دلمشغولی ها

کتاب

تاريخ و فرهنگ ايران در عصر انتقال از دوره ساسانی به دوره اسلامی. دکتر محمد محمدی ملايری

The Venture of Islam. Marshall G. Hodgson, University of Chicago Press, 1977

Shahrestani-ha i Eranshahr. Touraj Daryaee. Mazda Publishers, 2002

آهنگ

Crossroads, Eric Clapton, 2001

The Memory of Trees Enya, 1995

Films

باران: مجيد مجيدی

Russian Ark: Alexander Sukorov Russia/Germany/France, 2001

 

Thursday, November 14, 2002

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .


Wednesday, November 13, 2002

قراره که من چرنديات شتابزده بنويسم! آخه از برخورد دو عقل بنده و پيام، بهتر از اين پديدار نمی شه. اما راستش اصلا" نمی دونم چی بنويسم... سه شنبه شب، بعد از حدود بيست ساعت مسافرت از روستوک به برلين و از اونجا به لندن و بعد به لوس آنجلس، چشمانم به ديدن آن مظهر چرند، آن بی نصيب از حرف حساب، آن پيمبر بی کتاب، آن زننده سخنان کتره ای، شيخنا و مولانا پيام الدين چرندياتی، خلد الله ملکه، روشن شد (خاموش هم به هکذا!). بيچاره کلی راه اومده بود. مارو برداشت و برد به عنوان سور شب رسيدنمون، پيتزا بهمون داد! عجب پيتزای عظيمی! بعد رفتيم به دفتر چرنديات (که در ضمن منزل موسيو لوچرند هم هست!) آقا، کسی باورش می شه اين همه چرند رو از يک آپارتمان بشه صادر کرد؟ من گفتم اين حتما" يک تيم آدم چرند گو داره که اين همه توليدش بالاست! فرداش، پيام از کارش مرخصی گرفته بود، بالنتيجه من مجبور شدم وقتم رو باهاش بگذرونم! عذابی که مدتها بود بهش دچار نشده بودم. واقعا" خدا هيچ مسلمونی رو به اين شکنجه دچار نکنه! روز بعد، پيام گفت که بايد ده دقيقه بره سر کار... از اونجايی که پيام ايرونيه، ساعت واقعی رو خودتون حدس بزنيد! دو روز هم من از خروس خون تا غروب آفتاب، دانشگاه لوس آنجلس بودم برای کنفرانس مطالعات هندو-اروپايی. جای شما پر، يک سری آدم با سنهای سه رقمی، نشسته بودند و دل و روده همه کلمات رو می کشيدند بيرون. از هر زبونی هم که فکر کنيد (اشکاشمی تا ختنی!)، دليل و مدرک مياوردند. خلاصه مخ برای ما نموند. بيچاره پيام هم روند و منو برد اونجا و برگردوند. دلم واسش سوخت. اما اين لوس آنجلس اينقدر بزرگه که من اگه ماشين هم داشتم، خودم نمی تونستم برم به جايی. شب آخری، با يکی از دوستان، رفتيم بيليارد بازی کرديم و يک جای امريکايی دبش، شام خورديم. بعدش هم پيش بسوی چرند آباد (يا خراب؟). صبح هم در رکاب پيام رفتيم فرودگاه. جای شما پر، اين بن لادن چنان امريکايی ها رو ترسونده که همه مسافرها رو يک نيم ساعتی می گشتند! ياد مهرآباد افتادم. بالاخره سوار هواپيما شدم، نفس راحتی کشيدم از دست پيام، و راه افتادم به طرف سانفرانسيسکو! اين بود سفرنامه ما از سفر تابستانی به چرند آباد. البته واضح و مبرهن است که همه چرند بود، اما چه کنيم!



. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .


Monday, November 11, 2002

می خواستم از همه هموطنان و دوستان عزيز و طرفداران بی شمار و پر و پا قرص اين وبلاگ معظم (!!!) معذرت بخوام که اين همه وقت از خوندن مطالب زيبای من بی بهره مونده اند! من الان سانفرانسيسکو هستم، اما پنج روز پيش اين پيام چرندياتی بودم توی لا (لوس آنجلس!). اين دست و پای آدم رو قفل می کنه به بخاری، اصلا" اجازه نفس کشيدن هم نمی ده! اينترنت هم که می خوام کار کنم، ثانيه ای شارژ می کنه. خلاصه نشد که ما دو خط بنويسيم. حالا که به آزادی رسيدم (دم بيست چهار اسفند شلوغ بود!)، زيادتر می نويسم. اما راستش اينه که با پيام اينقدر خوش گذشت که اصلا" فکر بلاگ هم نکردم.



. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .


Home