخ قراره بشيم، بعد هم يک هواپيما کوچولو تا بولونيا، از اونجا هم با قطار تا راونا. تازه اين اول عشقه! برسم راونا، تازه بايد جا پيدا کنم شب بخوابم. خلاصه فکر کنم امشب "تيريپ جسد!" بقيه جهان هم امن و امان، تا اونجايی که ملت اجازه می دند. در غرب هم خبری نيست. تا شماره بعد، تشريف ببريد يک وبلاگ بهتر رو بخونيد!



ايتاليا من فردا صبح عازم ايتاليا هستم برای کنفرانس. از اونجايی که ايتاليايی ها اوشگول هستند و در زمينه تکنولوژی، با بورکينافاسو رقابت می کنند، نمی دونم اينترنت گيرم بياد يا نه. به هرحال، هرموقع که شد، به انگليسی يا پينگيليسی هم شده، چيزهايی می نويسم. فعلا، بای بای!



. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .


Thursday, October 02, 2003

يک حسابدار در فرانسه! من معمولا" برای کسی تبليغ نمی کنم، اما نوشته های اين دوست خيلی خيلی خوب من، جناب استاد امير حسابدار زيادی باحالند. امير جديدا" رفته فرانسه که ادامه تحصيل بده و از امير حسابدار تبديل بشه به آقای دکتر امير حسابدار. حتما" بخونيد! تکمله: خيلی جالبه، داشتم نظرات سايت امير و سايت هودر رو می خوندم. چند دفعه ملت نوشته بودند که "اُينقدر فرانسه فرانسه (يا کانادا کانادا) نکنيد، فهميديم خارج زندگی می کنيد" يا حرفهايی از همين قبيل. يعنی ملت واقعا" اينقدر نديد بديد شدند که خارج از ايران زندگی کردن ممکنه بنای پز دادن باشه؟ يا اينکه بعضی ها غده فرنگ رفتن در آوردند؟ دانشجو رفته فرانسه درس بخونه، حالا داره از حال و هوای شهری که قراره توش سه چهار سال عرق بريزه، تعريف می کنه، يعنی اينکه داره پز می ده؟ دانشگاه آزاد شعبه علی آباد کتول رفته بود، همينها رو می نوشت، باز هم می شد پز؟ دام دام ديم بام بوم، آدم شين مردوم!



. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .


Wednesday, October 01, 2003

شغل آزاد بچه که بوديم و توی مملکت خودمون، خيلی اين کلمه شغل آزاد به گوشمون خورده بود. چندباری شوخی هم کرده بوديم که شغل پدر و مادرمون زندونيه، يعنی حقوق بگيرند. حالا هم که ساکن فرنگستان شديم، می بينيم اينجا به اين شغلها می گن «خود مشغول« (يعنی بدون احتياج به احدی، خودشون خودشون رو میگذارند سر کار!!!). از طرفی مشاغل آزاد هم اکثرا" خودشون انواع خاصی دارند و زياد هم از هفت قيد و بند آزاد نيستند: دلالی، معازه داری، ماشين فروشی، و قس عليهذا. اينها کارهايی بوده که آدمها اينقدر بهشون احتياج داشتند و دارند که به اندازه کافی برای کسانی که اين شغلها رو دارند، پول در ميارند. حالا من همه اينها رو گفتم که برسم به يک ماجرايی امروز. يک خانمی از چند وقت پيش با من از طريق ايميل در تماس بود و سوالهای تاريخی می کرد (سوالها در مورد تاريخ بودند، نه اينکه تاريخی بودند). بعدش گفت که داره يک کتاب می نويسه در مورد نرون، امپراتور روم. چند روز پيش، ايميل زد که نشانی منو بگيره و يک جلد کتابش رو برام بفرسته. حالا که دريافتش کردم، می بينم که روی يک ورقه با سربرگ خودش، برام يک نامه هم نوشته. جالب عنوان سربرگ اين نامه است: نويسنده آزاد. خيلی جالبه، توی تاريخ دنيا شايد سابقه نداشته باشه، اما ما عملا" توی موقعيتی زندگی می کنيم که آدمها شغلشون رو نويسندگی تعيين می کنند. ديدن اين نامه منو خيلی خوشحال کرد، توی دنيايی که آدمها می تونند با خيال راحت بنويسند (و بخونند)، هنوز اميدی به بقای انسانيت هست.



. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .


Home