دلمشغولی ها

کتاب

تاريخ و فرهنگ ايران در عصر انتقال از دوره ساسانی به دوره اسلامی. دکتر محمد محمدی ملايری

The Venture of Islam. Marshall G. Hodgson, University of Chicago Press, 1977

Shahrestani-ha i Eranshahr. Touraj Daryaee. Mazda Publishers, 2002

آهنگ

Crossroads, Eric Clapton, 2001

The Memory of Trees Enya, 1995

Films

باران: مجيد مجيدی

Russian Ark: Alexander Sukorov Russia/Germany/France, 2001

 

Friday, September 20, 2002

می گن توسکانینی، آهنگساز و موزيسين معروف، در يک دوره از عمرش به تعليم پيانو در امريکا مشغول بوده. اتفاقا" مثل اينکه شانسش افتاده بوده به يک خانواده پولدار که می خواستن آقازاده شون پيانو زدن ياد بگيره. توسکانينی هم خيلی تلاش می کنه که به بچه پيانو زدن ياد بده، اما فرزند دردانه زياد تو خط اين کارها نبوده. به هر حال، بعد از چند بار تکرار کردن درسها و همچنان ياد نگرفتن جناب بچه پولدار، توسکانينی که جونش به لبش رسيده بوده و می خواسته به زمين و زمون فحش بده، می بينه هرچی بگه، به پدر و مادره بر می خوره. نتيجتا" به ايتاليايی می گه:" Malao Cristoforo Colombo " (لعنت به کريستف کلمب) و وسايلش رو جمع می کنه و می ره! به قول عمران صلاحی، حالا حکايت ماست...



. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .


Tuesday, September 17, 2002

اولا" که خيلی ممنون از همه اونهايی که وبلاگ منو نمی خونند، و ممنونتر از اونهايی که می خونند و اصلا" يک کلمه هم راجع به داستان نظر نمی دند! اما بعد، يک مسئله کوچک سياسی که چند وقتيه منو نگران کرده. بقول حسين، وبلاگرهای ايرانی اکثرا" از محيط خودشون کمتر اثر می پذيرند و عنصر خبری وبلاگهای ايرانی کمه. حالا من که از قضا کارم فضولی تو کار مردم و اثر پذيری هستش، نتيجتا" عنصر خبری رو زياد می کنم. اکثرا" پشت کارهای بزرگ، آدمهای کوچکی هستند که صداشون در نمی ياد و سالها بعد، مردم می فهمند که عامل اجرايی بسياری از مسائل، يک فرد کوچک و بظاهر بی اهميت بوده. نمونه، شخص کرميت روزولت، کارگردان و طراح کودتای 1332 بر ضد دکتر مصدق، که بی سر و صدا وارد ايران شد، کودتا رو برنامه ريزی کرد، بعد هم رفت. سالها بعد وقتی که خاطراتش رو نوشت، مردم فهميدن که عجب اعجوبه ای بوده. حالا حکايت جان بولتونه! اين حضرت، نفر سوم وزارت خارجه امريکاست، يعنی کشک! اما از طرف ديگه، بيشتر کارهای مهم و اصلی به دست ايشونه. جان بولتون کسی است که جرج بوش بهش ماموريت ديدارهای خارجی می ده و در واقع عامل کارهای بوشه. در عمل، قدرت و کارکردش از "رئيسش" که پاول باشه بيشتره، بخصوص که محافظه کار دو آتيشه هم هست و از جمله کلمات قصارش، يکی هم اينه که:«سازمان مللی وجود نداره! در دنيا يک قدرت هست که اونهم ماييم، در سطح بين الملل هم هر کاری که به نفعمون باشه می کنيم.» خلاصه اينکه ايشون و خانم کندوليزا رايس (مشاور امور بين الملل آقای بوش)، کلا" زير نظر تئوری های گسترش قدرت و برخورد بين المللی که آقايان کيسينجر، برژينسکی، و هانتينگتون (سه قلوی شرور) وضع کرده اند، به رتق و فتق امور خارجی امريکا، بدون کوچکترين توجهی به پاول، مشغول هستند. حالا قضايا اينست که اين آقا، از هرجايی که ديدن می کنند، مدتی بعد در اونجا درگيری پيش مياد، و با هر کشوری که حرف می زنه، اون کشور فردا صدر اخبار سی ان ان می شه. از نمونه اين شاهکارها، ديدارشون از تاجيکستان قبل از جنگ داخلی اونجا، و ملاقات با سران طالبان در نيويورک، دو هفته قبل از 11 سپتامبر و به واسطه گری ليلا هلمز، خواهرزاده نيمه افغان ريچارد هلمز، رئيس سابق سيا و آخرين سفير امريکا در ايران، بود. جديدترين ديدار ايشون با آقای مسعود بارزانی در کردستان عراق بوده. من هرچند که نه سر پيازم و نه ته پياز، اما فکر کنم در کردستان عراق و ايران، خبرهايی خواهد شد. اميدوارم ايران يکپارچه بمونه. ايدون باد!



. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .


Monday, September 16, 2002

دنباله آخر (آخیش، راحت شدين!) جناب سياستمدار که بهرام رو ديد، اول نگاه عاقل اندر سفيهی بهش انداخت و يه پوزخندی زد و گفت، چی می خوای؟ بهرام هم سر سادگی، تمام پروندش رو رو کرد و بعد هم گذاشت توی کاسه آقا که کار می خوام! سياستمدار که اول فکر کرده بود طرف کم داره و شوخی می کنه، فهميد که قضيه جديه. بخاطر همين، به بهرام اجازه داد که پيشش کار آموزی کنه. بهرام، چند سالی پيش آقای سياستمدار کار کرد و راه و رسم دروغ، نفاق اندازی، ماهی گرفتن از آب گل آلود، و عوض کردن مرام رو ياد گرفت و کلی برای خودش "آدم" شد. بعد، وقتی که آقای سياستمدار بهش مدرک کارشناسی ارشد علوم سياسی رو داد، خدای جنگ دوباره پوفی رفت هوا و نشست روی ابرها. حالا می دونست که بايد چيکار کنه. هر چند وقت يکبار، می رفت پهلوی يک سياستمدار مهم که کلی قدرت داشت، بهش پرونده موفقيتهای قبليش (که روز به روز بزرگتر هم می شد) نشون می داد، بعد يکجای دنيا جنگ راه می انداخت و خودش می نشست اون بالا، سربازا رو تماشا می کرد، بعضی وقتها سرنوشت جنگ رو به نفع يکنفر عوض می کرد، جنگ ها رو طولانی می کرد، و از همه چيز لذت می برد. خدای جنگ بالاخره به کاری رسيده بود که به دردش می خورد. در طول سالها، پرونده شاهکارهاش درخشانتر و درخشانتر می شد. توی هر جنگ، تجربيات جديدی در به جون هم انداختن ملتها و رهبرهای کشورها پيدا می کرد، سياستمدارها هم با کمال تشکر، به درگاه اين خدای محبوب خودشون قربانی می کردند و از ته دل، می پرستيدنش. کارهای بهرام، از جنگهای صليبی به حمله مغول، به جنگهای صدساله، به جنگهای استعماری، به جنگ جهانی اول، و در پی ملاقاتهای جداگانه بهرام با استالين، هيتلر، و چرچيل، به جنگ جهانی دوم رسيد. اين آخری بزرگترين هنر بهرام بود که بعدا" هم سعی کرد در ويتنام تکرارش کنه، اما بعضی مردم احمق، به رغم بودن سياستمداران زرنگ، نگذاشتند. بهرام هنوز هم اون بالا نشسته و هر چند سال يکبار، يک سری به سياستمدارها می زنه. اخيرا" از يک سفر برگشته، شنيده که امريکا هواش خوبه. توی تعطيلات تابستون، با جرج بوش هم ديدن کرده. بهرام از امريکا خوشش مياد، احتمالا" از اين ببعد برای تعطيلات می ره اونجا! پايان 16 سپتامبر 2002 آلمان



. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .


Home