دلمشغولی ها

کتاب

تاريخ و فرهنگ ايران در عصر انتقال از دوره ساسانی به دوره اسلامی. دکتر محمد محمدی ملايری

The Venture of Islam. Marshall G. Hodgson, University of Chicago Press, 1977

Shahrestani-ha i Eranshahr. Touraj Daryaee. Mazda Publishers, 2002

آهنگ

Crossroads, Eric Clapton, 2001

The Memory of Trees Enya, 1995

Films

باران: مجيد مجيدی

Russian Ark: Alexander Sukorov Russia/Germany/France, 2001

 

Saturday, August 16, 2003

اوا! خدا مرگم بده! اين پيام و تلی يادم انداختند. دمتون گرم بابا.، آره، اين 22 مرداد يا 13 اوت، تولد وجود ذيجود من بود. نخواستم اعلام کنم مبادا همه کاراتون رو تعطيل کنيد که بتونيد يک روز ملی رو بخاطر من جشن بگيريد، راضی نيستم اقتصاد مملکت بخوابه. حالا هديه ها رو بفرستيد قصرمون! در ضمن، اين خاموشی های اخير در مملکت شيطان بزرگ، شباهت زيادی به سوزن زدن به يک بادکنک نداشتن؟ بعد از قضيه انرون و بقيه الجمعين، فکر کنم امريکايی ها اين رو لازم داشتن. ياحق! پانوشت: هيج توجه کرديد کسی برای صحبتهای من تره هم خرد نمی کنه؟ بسيار جالبست این!



. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .


Friday, August 15, 2003

چک آباد و درسدن! ببخشيد که چند روزی ننوشتم (يا برای بعضی ها، ببخشيد که دوباره شروع کردم به نوشتن!). راستش، دو سه روزی رفتيم يک مسافرت به شهر درسدن آلمان. شهر بسيار قشنگيه، معروف به فلورانس در کنار الب (رود معروف آلمان). از نظر آثار معماری معرکست. يکی از زيباترين مجموعه های سلطنتی رو داره، به علاوه چندتا کليسای زيبا، مناظر بسيار قشنگ، و يک نقاشی عظيم از همه پادشاهان ساکسونی (منطقه ای از آلمان که يک موقعی برای خودش يک کشور مستقل بوده و درسدن هم پايتختش). توی جنگ جهانی دوم، بعد از اينکه متفقين جنگ رو بردند و آلمان رو شکست دادند، نيروی هوايی انگليس شهر درسدن رو بمباران کرد و کلی از آثار معماريش رو از بين برد، از جمله کليسای مريم مقدس شهر رو که خيلی قديمی بود. توی اون زمان، اين موضوع خيلی باعث حرف شد که به چه دليلی انگليسها بعد از تسليم آلمان، شهر درسدن رو که به هر حال توی جنگ نقش اصلی نداشته، هدف بمباران قرار دادند؟ غير از اين شاهکار انگليسها، روسها هم که کنترل شهر رو در دست داشتند، تمام آثار هنريش رو خالی کردند و منتقلشون کردند به موزه ارميتاژ سنت پيترزبورگ. الان مردم دارند پول جمع می کنند که کليسا رو باز بسازند و کلی از نقاشی ها رو هم برگردوندند. زهی به همتشون! از اونجا هم رفتيم پراگ، پايتخت چک فعلی و بوهم قديم. شهر بسيار زيبايی با يک قصر عظيم بالای تپه که به شهر يک حالت عجيب و مرموزی می ده. برای من جالب ترين چيز توی پراگ، يادگارهای فرانتز کافکا بود. کافکا، (صادق هدايت زبان آلمانی!!!)، يکی از نويسنده ها بسيار محبوب منه (غير از مسخ، محاکمه و قصرش رو بايد بخونيد، و امريکا رو هم، که توش مجسمه آزادی بجای شعله آزادی، شمشير در دست داره!). محل تولدش رو ديديم و يک موزه در موردش، به علاوه کنيسه پراگ. جالبه که يک آلمانی زبون بوده وسط يک کشوری که به يک زبون اسلاوی صحبت می کنند. به هر حال، جالب بود. امروز هم برگشيم روستوک. هنوز هوا خيلی گرمه، اما يک کمی بارون اومده و داره بهتر می شه. تا فردا، خداحافظ.



. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .


Sunday, August 10, 2003

گير کردن ما بين شرق و غرب ايرانی های خيلی زيادی خارج از ايران زندگی می کنند. فکر کنم تو کمتر کشوری توی دنيا باشه که نشه يک گروه هرچند کوچکی از ايرانی ها رو پيدا کرد. توی هرکدام از اين کشورها هم، اخلاقيات مردم محلی، مقدار زيادی در کارهای ايرانی ها و فرم گيری گروههاشون اثر داره. در اروپا که مردم احساس قوی از کشورشون و بستگی فرهنگی/زبانی مليت با کشور دارند، ايرانی ها هميشه احساس غريبی می کنند و احتياج به اينکه با بقيه ايرانی ها بچرخند. توی امريکا هم، با اينکه قراره کل مملکت ديگ جوشان فرهنگها باشه، اما واقعيت اينه که تفاوتهای فرهنگی فقط تا آنجايی که ويترين مغازه سعه صدر فرهنگی/نژادی امريکا رو خراب نکنه، تحمل می شه، و بخاطر همين، امريکايی شدن برای خيلی ها تنها را زندگی کردنه (از نمونه هاش هم همين نسبتها ايرانی-امريکایي، هندی-امريکايی، و يا حتی افريقايی-امريکايی). اما اگر کسی نخواد چيزی غير از خودش باشه چی؟ من خيلی از عادتها و باورهای غير "ايراني" هستند، يعنی لزوما" عادات و باورهای ايرانی هاي قباسه چاکی عصر شاه شهيد نيستند. آيا معنيش اينه که من ايرانی-انگليسی يا ايرانی-امريکايی هستم؟ آيا صرف اينکه من به چيزی اعتقاد دارم که لزوما" جد بزرگم بهش معتقد نبوده، منو کمتر از پسر مش عباس نفت فروش ايرانی می کنه؟ من فکر می کنم تمام فرهنگها در تاريخ، از مخلوط شدن عوامل فرهنگی مختلف بوجود آمده اند، پس چرا اين فرهنگ بی فرهنگی من، خودش عامل جديدی نباشه در فرهنگ آينده ايران؟ من شايد قسمتی از عمرم رو در خارج از کشوری که توش بدنيا آمدم زندگی کرده باشم، شايد هم برام اين احساس هميشه وجود داشته باشه که اين کره زمين کوچکتر از اونيه که اصلا" مهم باشه ما اهل کدوم قسمتشيم، اما به هرحال، من ايرانی هستم، و فقط ايرانی. حالا بايد ديد دوستانی که به خودشون خطاب ايرانی-امريکايی (ايرانی-لس آنجلسی!) می دهند و خوشباورانه، با توجه به اينکه مرتب توی جمع ايرانی ها رفت و آمد می کنند، هيچوقت زبان انگليسی رو کامل ياد نمی گيرند، و هميشه با عملکردهای جامعه مشکل دارند، فکر می کنند که پيشرفته و مدرن و روشنفکر شدند، پيش خودشون هويت خودشون رو چطوری تعريف می کنند؟



. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .


Home