دلمشغولی ها

کتاب

تاريخ و فرهنگ ايران در عصر انتقال از دوره ساسانی به دوره اسلامی. دکتر محمد محمدی ملايری

The Venture of Islam. Marshall G. Hodgson, University of Chicago Press, 1977

Shahrestani-ha i Eranshahr. Touraj Daryaee. Mazda Publishers, 2002

آهنگ

Crossroads, Eric Clapton, 2001

The Memory of Trees Enya, 1995

Films

باران: مجيد مجيدی

Russian Ark: Alexander Sukorov Russia/Germany/France, 2001

 

Friday, September 26, 2003

لغات فارسی در زبان عربی امروز مشغول کامل کردن اين مقاله ای بودم که بايد توی کنفرانس راونا بخونم (شجاعت يعنی اين، يک هفته ديگه بايد جلوی تمام استادام گزارش بدم،اما مقاله رو هنوز کامل نکردم!). به هر حال، يکدفعه به فکر کسانی افتادم که هی از وجود کلمات "عربی" در فارسی شکايت می کنند و اصرار دارند که فارسی "سره" بنويسند ("کلمات تازی در زبان پارسی" بقول سره خوره ها!). يکدفعه به فکرم افتاد که چند نفر از اين دوستان می دونند که قبل از اسلام، زبان عربی چه قدر از کلمات فارسی و بقيه زبانهای ايرانی رو قرض کرده (و حتی بعد از اسلام)؟ فکر کنم چندتا نمونه بد نباشه: کلمه «دين» که در قرآن هم آمده، از کلمه پارسی ميانه «دين» اخذ شده که در صورت پارسی قديم و اوستائيش، به صورت «دئنه» نوشته شده. کلمه «عسکر» در عربی، از کلمه لشگر فارسی ماخوذ شده: لشگر--> لسکر (تبديل گ ب ک و ش به س، دومی در عربی معمول بوده) ---> اللشکر (اضافه شدن حرف تعريف عربی) --> العسکر (حذف لام تکراری و اضافه شدن صدای حلقی ع که در مرحله دورشدن صدا ها اتفاق مي افته ---> عسکر (با يا بدون ال ) يک کلمه ديگه هم رزق هستش که همراه با «روزی» از کلمه پارسی ميانه«روزيک» گرفته شده. روزيک در عربی با کوتاه شدن ضمه ابتدايی به ضمه کوتاه، به رزيک، و با تبديل ک به ق (معمول در زبان عربی برای کلمات قرضی)، تبديل به رزق شده (صورت فعلی با «ر» مکسور بخاطر تغيير صدا و شايد هم بخاطر رسم الخط عربی بوجود آمده.) از اين کلمات، خيلی هست، شايد حدود هزارتا. پس دفعه بعدی که بخاطر اينکه زبان فارسی کلمات زيادی رو از عربی قرض کرده ناراحت شدين، به اونور سکه هم نگاه کنيد.



. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .


Thursday, September 25, 2003

مرگ يک انسان فکر کنم رنگ وبلاگم امروز به احساسم می خوره. راستش من خيلی اهل گريه نيستم، اما بعضی مواقع گريه نکردن غير ممکنه. امروز صبح ادوارد سعيد در اثر سرطان خون درگذشت. لطفا" برای چند دقيقه راجع به سعيد فکر کنيد، و اگر دلتون خواست، کتابهاش رو بخونيد.



. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .


Tuesday, September 23, 2003

موسيقی در کليسا توی يک کليسا ايستاده بودم بين جمعيت. يک کليسای قديمی بود توی يکی از شهرهای کوچک جنوب اروپا، از کليساهايی که سالهاست کسی ازش استفاده نمی کنه و عملا جايی شده برای فرهنگ فروشی محلی ها به توريستهای از همه جا بی خبر. محراب کليسا جلوم بود، توی راهروی اصلی ايستاده بودم و داشتم به نقاشی ها نگاه می کردم. يک دفعه، از توی يکی از دخمه های کنار راهرو، حدود ده قدم جلوتر از من به طرف چپ، صدای موسيقی بلند شد. کسی داشت ويولن می زد، شايد هم ويلون سل. صدای غم انگيزی داشت. جمعيت جلوم هم اينقدر زياد بود که نمی تونستم برم جلو. نصف فکرم پيش کيف پولم بود که مثل هميشه گذاشته بودم توی جيب عقب شلوارم. چند دفعه فکر کردم که درش بيارم و بزارم توی جيب جلو، اما فکر اينکه با اينکار، خودم رو ناراحت می کنم و در ضمن، بی خودی می ترسم، شايد هم حس تنبلی، هر چند دفعه از اين کار بازداشتنم. صدای موسيقی همه رو ميخکوب کرده بود: اکوی کليسا، صدای يک ويلون رو تبديل کرده بود به کنسرت يک گروه. آدمهایي که جلوتر از من بودند، به طرف چپشون نگاه می کردند و با قيافه هايی که حکايت از تعجب و تاسف می کرد، سرشون رو برای همديگه تکون می دادند. حدود ده دقيقه همه به موسيقی گوش می دادند و ديوارهای سنگی و دودگرفته کليسای قديمی و توريستی، برای کسی جذابيتی نداشتند. يک دفعه، موسيقی تمام شد. همه، انگار که از خوابی بيدار شده باشند، سری تکان دادند و دوباره شروع کردند به تماشای کليسای قديمی. من از اين بی توجهی عجيب تعجب کردم. از بين جمعيتی که حالا به حرکت در اومده بود، خودم رو به دخمه رسوندم و ديدم يک مرد کوتاه قد، با موهای فری سياه، يک کت ارتشی سبز، و يک ويلون سل بزرگ، روی يک صندلی چرخدار نشسته و مشغول جمع کردن وسايلشه. حالا دليل تاسف خوردن مردم رو مي ديدم، آدم معلول موجود مورد علاقه مردمه برای تاسف خوردن، کسی که می شه براش متاسف بود و هنوز هم احساس گناه نکرد. سرم رو انداختم پايين و مثل هميشه که از تيم ضعيف تر يا آدمی که بهش کمتر توجه شده حمايت می کنم، از بين ستونهای با شکوه کليسا بی توجه گذشتم و خودم رو به موزيسن کليسايی رسوندم. سلامی کردم و از نواختنش تشکر کردم. با خوشرويی جوابم رو داد و دستی به شونم زد. حدود سی و پنج تا چهل سال داشت. انتظار داشتم که بعد از اين صحبت کوچک، طبق رسم روابط تعريف شده، از هم خداحافظی کنيم و هرکسی بره پی زندگی خودش. طرف اما از قماش آدمهای شرق از آب دراومد و ول کن نبود، بی مقدمه سر صحبت و گلايه از بی توجهی مردم و بعد شوخی با من رو باز کرد. سعی کردم خودم رو از موقعيت نجات بدم. توی حرفهام بهش فهموندم که توريستم و بايد برگردم سر جای خودم. سعی کردم که کم کم ازش دوربشم، اما انگار خيال نداشت اين يک نفری رو که بهش توجه کرده، ول کنه. با صندليش به دنبالم اومد، از در باهم خارج شديم در حالی که دستش رو روی شونم گذاشته بود. به خيابانی در طرف چپ پيچيديم و رسيديم به ميدان اصلی شهر. يک دفعه بی مقدمه، از من تشکر کرد، برام مسافرت خوبی رو آرزو کرد، و راهش رو کشيد و از خيابانی در طرف مقابل ميدان که سر پايينی بود، با سرعت صندلی چرخدارش دور شد.. يک کم راجع به اين آدم فکر کردم، از خودم شرمنده شدم که می خواستم از دستش خلاص بشم. فکر کردم آدمی بوده که کمی دوستی می خواسته. سرم رو برگردوندم که برم به طرف ايستگاه قطار، اما احساس کردم که کيف پولم نيست. سرم رو برگردوندم، هنوز کاملا" از نظر ناپديد نشده بود. به دنبالش دويدم، اما هم دور بود و هم با صندليش به سرعت می رفت. نمی تونستم به پاش برسم، از دور داد زدم: حداقل کارت شناسايی و تصديقم رو در بيار و بنداز، پولها رو وردار. از دور سری برگردوند، لبخندی تلخ، هم پوزخند و هم زهرخند، زد و بدون اينکه خودش رو ناراحت کنه، دور شد.



. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .


Home