دلمشغولی ها

کتاب

تاريخ و فرهنگ ايران در عصر انتقال از دوره ساسانی به دوره اسلامی. دکتر محمد محمدی ملايری

The Venture of Islam. Marshall G. Hodgson, University of Chicago Press, 1977

Shahrestani-ha i Eranshahr. Touraj Daryaee. Mazda Publishers, 2002

آهنگ

Crossroads, Eric Clapton, 2001

The Memory of Trees Enya, 1995

Films

باران: مجيد مجيدی

Russian Ark: Alexander Sukorov Russia/Germany/France, 2001

 

Thursday, November 21, 2002

تذکره المقامات ابولبلاگر حسين درخشان! آن مرد با وفا، آن مظهر صفا، آن عالم عظيم، آن حاکم حکيم، آن بلاگ نويس بصير، آن قالب ساز کبير، آن فاتح کهکشان، شيخنا و مولانا، حسين درخشان، ابولبلاگر بود و هميشه در صحنه حاضر بود. گويند که شيخ ما ابتدا روزنامه نويس بود و اين شغليست بس خطير که از ذکرش دلها به لرزه می افتد و سرها، بوی قرمه سبزی می گيرد و هيچ آدمی با عقل سالم بدان دست نزند که بزرگان گفته اند مرد عاقل نيفکند خود را به تهلکه. و روزنامه نويسان اربابانی دارند «سردبير» نام که خون انسانها می نوشند و بس کارها کنند که پهلوانان را نيز از شرح آنها دلهره بارز شود. و شيخ ما نيز از اين شرح لرزشی به دل بيفتاد و جهت حفظ سر مبارک خويش، به همراه ام البلاگين، خاتون الشريف، مرجان خانم، کثرالله امثالهم، به سوی ديار قناديه رهسپار شد. نقل است که مولانا حسين در آن ديار قمبيوطری به دست بياورد و چون دستان مبارکش از ننوشتن به خارش افتاده بود، لذا به نوشتنی دست زد و مريدان را شيفته و فريفته کرد و خلقی را به سر کار گذاشت، سر کار گذاشتنی! ابولبلاگر، خلد الله ملکه، از زيادی کرمی که در او بود، قالبهايی همی ساخت که در آن زبان خلق عجم نوشتن توانند کرد و اين کاری بود بس عظيم و آتشی در سوختگان عالم زد و از در و ديوار و کون و مکان، ما و خورشيد و پرتيات و چرنديات بدين عالم فانی فروريختن گرفت، و اين خود از کرامات شيخ ما بود. گويند شيخ ما روزی در کوچه می رفت که ناگاه مردکی در برابرش آمد و با التماس، درخواست «مصاحبه» کرد، و شيخ ما، عليه الرحمه، هيچ ندانست که مصاحبه چيست، اما از بلندی نظری که در او بود، آری گفت. پس آن شخص که نور قداست در چهره مولانا ديده بود، سوالاتی چند بکرد و شيخ الرئيس، به علمی که در او بود، جوابهای مناسب بداد. اما روزی ديگر، شخصی پيش آمد و همين سوالات بکرد و همان جوابها گرفت و آخر آن شد که همه روزنامه جات از مصاحبات شيخ ما مملو گشت و جوابهايی آمد که همه از يک قوطی به در آمده بود و اين از عجايب آن بزرگ است که همه را به يک حرف مقهور کند. و شيخ ما هماره در نوشتجاتش زنجيرات دادی و تيليفونات تبليغ کردی و هيچ روز بی نوشتن سر به بالش نبردی و گفتی که تا آخر جهان نوشتی، تا اينکه جان از کالبد به در رفتی و قس. و از معجزات شيخ آن باشد که روی آب برفتست و به ملک آبا و اجداد بر بگشتست و به کلاردشت و فود کرت برفتست و همه را به توبلگ واداشته است و ديگر اينها که در شرح نيايد! و هموست که تحصيلات سينماتوغراف انجام داده باشد و در جامعه شناسی نام جرجيس را برده باشد و با زدن حرفهای بودار، خلق را به جان يکديگر انداخته باشد و سايه اش هميشه بالای بلاگها باشد، همچنان باد! و خدای تعالی همواره شيخ ما را در شمار بندگان برگزيده خود داشته باشد که شيخ ما بسياری از مردمان را از راه به در کرده باشد، و بيش از اين را خدا همان داند، والسلام! تمام شد در سنه عشري الثانيه به قريه البانيه در ولايت قليفرنيه به دست کمترين، طالب العلم و بلاگين، خداداد الرضاخانی.التماس دعا! --------- قناديه: و آن ولايتی باشد در شمال مملکت ينگه دنيا (در نسخ جديد، کناده و کانادا هم گفته اند!) زنجيرات: و آن کلماتی آبی رنگ باشد در نوشتجات که خلق را به نوشتجات ديگر رهنمون شود (لينک و لينکيدن هم آمده!) جرجيس: بعضی اين جرجيس را آنتونی گيدنس گفته باشند، الله اعلم!



. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .


Tuesday, November 19, 2002

سر اين بلاگر يک بلاهايی اومده، چون من اصلا" نوشته های قبلی خودم رو نمی بينم. در ضمن، اين پيام چه سوسه ای پيدا کرده که تا ما حرف می زنيم، عاشقين سينه چاک کوس جنگ بر می افرازند! وقتی 5 سالش بود بايد خفش می کردم که اين نمی شد. مار در آستين پروردن است!!!!! اين هم از اونکارايی که من زياد نمی کنم، وارد کردن سياست به اين نوشته ها. اما اين قضيه ای که امريکا به نظر مياد که کمر بسته که همه رو خفه کنه، به نظر من نگران کنندست. قرار شده همه عراقی های مقيم امريکا رو زير نظر بگيرند. بدون اجازه دادگاه می تونند به صحبتهای مردم گوش بدهند. يعنی خلاصه بردن امثال رامسفلد و اشکرافت توی دعوای سياست امريکا. امريکايی که می خواد ديکتاتوری رو از عراق بيرون بندازه، خودش داره به بدترين نوع ديکتاتوری و خفقان دچار می شه.



. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .


Home