دلمشغولی ها

کتاب

تاريخ و فرهنگ ايران در عصر انتقال از دوره ساسانی به دوره اسلامی. دکتر محمد محمدی ملايری

The Venture of Islam. Marshall G. Hodgson, University of Chicago Press, 1977

Shahrestani-ha i Eranshahr. Touraj Daryaee. Mazda Publishers, 2002

آهنگ

Crossroads, Eric Clapton, 2001

The Memory of Trees Enya, 1995

Films

باران: مجيد مجيدی

Russian Ark: Alexander Sukorov Russia/Germany/France, 2001

 

Saturday, June 15, 2002

نظرتون راجع به اين بخش توصيه ها که در طرف چپ گذاشتم چيه؟



. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .


Thursday, June 13, 2002

امروز يک حالت سرخوشی داشتم. از اين سرخوشی هايی که آدم يکدفعه ذوقش باز می شه و خيال می کنه شاعره و بعد عين احمدرضا احمدی، امر به خودش هم مشتبه می شه و قس عليهذا! دو روزی بود که در اين آپارتمان زيبا نشسته بودم و سعی می کردم که چند کلمه بيشتر برای اين چرکنويس وامونده تزم بنويسم. حالم از رفتار سفارت ايران در لندن که سر قضيه شناسنامه المثنی من کلی رقاص بازی در آورده، گرفته بود. خلاصه به هر زوری بود، کل بيلان کلمات رو به 4000 رسوندم که هزار تا کمتر از اونيه که بايد باشه. پنج روز وقت دارم و بعد دوباره سرگردونی. فکر کردم از بودن در اينجا استفاده کنم و اگر قراره تنبل باشم، حداقل يه جای خوب! سی دی اريک کلپتون رو گذاشتم توی دستگاه، کتاب انجيل به روايت عيسی مسيح از ژوزه ساراماگو رو برداشتم، رفتم توی ساحل، نشستم روی يک سنگ و دو ساعتی خوندم. کتاب عاليه. با لحن بسيار زيبا و شوخی، تمام افسانه های زندگی مسيح و کلا" آدمهای مذهبی رو نابود می کنه و با لحنی که کاملا" آگاه از دردها، نگرانی ها، شرمها، و ترسهای انسانیه، کتابی رو به آدم ارائه می ده که هم از نظر جنبه داستانی جالبه، هم چکيده از فلسفه های گنوسی و جهانبينی مدرن رو در خودش جا داده. خلاصه، بعد راهم رو کشيدم و اومدم به طرف مرکز شهر/ده (اسمش ويلفرانش سور مر ، خيلی جای عاليه). جای همه خالی، يک بستنی خريدم و بعد هم يک فقره نان باگت تازه برای صبحانه فردا. تفريح ساده، اما سالم و بدون هياهو، تفريحاتی که مردم در عصر قبل از تلويزيون و دی وی دی و نينتندو ازش لذت می بردند: هوای خوب، ساحل دريا، کتاب! هرجا هستيد، شاد باشيد!





. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .


Tuesday, June 11, 2002

آقا، ما ديشب که داشتيم اين چرتيات اون زير رو می نوشتيما، می دونستيم يک شير پاک خورده ای پيدا می شه يک اشکال بگيره، حال ما رو توقيف کنه. اين شير پاک خورده، در مورد يک غلط املايی بطور غلط توضيح داد، يک مورد هم درست توضيح داد، ما لاسيبيلی در کرديم. اما مورد غلط، برای عبرت ساير دوستان: هليم با همين ه است که من نوشتم، دليلش هم اينه که چون من ميگم! عين ملا، گفتن وسط زمين کجاست، گفت همينجا که من نشستم، می گی نه؟ اندازه بگير. جدا" ولی هليم با ه دو چشم درسته! چون فارسيه و ريشه اش پارسی ميانه هليمگ هستش که يعنی کوبيدن. حليم از ريشه حلم عربيه به معنی صبور يا خوددار. هليم بوقلمون چندان خوددار نيست. در ضمن، عربها اصلا" گوشتشون کجا بود که هليم بسازند؟ با گوشت سوسمار بد در مياد، ملخ هم بدبخت چندان گوشتی نداره! با اجازه



. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .


Monday, June 10, 2002

اين قسمت چندان ارزيابی نيست، فقط سنگينی سر دل منه از ديدن اينهمه آدم بيکار در کنار دريا! اين امريکايی ها معروفند که در طول عمرشون، دوبار ميان اروپا. يکبار در عرض مدتی که در دانشگاه هستند، يکبار هم وقتی که تمام عمر پدر خودشون رو در آوردند و حالا ميان که مثلا" تفريح کنند. بار اول، از هول هليم ميفتند توی ديگ. در طول سه هفته، از لندن تا مسکو رو می خوان ببينن و سر راه هم يک پيرهن بخرند که بعدا" در امريکا بتونن پز بدن که بله ما رفتيم پاريس! تنها جاهايی هم که بلدند، همين پاريس و لندن و آمستردامه، وحشت دارند از رفتن به جايی که توريستی نباشه. اروپايی های ارقه هم خوب با انداختن آشغالهاشون به اين از همه جا بی خبرها، ته جيبشون رو شخم می زنند. به قول کريس دی برگ: Seeing Europe in Two Days We had a wonderful day! بار دوم، سر پيری، زن و شوهر در حالی که به هم تکيه دادند که نيفتند و آقا با شکم انباشته از آبجو و خانم با موهای رنگ کرده که سه متر بالاتر از سرش در پروازه، شورت کوتاه می پوشند و ميان مثلا" جاهای شيک که پس انداز يک عمرشون رو خرج کنند. ايندفعه هم می رن توی هتلهای پنج ستاره امريکايی يا اروپايی که با فراهم کردن «رفاهيات» نظير جاکوزی (شرمنده، آدم سرخ می شه والله!) که هيچ آدم عاقلی توی تابستون داخلش نمی شه، سه لا پهنا سر گوسفندهای محترم رو شيره می مالند. اينها هم خوشند که بله، ما رفتيم اروپا. بجای اينکه در طول عمرشون کمتر حرص بزنند و عين خر (دور از جون حيوان نجيب) کار کنند و کمی هم تفريحات، اينجوری تفريحات مصنوعی و بی دليل. توی اروپا هم همه به سر و وضع و هيکل و گول و گيج بودن و زبون ندونستنشون و اينکه می شه عين گوسفند سرشون رو شيره ماليد، می خندند و پشت سرشون صفحه می گذارند و تا اونجا که جا داره، می چپونند! دست مريزاد، دمشون گرم. لر که نره به بازار، بازار می گنده! به هر حال، من اينجا نشستم و از اين وضعيت شير تو شير کلی لذت می برم. خدا رو شکر توی مملکت خودمون آدم از اين لحاظ آبديده می شه و توی کت ما اين قالتاق بازی ها نمی ره. يا هو



. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .


Sunday, June 09, 2002

چهارتا کلمه در راستای زدن توی دهن استکبار جهانی و تمام دنباله روهاش، اللخصوص پيام! چشت در آد، غير از تو، نيلوفر هم اين مزخرفات رو می خونه، يکنفر ديگه هم به هکذا! ديگه سعی در تضعيف روحيه من نکن که با اين تز لعنتی، روحيه ای نمونده! بعد، ما داريم يه ماه ديگه می ريم وطن. اگر کسی مايل به ديدن روی ماه من هست، يک ايميل بزنين، به منشيم بگم بهتون وقت بده! اگه کسی خيال کرده من دارم وقتم رو در کنار دريای مديترانه تلف می کنم، يک سری به وب سايتم بزنيد! يا هو!



. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .


Home