دلمشغولی ها

کتاب

تاريخ و فرهنگ ايران در عصر انتقال از دوره ساسانی به دوره اسلامی. دکتر محمد محمدی ملايری

The Venture of Islam. Marshall G. Hodgson, University of Chicago Press, 1977

Shahrestani-ha i Eranshahr. Touraj Daryaee. Mazda Publishers, 2002

آهنگ

Crossroads, Eric Clapton, 2001

The Memory of Trees Enya, 1995

Films

باران: مجيد مجيدی

Russian Ark: Alexander Sukorov Russia/Germany/France, 2001

 

Friday, May 02, 2003

قرار بود که درد و دلهای من رو ديروز بخونيد، حالا يکروز دير شد، شما ببخشيد! اول درد و دلم شخصيه، يعنی اينکه مربوط می شه به زندگی خودم و همين چهار صبايی که توی اين دنيا نون خالی سق می زنم. راستش بعد از 19 سال درس خوندن، امسال رو تصميم گرفتم شروع کنم به کار کردن و ببينم «دنيای واقعی» آدم بزرگها چطور جاييه؟ از بچگی عاشق کتابهای آستريد ليندگرن و اريش کستنر بودم و از آدم بزرگ شدن فراری بودم (دوستان اطلاع دارند که من خيلی «بچه ام»!). امسال گفتم که بيام خودم رو قاطی آدمها کنم و ببينم اين دنيای آدم بزرگی چه جور جاييه؟ از قبلش انتظار داشتم که جای دغل بازی و پشت هم اندازی و دورويی باشه، اما برام مثل زندگی کردن با يک قبيله وحشی افريقايی بود برای تحقيقات انسانشناسی! می خواستم بدونم اين آدم بزرگها چرا اينقدر دغل و دورو هستند؟ همه که از مادر اينطور زاييده نشدند، شدند؟ غرض، حدود سه هفته پيش، يکدفعه در يک بعد از ظهر گرم تابستانی (حالا بگذريم از اينکه تابستون هنوز دو ماهی جلوی ماست و ما داريم فس فس کنان خودمون رو بهش می رسونيم. بگذاريد تشبيهات شاعرانه من چشمشون معيوب نشه!)، آره، يکروز بعد از ظهر، فکر کردم که: ای دل غافل! دارم آدم بزرگ می شم و خودم هم خبر ندارمها! صبح عين بابام از خواب بلند می شم، صبحونه ای می بلعم، بدو سر کار، همش منتظر وقت ناهار که در برم و توی خيابون گشتی بزنم، شب هم خسته و کوفته برگردم خونه، شامی بخورم، تلويزيونی نگاه کنم، بعد هم خواب حوالی 11:30 ( منی که معروفم به اينکه از ساعت 2 صبح زودتر خوابم نمی بره!!!). مدتهاست وقت نکردم يک مقاله ناقابل رو تموم کنم. سه ماهه يک فصل از کتابم رو هم کامل نکردم، اصلا" وقت نکردم داستانهايی که دوست دخترم نوشته رو هم بخونم. دارم آدم بزرگ می شم! ديروز سر کار نرفتم، نشستم خونه، آستريکس خوندم، داستان نوشتم، با دوستام حرف زدم، فکر کردم! کارهايی که در روزهای معمولی نمی تونم بکنم. فهميدم که جای من فقط توی دانشگاهه. من نمی خوام بزرگ بشم، من نمی خوام جدی باشم. فهميدم که آدمهای بزرگ به اين دليل دغل و دورو هستند که وقت ندارند، وقت ندارند که فکر کنند، فکر به کارهای خودشون نمی کنند، نمی فهمند که کارهايی که می کنند دغلانه است. آدم بزرگها همه رجاله هستند چون وقت ندارند. می شه بزرگ شد ولی آدم بزرگ نشد.



. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .


Wednesday, April 30, 2003

بالاخره ما سر کار هم اينترنت سرعت بالا گرفتيم. حالا می شه از سر کار هم توبلگ کرد، البته اگه خدا قبول کنه!!! توی اين زندگی من که اتفاقات زياد جالبی نميفته. اما فعلا" چون نمی خوام حوصلتون سر بره و در ضمن ممکنه دلتون واسه قرقرهای من تنگ شده باشه، نقدا" اين مقاله رو بخونيد تا فردا واستون کلی درددل کنم.



. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .


Home