دلمشغولی ها

کتاب

تاريخ و فرهنگ ايران در عصر انتقال از دوره ساسانی به دوره اسلامی. دکتر محمد محمدی ملايری

The Venture of Islam. Marshall G. Hodgson, University of Chicago Press, 1977

Shahrestani-ha i Eranshahr. Touraj Daryaee. Mazda Publishers, 2002

آهنگ

Crossroads, Eric Clapton, 2001

The Memory of Trees Enya, 1995

Films

باران: مجيد مجيدی

Russian Ark: Alexander Sukorov Russia/Germany/France, 2001

 

Saturday, September 13, 2003

نامه سرگشاده به عمه جان! عرض شود که اينروزها مد شده همه به در و ديوار نامه سرگشاده بدند. از اوليا امور گرفته تا به فلان هنرپيشه، همه گيرنده نامه های سرگشاده شدند و ما خوانندگان هم، زورکی خواننده نامه ها. نامه اصولا" خصوصيه؛ نامه سرگشاده اما خيلی عموميه، و به نظر من، يک مدل اين ميل انسانه به نمايش دادن. مثل کسانی که در بين جمعيت، بلند بلند صحبت می کنند که همه از نظراتشون بهره مند بشند، يا اين جمعی که توی برنامه های تلويزيونی خودشون و زندگی هرروزشون رو به نمايش می گذارند. من هم اصولا" از اينکه از جمع عقب بمونم هيچ دل خوشی ندارم و دلم می خواد که کسی رو داشته باشم که بهش نامه سرگشاده بنويسم، اما از بدی شانس (به دريا بزنی می شه کوير لوت!)، من نه از طرف دولت تحت تعقيبم، نه تنم برای تحت تعقيب بودن می خاره، نه برام کارهای فلان و بهمان آدم معروف مهمه. در نتيجه به مشکل خود-بی-نامه-سر گشاده-نويسی دچار شدم! اما مشکلی نيست که آسان نشود، مرد بی کار خواهد که هراسان نشود. نتيجتا" تصميم گرفتم يک نامه سرگشاده به عمه جانم بنويسم و داد دلم رو از همشيره ابويم بگيرم! سرکار خانم عمه خانم: اين نامه را در کمال صحت عقل و امکان آزادی بيان برای شما می نويسم. ظلمهای شما در طول سالهای کودکی من، مرا دچار احساسات شکست خوردگی و ماليخوليا کرد، و امروز که 27 سال و يک ماه از سنم می گذرد، ديگر کاسه صبرم، که در طول اين سالها بدل به پاتيل و بعد سطل شده، لبريز گشته و احساس می کنم که بايد حرفهايم را به شما بزنم. خواهش می کنم که اين نامه را با ديد باز بخوانيد و تا قبل از اتمام نامه، توی سر من نزنيد . عمه خانم! يادتان می آيد اونسال تابستون که با پسر عمه شهرام رفته بوديم اوشون فشم و من و پسر عمه، از خانه "جيم" شديم و بعد از بالا رفتن از ديوار باغ مش صفت الله، چندتا سيب کنديم تا با آنها شکمهای کوچکمان را سير کنيم؟ يادتان هست که بعد از اينکه مش صفت الله ما را با اردنگی از باغ بيرون انداخت و تحت الحفظ، ما را به خانه آورد، شما سر شهرام داد زديد، اما گوش مرا پيچانديد و با دست توی سرم زديد. اثرات اين ظلم شما امروز که من در يک شرکت چند مليتی کار می کنم، باعث ترس من از رئيسم و وحشت از پس گردنی خوردن شده. عمه خانم! يادتان هست وقتی با پدر و مادرم برای شام به خانه شما آمديم و شما آش رشته و لوبيا پلو تهيه کرده بوديد؟ شما به همه آش رشته داديد، اما من فقط لوبيا پلو خوردم. می دانيد اين بی توجهی شما تا چه اندازه مرا از لوبيا پلو زده کرده، در حدی که امروزه، من فقط لوبيا پلو را با ماست آبگرفته می توانم بخورم؟ اين مسئله که من از بچگی از آش رشته بدم ميامده، اينجا مهم نيست، لطفا" بحث را عوض نکنيد! عمه جان! رفتار بی قاعده شما هنگام ملاقاتهايمان در عيدهای هرسال، ماچهای آبداری که به من می داديد و نيمی از صورت مرا غرق آبدهان خود می کرديد، امروزه باعث ترس من از شنا کردن و دوری از دريا شده و از لذت بردن از دريا هنگامی که به ساحل می روم، محروم شده ام عمه جان! (يک چندتا مشکلی که خودتان با عمه خودتان داريد را اينجا اضافه کنيد، عمه من همين مشکلها رو بيشتر نداره!) عمه جان، امروز، ترميم زخمهايی که ظلمهای شما بر بدن و روح من وارد کرده، مرا وادار به بازديدهای هفتگی با روانشناس و جراح پلاستيک کرده. اما من از شما پرداخت خرج اين معالجات گران را نمی خواهم (البته اگر می خواهيد چک بفرستيد، مجموعش می شه، بيست و دوهزار و سيصد و هفتاد و سه تومن و پنچزار و دهشاهی!)، تنها يک معذرت خواهی خشک و خالی و يک کاسه آش رشته، مرا در رسيدن به علاج کلی از دردهايم کمک خواهد کرد. با احترام و اميد به ترميم زخمهايی که بر روابط ما وارد شده، برادرزاده شما، حسنعلی!



. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .


Wednesday, September 10, 2003

يک ايرانی در سانفرانسيکو و خط هخامنشيه ايلامی ميخدار! دوباره امريکا! بخشکی شانس، ما هرچی سعی داريم از اين مملکت در بريم، اما نمی شه! اما وقت غرغر نيست. ديشب برگشتم امريکا. خيلی خيلی خسته بودم، اما به هر حال از اينکه بعد از 11 ساعت پرواز، می تونستم بگيرم بخوابم، خيلی هم شاکی نبودم!!! انگليس خوب بود، خاطرات قديمی زنده شدند و اميد اينکه دوباره برگردم. دو روز آکسفورد بودم خونه يکی از دوستام که نزديک قصريه که وينستون چرچيل توش به دنيا اومده. منطقه جالبی بود و از خود شهر آکسفورد که دلگيره، خيلی بهتر بود. دانشگاه هم رفتم و با چند نفر صحبت کردم که ببينم کسی ما رو اونجا راه می ده يانه. حالا خدا بزرگه! اين خبر رو يک نگاه کنيد. خط اول از پاراگراف سوم رو با دقت بخونيد: «اين گل نبشته ها كه تاكنون خوانده نشده است به خط ميخي ايلامي و زبان هخامنشي نوشته شده اند». حقا که منو ياد قضيه «خسن و خسين هرسه دختران ابوپکرند». مياندازه! گل نبشته ها به خط ميخی ايلامی هستند، اما به زبان هخامنشی؟!!! اولا" زبان هخامنشی چه جانوريست؟ هدف پارسی باستانه؟ چون بنده توی هر کتابی نگاه کردم، زبانی به اسم زبان هخامنشی نديدم. تا اونجايی که من اطلاع دارم، هخامنشی اسم يک سلسله بود، نه يک زبان! حالا فرض کنيم منظور پارسی باستان بوده، پس صيغه نوشته شدن به خط ميخی ايلامی چيه؟ خط ميخی ايلامی مال زبان ايلاميه، هيچ متنی به زبان پارسی باستان هم به خط ايلامی نوشته نشده. پارسی باستان رو اگر به ميخی می نوشتند، ميخی پارسی باستان بوده، نه ميخی ايلامی. ميخی پارسی باستان الفبايیه، در حالی که ميخی ايلامی هجانگاريه و اصلا" نمی شه باهاش پارسی باستان نوشت. اميدوارم اين اشتباه لپی، کار گزارشگر خبر باشه، نه کسی که خيال داره اين متنها رو بخونه!!!



. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .


Home