دلمشغولی ها

کتاب

تاريخ و فرهنگ ايران در عصر انتقال از دوره ساسانی به دوره اسلامی. دکتر محمد محمدی ملايری

The Venture of Islam. Marshall G. Hodgson, University of Chicago Press, 1977

Shahrestani-ha i Eranshahr. Touraj Daryaee. Mazda Publishers, 2002

آهنگ

Crossroads, Eric Clapton, 2001

The Memory of Trees Enya, 1995

Films

باران: مجيد مجيدی

Russian Ark: Alexander Sukorov Russia/Germany/France, 2001

 

Friday, September 13, 2002

دنباله سوم! (ديگه خودتون واردين ماشالله!) بهرام سرش رو انداخت پايين و باحالی گرفته، رهسپار همون بهشت شد. سالهای سال، نشست روی ابرها و مردم رو تماشا کرد. از اين دينهايی که بر عليه همه خدايان بودند و هی دم از صلح می زدند بدش ميامد. بخودش می گفت آخه مگه ما چيکار کرديم؟ خوب ملت احتياج به خدا داشتند، ما هم داوطلب شديم، تازه مگه جنگ چه اشکال داره؟ همينطور که اينها رو پيش خودش می گفت، يکدفعه توجه کرد که اين صلحی که صحبتش می شه، انگار خودش تبديل به جنگ شده! مردم نه تنها دست از جنگ نکشيدن، بلکه بيشتر هم می جنگند. حالا با هم می جنگند و هرکدوم به اونيکی لقبهای آبدار کافر و زنديق می دهند و بعد، مثل آب خوردن همديگر رو می کشند! اما انگار خدای جنگ ندارند و کارهاشون بی نظمه. آخه اين خداهای جديدی که واسه خودشون در آوردند (يهوه، روح القدس، ...) همه بی تجربه هستند و تا اوجايی که بهرام می دونست، اصلا" قبلا" ها توی بهشت، کسی ازشون اسمی نشنيده بود. فکر کرد حالا که آدمها دست از جنگ بر نمی دارن، شايد برای منهم کاری توی اين دنيا پيدا بشه، ها؟ اولين کار اين بود که ببينه فرماندهان اين جنگها کيا هستند؟ نگاه کرد به افسران، انگار که جنگ دست اونهاست. بعد ديد نه، انگار کار از بالاتر آب می خوره. ژنرالها هم به نظر کاره ای نمی آمدند، فقط سرشون گرم نقشه کشی بود، اما خودشون هم دستور می گرفتند، اما از کی؟ بهرام خوب که نگاه کرد، ديد رشته همه چيز، دست موجوديه بنام «سياستمدار» که قيافش عين بقيست، اما باطنش فرق داره. بهرام فهميد که برای کارش، بايد به اين آقای سياستمدار مراجعه کنه. پس پا شد، کاغذهاش رو جمع کرد، يک دوسيه پر و پيمون از موفقيتهای قبليش (جنگ ماراتون، جنگهای پونيک، حمله اسکندر،...) ترتيب داد، و راه افتاد و رفت پيش آقای سياستمدار...



. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .


Tuesday, September 10, 2002

دنباله دوم داستان (يعنی سر اينو بچسبونين ته اون قبلی!): بهرام يک چند قرن ديگه هم دست رو دست گذاشت و هی دخيل بست که شايد تقی به توقی بخوره و کارها درست بشه. اما اخباری که از اطراف ميومد، بيشتر نا اميدش می کرد. رفيقش «مارس» رومی، خودش به دست يک نفر ديگه به اسم عيسی از کار بی کار شده بود. البته يک شاه رومی به اسم يوليانوس چند سالی کار مارس رو پسش داد، اما وقتی ماجرا چندان نپاييد و مارس بطور دائم بازنشست شد. بهرام فهميد که کار از کار گذشته. بعد، يک آدمی اومد به اسم محمد که نه تنها ميخ آخر تابوت بهرام و بقيه رو کوبيد، بلکه خود اهورامزدا رو هم از خدايی انداخت. بهرام کمی خوش خوشانش شد و پيش خودش خنديد که اهورامزدا هم از کار بی کار شد، اما هر چند وضع خودش بدتر بود. بايد کاری می کرد؛ آخه خداها که نمی ميرند، تا ابد هستند، وقتی هم که بنده ای نداشته باشند که براشون خيرات بده، خوب گشنه می شن، خوردن هم پول می خواد، برای پول هم بايد کار کرد. بهرام هم به فکر کار افتاد. به هر حال، به عنوان خدای جنگ، چند تا کار بلد بود، اولش جنگيدن! پس تصميم گرفت بره و سرباز بشه، يا شايد هم ژنرال. رفت و اسمش رو برای سربازی نوشت. فکر کرد وقتی بنويسه «نام: بهرام»، «نام خانوادگی: زروان زاده بهشتی»، «شغل: خدای جنگ»، حساب کار دست همه مياد و می کنندش فرمانده. اما مامور اسم نويسی فقط فکر کرد که «آقای بهشتی» طبع شوخی خنکی داره و برای اينکه درسش بده، دستور داد به عنوان آغاز کار، بره توالت ها رو بشوره! بهرام هم از عصبانيت، با نيزه آتشينش زد و يارو رو جزغاله کرد و بعد هم پوف، رفت هوا! کار بعدی، آهنگری بود. هرچی باشه، بلد بود که اسلحه بسازه. پيش خودش دلش رو گرم کرده بود که اولين شمشير رو که بسازه، استاد آهنگر قدرش رو می دونه و می کندش استاد کار. اما استاد آهنگر، بهش گفت که بره و آتش رو تند کنه و برای امتحان، يک نعل اسب درست کنه! بهرام آتش رو درست کرد، آهن رو گذاشت توی کوره، داغ که شد، پتک رو برد بالا و فرود آورد روی سندان. به جای صاف کردن آهن، سندان از بالا تا پايين جر خورد و نصف شد! استاد آهنگر، به جای استاد کاری، جناب خدا رو با پس گردنی بدرقه کرد. نه! خدای جنگ به درد کار دستی نمی خورد، خدای جنگ بايد کار خدايی می کرد...



. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .


Monday, September 09, 2002

فقط خواستم عزای عمومی اعلام کنم: پيت سمپراس احمق، مسابقات تنيس امريکا رو برد! من اگر ليتون هيوئيت هم می برد خوشحال می شدم، اما نه اين بد يونانی خر! دنباله داستان، بعدا"



. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .


Sunday, September 08, 2002

دنباله اول يک داستان دنباله دار: بهرام خدای جنگ بود! هزاران سال، به لشکريان آريايی در فتوحاتشون کمک کرده بود، وقت حمله مواظبتشون کرده بود، و بعضی وقتها هم پيش «يم»، خدای جهان زيرزمين، ضمانتشون رو کرده بود و جون سردارانشون رو باز خريده بود. بهرام خدای خوبی بود، مثل همکار يونانيش خونخوار نبود، مثل اون خدای بی خاصيت سوئدی هم شل و بی حال نبود. می دونست که مردمش به جنگ احتياج دارند و بی مضايقه کمکشون می کرد. اما وقتی آريايی ها يکجا تخته بند شدند و پا گرفتند، يکيشون به اسم زردشت درآمد و همه خدايان رو از خدايی انداخت و اعلام کرد که اهورامزدا تنها خداست! بهرام با خودش ريز خنديد و گفت، هه! اهورامزدا؟ بين همه خداها، اهورامزدا به عنوان تنها خدا؟! اهورامزدا که توی مدرسه از همه ضعيف تر بود و اصلا" ورزش نمی کرد و همش کتاب می خوند، همه هم دستش می انداختند؟ حالا همون بشه تنها خدا؟ بهرام زياد موضوع رو جدی نگرفت و فکر کرد که همه می فهمند که اهورامزدا به درد خدايی نمی خوره. اما وقتی که پادشاه آريايی ها، خود داريوش، بجای درخواست کمک از بهرام، به اهورامزدا پناه برد و از اون پيروزی خواست، بهرام فهميد که موضوع جديه و بايد به فکر چاره بود... بقيه فردا!



. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .


Home