دلمشغولی ها

کتاب

تاريخ و فرهنگ ايران در عصر انتقال از دوره ساسانی به دوره اسلامی. دکتر محمد محمدی ملايری

The Venture of Islam. Marshall G. Hodgson, University of Chicago Press, 1977

Shahrestani-ha i Eranshahr. Touraj Daryaee. Mazda Publishers, 2002

آهنگ

Crossroads, Eric Clapton, 2001

The Memory of Trees Enya, 1995

Films

باران: مجيد مجيدی

Russian Ark: Alexander Sukorov Russia/Germany/France, 2001

 

Saturday, October 05, 2002

خيلی ها از مملکتشون خارج می شن، ولی از محيطشون خارج نمی شن! يعنی حتی بعد از مهاجرت به کشور ديگه، باز هم دنبال هموطنانشون می گردند و در همون جو مملکت اصلی زندگی می کنند. چينی ها، هندی ها، و ايتاليايی ها از اين نظر بسيار شاخص هستند. توجيه اين کار رو به دو صورت می شه کرد. يکی جهت خوشبينانه قضيه است که وطنپرستی و نگه داشتن سنن و رسوم ناميده می شه، ديگری ديد بدبينانه است که گوشه گيری و ترس از گرفتار شدن در رسوم فرهنگ جديد خطاب می شه. ايرانی های مهاجر رو نمی شه کاملا" جزو اين گروه حساب کرد، چون در بسياری از مواقع ايرانی ها حتی کمتر از حد معمول با ايرانی های ديگه دمخور می شن، اما در محيطهايی مثل لوس آنجلس، کاملا" برای خودشون محله تشکيل می دند و اصلا" فرهنگ "لوس آنجلسی" بوجود می آورند که خوب وبدش رو من نمی تونم قضاوت کنم. من خودم رو هيچوقت مهاجر به حساب نياوردم، چون من اصلا" به حساب "زندگی بهتر" به فرنگ نرفتم، درگير هيچکدام از مشکلات مهاجرت (اقامت و ...) نبوده ام، هيچوفت هم هيچ مشکلی با برگشت به ايران نداشتم. تنها چيزی هم که منو به فرنگستان پيوند داده، دانشگاه و درسه. اما به هر حال، جزو کسانی بودم که اصلا" در پی چسبيدن به ايرانی های ديگه نبودم و غير از افراد خانواده و کمتر از انگشتان دستم، دوست، با هيچ ايرانی ديگه ای دمخور نبودم. می شه گفت که من با فرنگی ها بيشتر گشتم تا ايرانی ها، و می تونم ادعا کنم که فرهنگ و طرز فکر آلمانی ها، انگليسی ها، و امريکايی ها رو خوب می دونم و با کمال پررويی، راجع بهشون اظهار نظر هم می کنم! اما اين آشنايی و اظهار نظر به معنی تاييد يا ترجيه نيست. تمام اين مقدمه چينی ها برای اين بود که بگم که يکی از مسائل فرهنگ غربی که توجه منو خيلی جلب کرد، آشنايی و دمخور بودن با موسيقیه. موسيقی در غرب، از کلاسيک گرفته تا جاز و راک و حتی شعرها و تصنيفهای محلی (Folk Music)، همه خيلی راحت با مردم ارتباط برقرار می کنند. حتی موسيقی "مشکل" هم به صورتی مخاطب عام خودش رو پيدا می کنه. اما جهت جالب تر قضيه، آشنا بودن مردم با موسيقيه. توی ايران، فقط کسی که "صدا" داشته باشه جرات می کنه که بلند بلند برای خودش بخونه. موسيقی مبحثيه برای متخصص. اما در فرنگ، دونستن اصول خواندن مهمتر از داشتن صداست. حقيقتيه که هرکسی که بتونه صحيح وبا ريتم درست بخونه، حداقل قابل شنيدنه و صداش گوش خراش نيست. به همين جهته که از زمان بچگی، با عضويت در گروه کر، با تدريس يکی از آلات موسيقی در مدرسه، و کلا" با آموخته کردن بچه ها با موسيقی، حس ريتم و موسيقی رو بهشون انتقال می دند. من بارها ديدم که کسی که صدايی هم نداره، همينطور معمولی شروع می کنه به خوندن يک آهنگ معروف. به دليل اينکه با ريتم صحيح و توی دستگاه می خونه، با اينکه اصلا" صدای قوی هم نداره، اما شنيدنيه. از طرفی، کسی مثل من که در ايران فقط موسيقی رو توی تلويزيون شنيده و اينطور توی مغزش رفته که موسيقی کار و "تخصص" استاد فلان و استاد بيساره، جرات نمی کنه که اصلا" صداش رو از حد زمزمه بالاتر ببره، اگر هم اين کار رو بکنه، طوری خارج از دستگاه و رديف می خونه که بقيه فراری می شوند! البته اين نکته که گزاره های اوليه آشنا کردن عموم با موسيقی در فرهنگ(حتی قبل از اسلام) ما هم وجود داره، قابل توجهه: زمزمه خوندن اوستا، ترتيل و تجويد قرآن، و تصنيفهای محلی، همه در واقع کارآيی ثانويه ای در آشنا کردن مردم با اصول موسيقی دارند، اما بايد ديد چرا اين گزاره ها کارآمد نبوده اند؟



. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .


Friday, October 04, 2002

از اون خبرهايی بود که من اصلا" نمی خواستم بشنوم. مردن احمد محمود رو می گم. بعد از سعيدی سيرجانی که مردنش کلی منو به گريه انداخت، از مردن احمد محمود ناراحت شدم. روحش شاد! اينروزها انگار من به نوشتن سفرنامه مجبور شده ام. جای شما خالی، ديروز با چند نفر ديگه، سوار ماشين شديم و تا مرز لهستان رونديم. حدود نيم ساعت هم رفتيم لهستان که جالب بود. وقت ناهار، توی يک ده قديمی و کنار يک رودخونه نشستيم و غذا خورديم. خوش گذشت. دو تا چيز جالب بود. يکی شبيه بودن محلهای ييلاقی اينجا به شمال خودمون. جنگلهاشون عين جنگل چالوس. طبق معمول فکر هميشگی که چرا ما از همه اين امکانات استفاده نمی کنيم؟ بحثی است که همه ايرانی هايی که خارج از کشور زندگی می کنند باهاش آشنا هستند. اما لهستان واقعا" جالب بود! دم مرز، کاملا" انگار رونوشتی از آستارای خودمون با بازارهای کوچکی که اجناس بنجل ساخت روسيه و ادکلن تقلبی و امثالهم رو می فروشند. کلی کيف کردم، انتظار لهجه شمالی داشتم و ماهی سفيد، که نبود. راستی، اين مطلب آقای نوش آذر رو بخونيد که به موسيقی متال و زندگی ما گير داده. بخونيد تا فردا جوابيه که نه، دو کلمه ای تکمله راجع بهش بنويسم. تا بعد...



. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .


Wednesday, October 02, 2002

اين سايتو بخونيد! (پيام بپا!)...



امروز از کنسرت کريس دی برگ برگشتيم. جالب بود. من بچه تر که بودم، خيلی دوستش داشتم و به عنوان شاهد، همه آلبومهاش رو دارم. اما از چهار، پنج سال پيش، هم من بيشتر به بلوز و متال علاقمند شدم، هم کريس دی برگ به طرف مزخرف شدن پيش رفت، حقيقتی که آلبوم جديدش کاملا" نشون می ده! به هر حال، هر آهنگی وقتی به صورت زنده خونده بشه، قشنگ می شه! خوش گذشت. با کريس و يکی از دوستاش رفته بوديم و دقيقا" هم جلوی صحنه وايساديم. من کلی بهش تيکه انداختم و اونهم شنيد و منو هم شناخت (سه سال پيش توی يک کنسرت ديگه، رفتم پشت صحنه و کلی مخش رو راجع به ايران گذاشتم توی فرغون!). کلی از آهنگهای آلبوم جديدش رو خوند که بدک نبودن و از شنيدن توی استريو بهتر بودن. اسپنيش ترين رو نخوند که حال ما رو گرفت. آخر سر هم کلی آلمانی غلط و غلوط بلغور کرد که من بعضی درستهاش رو بهش گفتم! بيشتر داره از گيتار استفاده می کنه که جالبه، کلی هم انرژی داره که جالب تره. به هر حال، تفريح سالم و جالبی بود. مطالب جدی تر بعد!



. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .


Tuesday, October 01, 2002

ببخشيد که کوتاهه. اينو می نويسم برای کسی که از کريس دی برگ سوال کرده بود. کنسرت امشب توی ماگدبورگ آلمانه. کريس يک آلبوم جديد داده بيرون (هفته پيش اومد) (Timing is Everything) که راستش من زياد دوستش ندارم. اما به هر حال الان تور داره دور و بر اروپا. تمام اطلاعات راجع به کريس دی برگ رو می تونيد اينجا پيدا کنيد: www.cdeb.com .



. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .


Monday, September 30, 2002

من به زبونی حرف می زنم که زبون من نيست، به زبونی می نويسم که زبون من نيست، به زبونی فکر می کنم که زبون من نيست. زبونی که درد منو نمی دونه که بخواد احساس منو بيان کنه. من و خودم با هم تنهاييم. گاه گاهی دلم می خواد به غير از زبون مادريم به هيچ زبونی حرف نزنم. هم از آلمانی بدم مياد، هم از انگليسی. صدای زبان 1000 سال مرده سغدی به نظرم خوشتر مياد از زبون شکسپير و گوته...



نمی دونم نظرتون راجع به موسيقی چيه، اما من يک سليقه موسيقی درهم و برهمی دارم که نگو! از يکطرف از مگادث خوشم مياد و کوئين، از طرفی هم از دوتار خراسانی و موسيقی عاشيقهای آذربايجانی. تنها چيزی که می تونيد صد در صد در موردم بگيد اينه که از موسيقی که با سازهای اصيل زده بشه خوشم مياد و از ارگ و اينها بیزارم. اينها رو گفتم که تعجب کنيد که فردا شب دارم می رم کنسرت کريس دی برگ، يعنی آخر کی بورد و موسيقی دالام ديمبولی! چون همينطور درگير مسئله هندو-اروپايی ها هستم: می دونستيد که اسم اکثر رودخونه های روسيه (دون، دنيپر،...) از زبانهای باستانی ايران مياد؟



. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .


Sunday, September 29, 2002

نمی دونم يادتون مياد اون قديم قديمها (در دوران اينترنتی!) که يونيکد نبود، خيلی از سايتهای ايرانی با فونت Persian.ttf چيز می نوشتند (مثل همشهری)؟ من هم در همان دوران چندتا مقاله با همين فونت نوشتم. حالا اگر بخوام تبديلش کنم به يونيکد، امکان داره يا بايد از اول بنويسم؟



. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .


Home