دلمشغولی ها

کتاب

تاريخ و فرهنگ ايران در عصر انتقال از دوره ساسانی به دوره اسلامی. دکتر محمد محمدی ملايری

The Venture of Islam. Marshall G. Hodgson, University of Chicago Press, 1977

Shahrestani-ha i Eranshahr. Touraj Daryaee. Mazda Publishers, 2002

آهنگ

Crossroads, Eric Clapton, 2001

The Memory of Trees Enya, 1995

Films

باران: مجيد مجيدی

Russian Ark: Alexander Sukorov Russia/Germany/France, 2001

 

Saturday, July 26, 2003

به دليلی که نمی دونم، تمام دو صفحه مطلبی که نوشت از بين رفت. دوباره می نويسم و می فرستم.



. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .


Thursday, July 24, 2003

سغدستان: مرکز تجارت راه ابريشم. چند وقته که شديدا" مشغول تحقيق در مورد تاريخ سغد هستم (بعضی ها حتما" می دونند که من خوره اين مطلبم!).تاثير اقتصادی و فرهنگی سغد روی فرهنگ ماوراالنهر، ترکستان، ايران، و حتی چين، يکی از جالبترين فصلهای تاريخ ايرانه. اگر می خواهيد در مورد سغدستان بيشتر بدونيد، اينجا رو بخونيد، و برای اطلاعات در مورد زبان سغدی و زبانهای ايرانی به طور کل، مقاله من رو يک نگاه کنيد. اما چيزی که باعث شد امروز اينجا در مورد سغد بنويسم، اتفاق جالبيه که برام افتاد. چند سال قبل، توی دانشگاه برکلی، يک باستانشناس معروف به اسم فرانتز گرنه، يک سخنرانی داشت در مورد کشفياتش توی سمرقند و پنجيکنت، شهرهای اصلی سغدستان. يکی از کشفياتش، البته بعد از کشف اوليه توسط روسها، پيدا کردن کلی طومار و نامه بوده از يک قلعه نزديک پنجيکنت به اسم "کوه مغ". (غری مغ به زبون سغدی). توی اين نامه ها، جزويات فتح سغدستان توسط اعراب تحت فرماندهی سعيد الحرشی، ثبت شده، اونهم به صورت نامه و گزارشهای لحظه به لحظه جاسوسها به پادشاه سغدستان، ديواشتيچ. واقعا" خوندن اين نامه ها جالبترين کاريه که يک دوستار تاريخ می تونه بکنه (الان همه می گين، وای خدا، مرديم از کسالت!). اما جدا"! خلاصه، بعد از خوندن اين نامه ها، فکر کردم که يک مقاله بنويسم در مورد آخرين روزهای سغدستان و اينکه عربها چطوری يکی از آخرين قسمتهای امپراتوری ساسانی رو فتح کردند. شروع کردم تحقيق و نوشتن و تقريبا" تمومش کردم. دو هفته پيش، به گرنه ايميل کردم که ازش بپرسم که براش اشکال نداره از نامه هاش استفاده کنم، ديدم يک رونوشت مقاله آخرش رو برام فرستاده که دقيقا" همين مطلب رو نوشته! حتی کتابها و مقالاتی هم که ازشون استفاده کرده، همونهايی هستند که من از روش تحقيق کردم! خلاصه کمی دماغم سوخت، ولی هم خودم خنديدم، هم دکتر گرنه! يک معذرت خواهی هم کرد که مقالش رو زودتر از من به چاپ رسونده! نتيجه اينکه اگر فکر بکری داريد، روش نخوابيد که کهنه می شه و بعد شما می مونيد و يک سال تحقيق!



. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .


Tuesday, July 22, 2003

مسافرت ماجرا دار! جاتون پر بود اين آخر هفته! روز يکشنبه، يکی از دوستام که يک کم نگران کار و زندگيش بود، بهم پيشنهاد کرد که بريم يک کمی کوه نوردی. من هم اخيرا" افتادم توی خط پياده روی طولانی و کوهنوردی و قس عليهذا، بخاطر همين هم گفتم باشه (همبازی تنيس کم شده!). ساعت 12:30 رسيديم به يک پارک جنگلی که تنها پارک طبيعی که توی کاليفرنيا باقی مونده و با خونه ما نيم ساعت فاصله داره. برنامه اين بود که يک کوهنوردی دو ساعته بريم و کمی وقت بگذرونيم. اما همينطور هی رفتيم و رفتيم تا رسيديم وسط کوه و يک علامت که 6 کيلومتر به ساحل اقيانوس. گفتيم علی الله، می ريم، شش کيلومتر که اين حرفا رو نداره! آقا چشمتون روز بد نبينه، فکر کنم اين امريکايی های ولد ***، اين شش کيلومتر رو خط صاف گرفته بودند! نشون به اون نشونی که ما تقريبا" تا قله يک کوه رفتيم، دو سه تا تپه هم رد کرديم، مختصر و مفيد، بعد از پنج ساعت بالا پايين رفتن، بدون يک قطره آب، رسيديم به اين اقيانوس بد مصب! خلاصه اينکه جسد شديم خدمت شما! حالا خوشگل اينجا بود که چطوری برگرديم دم ماشين؟ اين خراب شده اينا که نه تاکسی نارنجی داره نه مينی بوس!! با مقدار معتنابهی بدبختی، يک اتوبوس پيدا کرديم که رانندش کلی سرمون منت گذاشت و برگردوندمون سر کوه. دوباره از اول، يک سه کيلومتر ديگه برگرديم دم ماشين! ديگه باقيش رو خودتون تصور کنيد. همين که به اندازه سه بار پلنگ چال رفتن توی درکه کوه نوردی کرديم؛ نه هفت حوضی بود، نه اذغال چال، نه ملت بی کار، نه آبی برای آبتنی، نه کميته! اصلا" ياد وطن نيفتاديم، حيف!!!



. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .


Sunday, July 20, 2003

چند روز پيش که رفته بودم شهر فرشته نماها (لوس آنجلس کذا و کذا که معرف حضورتون هست) گذارم افتاد به بلوار معروف وست وود و کتابفروشی های ايرانی اونجا. الحمدلله همه کارهای فرهنگی لس آنجلس رو نويسندگان ناموفق و اديبان و متخصصان همه فن حريف اداره می کنند. به هر حال، توی يکی از اين کتابفروشی ها، يک کتاب جديد ديدم در مورد تاريخ دوره ساسانی و شروع کردم به ورق زدن. مثل خيلی از "آثار" تاريخی اين دور و زمونه مملکت ما، با استفاده از مدارک خارج از اعتبار و با چشم پوشی صددرصد از تحقيقات اخير نوشته شده بود. من هم همينها رو به دوستم بلند بلند گفتم. جناب صاحب کتابفروشی، گفت بله آقا، اين جديديها اصلا تاريخ نمی دونند چيه، کتاب تاريخ ايران می خوايد، اين رو بخونيد. بعد دست کرد و کتاب «تاريخ ايران باستان» نوشته مشيرالدوله پيرنيا رو در آورد و داد دست من! گفتم اين که نويسندش هفتاد ساله مرده! اطلاعاتش قديميه. آقاهه فرمودند: يعنی چه آقا! تاريخ که تغيير نمی کنه! همونی که آقای پيرنيا نوشته، همونه ديگه. کم مونده بود يک دادی هم سر من بزنه و بعد هم بشينه نحو ياد ملا دادن! فکر کردم که واقعا" مشکل فهم تاريخ هم همينه! همه فکر می کنند تاريخ همون چيزيه که توی مدرسه ياد گرفته اند و بس! بله، تاريخ تغيير نمی کنه، اما تاريخ نويسی تغيير می کنه! هرروز با کشف يک سکه جديد، يک قبر جديد، با حفاری توی محلهای باستانی، مدرک جديدی در مياد که می تونه قسمتی از تاريخ رو به ما نشون بده که اصلا" راجع بهش نمی دونستيم، يا تاريخی رو که می دونستيم، کلا" تغيير بده. اگر قرار بود کسی يکبار راجع به يک موضوع تاريخی بنويسه و بس، همون هردوت و پلوتارک و بقيه که وقايع رو نوشتند (حداقل اونجوری که بنظرشون اومده)و خيال همه رو راحت کردند. امثال بنده هم بايد می رفتند همه مهندس کامپيوتر می شدند، زبونم لال!



. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .


Home