دلمشغولی ها

کتاب

تاريخ و فرهنگ ايران در عصر انتقال از دوره ساسانی به دوره اسلامی. دکتر محمد محمدی ملايری

The Venture of Islam. Marshall G. Hodgson, University of Chicago Press, 1977

Shahrestani-ha i Eranshahr. Touraj Daryaee. Mazda Publishers, 2002

آهنگ

Crossroads, Eric Clapton, 2001

The Memory of Trees Enya, 1995

Films

باران: مجيد مجيدی

Russian Ark: Alexander Sukorov Russia/Germany/France, 2001

 

Saturday, May 25, 2002

گزارش يک قتل بی دليل نوشته: خداداد رضاخانی تيتر صفحه حوادث روزنامه خيلی ساده نوشته بود:« يک زن بيست و پنج ساله به ضرب گلوله مرد جوانی را به قتل رساند!» توضيحات هم رساتر از اين نبودند، فقط اينکه اسم زن آزاده پ. است و مرد هم شوهرش نبوده، خودش هم انگار قبلا" «دختر خيابانی» بوده. هرکسی خبر رو می خوند، اگر اصلا" به چشم ميامد، سری تکان می داد و می گفت:« واه، خدا به دور، ديگه به هيچ کس نمی شه اعتماد کرد. آدم خل و ديوونه همه جا ريخته! وضعشم که خراب بوده، ديگه چی می خوای؟!» کسی اما نپرسيد که آزاده پ.، دختر 25 ساله، چرا آدم کشت. آزاده خل و چل بود؟ جانی از مادر زاده شده بود؟ واقعا" آيا «فاسد» بود؟ سيزده سالش بود که اولين بار عاشق شد. بهار تهران همه رو بی حال می کرد. بوی گل، نم بارون، منظره آب شدن برف روی کوههای سر به فلک کشيده. همه هوايی می شدند، آزاده هم تازه فهميده بود که پسرها رو خدا فقط خلق نکرده برای کشيدن موی دخترها و بهم زدن بساط بازی. امير، جوانک 16 ساله خوش قد و بالا، بنظرش مجسمه وجاهت اومد و لبخند شيرينش، بهتر از قند. دلش غنج می زد که بغلش کنه و مزه لبهاش رو بچشه. امير هم از نگاههای رويايی آزاده، بو برده بود به کار دل. براش چشمک می زد و عصرها که هردو با دوستاشون می رفتن تو کوچه، امير جوری می ايستاد که روش به طرف آزاده باشه. کم کم بهانه گير آوردند و نزديک شدند، يکروزی آزاده بالاخره متوجه شد که لبهای امير مزه آدامس خروس می ده، نه شهد انگور. همينش هم خوب بود، تا وقتی که امير بهش فهموند که اگر قراره با هم باشند، امير هم انتظارهايی داره. آزاده می ترسيد، می ترسيد از تن بی تجربش، می ترسيد از درد، می ترسيد از پدرش، می ترسيد! اما گوش امير بدهکار نبود، يا بی محبت امير، يا با عشق! آخر آزاده رضايت داد. يکروز خلوت، خونه امير، کار شد اونطور که بايد می شد، بديش اين بود که بی تجربگی آزاده کار دستش داد و قضيه رو به طور بدی تموم کرد. از اونروز به بعد، امير ديگه کمتر دورش می گشت. آزاده هنوز عاشق بود و خون خونش رو می خورد که امير محلش نمیگذاره. اون روزی که با سحر ديدش، داشت از حال می رفت، اما جلوی خودش رو گرفت و در جواب پوزخند امير، زهرخندی تحويل داد و بعد رفت خونه و از حال رفت. تا از دبيرستان فارغ بشه، دو سه تا دوست پسر ديگه هم پيدا کرد، اما همه بخاطر اينکه دوستانش همه دوست پسر داشتند و بقول معروف، مد بود! اما از هيچکدومشون خيلی خوشش نميومد. همه هم دنبال همونی بودند که امير هم بهش رسيد و بعد رفت که رفت. آزاده از همه علاقه بستنها و بعد در رفتنها کفری بود. کسی رو می خواست که باهاش بمونه، کسی که بعد از گذر از خوان هفتم، هوس سلطنت مازندران به سرش نزنه! سال آخر دبيرستان، کنکور داد و قبول نشد. سال بعد هم همينطور. پدرش گفت که بهتره ازدواج کنه. پدره پولی نداشت، کلی هم خرج داشت، ديگه نمی تونست بقول خودش از زن 19 ساله نگهداری کنه که می خواد بره دانشگاه، آيا بره، آيا نره! با کورش آشناش کردند که داييش توی بازار حجره داشت و کلی فروش تکمه بود. از تجار پابرجا و قابل اعتماد. به خواهرزاده هم کاری داده بود که بعد از ديپلم، سربار پدرش که معمار جزء بود نشه. دايی هيچ وقت از ازدواج خواهرش با «اون سر عمله ترياکی» راضی نبود و از 30 سال قبل که خواهرش به خونه بخت رفته بود، اصلا" يکبار هم منزل داماد نرفته بود. اما به هر حال، بچه های خواهره که گناهی نداشتند، برای همين هم کورش رو آورده بود ور دست خودش. کورش هم بچه سر زبون دار و کار بری بود، توی کار بازار، انگار نافش رو بريده بودند. کار تکمه فروشی دايی رو می گردوند و به علاوه، توی خط يراق هم افتاده بود. دايی ازش راضی بود و توی خونه خودشون هم کلی مايه افتخار که هنوز سی ساله نشده، اندازه باباش خرج خونه می ده و داره جمع می کنه که خونه بخره، جای خوب، مادره و خواهرها رو از نازی آباد ببره بالا شهر. آشنا شدنش با آزاده، حاصل آمدن مادر آزاده و دوست خياطش به بازار بود. کورش با خوش سر زبونی و زرنگی هميشگيش، سر به سر خانمها گذاشت و با اينکه کارشون کلی فروشی بود، حرفی نزد و صد تا دکمه و ده متر يراق رو بست و داد دست خانمها. خانم پ. از همون اولش از کورش خوشش اومد و برای آزاده گذاشتش زير سر. از طرفی هم همينطور برای آزاده خواستگار ميومد، از دکتر و مهندس گرفته تا بی کار و اميدوار. آزاده نه می گفت نه و نه می گفت آره. ازش پرسيدن که عاشق کسيه، گفت نه، گفتن می خواد درس بخونه؟ گفت چه فايده؟ قبول که نمی شم! آخر سر، مادره يکروز همينطور بدون فکر بردش بازار که اخلاقش رو باز کنه، که يکدفعه کورش رو ديدند و اونهم کلی سلام کرد و احترام. ناهار هم بردشون چلو کبابی توی پاچنار که فقط بازاری ها جاش رو بلد بودند. چشم کورش آزاده رو گرفته بود. سر آزاده پايين بود، اما نگاههای کورش رو احساس می کرد. چهار ماه بعد، نامزدی بود و سر يک سال، به خوبی و خوشی عروسی. کورش پول خريد خونه نداشت، اما با پول ذخيره، خونه ای در بالای شهر اجاره کرد و به جای مادرو خواهر، آزاده رو برد اونجا. زود هم تصميم گرفت که کارش رو از دايی جدا کنه و بشه تاجر مستقل يراق. دايی چند بار بهش گفت که بايد دست نگه داره و اينکه دو تا تغيير بزرگ در زندگی در آن واحد، زياده. کورش اما سرش گرم بود و توی عالم عشق، خودش رو کامل و شکست ناپذير می ديد. درست می ديد که توی تجارت يراق، همه رو می شناسه، اما هنوز استخون خورد کرده ترها توی کار بودند. کارش درست نشد. ماشينی رو که خريده بود، فروخت، به فروش ذره ذره رو آورد، چند تا کار کناری انجام داد، با رفقا شريک شد، سرمايه قرض کرد، اما وضع اقتصاد مملکت چنان به هم ريخته بود که همه تيرهاش به سنگ خورد. آزاده از اولش هم اهل اين ازدواج نبود. کورش پسر خوبی بود، اما شوهر آزاده نمی شد. دل آزاده به دوستی و رفاقت می زد و از زندگی عشق می خواست و نزديکی. کورش با محبت بود، اما از زندگی، فراهم کردنش رو می ديد و زناشويیش رو. مشکل دلش رو به آزاده نمی گفت و حوصله شنيدن حرف دل آزاده رو هم نداشت. آزاده دست و پا می زد که کورش رو دوست خودش کنه، اما نتيجه نمی داد، نتيجه اش فقط يک بچه بود که بی موقع توی شکم آزاده پديدار شد. کورش کلافه شده بود، با همه بی پولی، حالا اين هم بچه؟ دردش رو به مادرش گفت. روش نمی شد که به دايی رو بندازه، دايی که نتيجه تکروی بی موقع رو به موقع ديده بود. مادر بجای تسکين، بهش گفت که همه چيز از دست آزادست که نه تنها جلوی رفتن اونها رو به خونه بالاشهر گرفت، بلکه با ولخرجی تمام پولها رو به باد داد، حالا هم بچه آورده که به درد اضافه کنه! کورش خسته و سردر گم، به سراغ پدر رفت و پدر هم کورش رو کرد وردست معماری و نون روزانه رو دوقسمت کرد. آزاده از نبودن کورش، از نگفتن دردش، از سر کردن هميشگيش با مادرش، از دوست نبودنش به تنگ اومد. وقتی که دردش گرفت، کورش نبود. خود آزاده تاکسی صدا زد و کورش، بعد از زايمان رسيد. چندان هم خوشحال نبود، اما آزاده فکر کرد که عادت می کنه. پسرشون يواش يواش بزرگ می شد. يک سالش که شد، کورش شب به خونه اومد، خونه ای که ديگه بالا شهر نبود. نگران بود و کلافه. آزاده پرسيد چی شده، اما جواب طبق معمول هيچ بود. آزاده اصرار کرد، آخر کورش فريادی زد و بعد گفت که سرمايه گذاری کرده و ضرر داده و حالا 2.5 ميليون مقروضه. آزاده از اينکه برای يکبار هم که شده، کورش دردش رو گفته، از خوشحالی در پوستش نمی گنجيد. فردا، بچه رو به مادرش سپرد و رفت دنبال کار. به همه جا مراجعه کرد، برای ماشين نويیسی، منشی گری، خياطی، فروشندگی... اما همه يا ردش کردند، يا حقوقی پيشنهاد می کردند که خرج رفت و آمدش هم نمی شد. وضع ماليشون وحشتناک بود. برای غذای بچه از پدر آزاده پول قرض کردند و آزاده و کورش، دو روز با نصف نان بربری زندگی کردند. کورش حتی به حمالی هم رفت، که بنيه اش رو نداشت. آزاده به درخواست شغلی که کلفت می خواستند جواب داد. صاحب خانه حجره دار بازار و تاجر بود. قيافه معمول «حاجی» ها. سريعا" آزاده رو استخدام کرد. يک هفته نگذشته بود که ازش تقاضای نامشروع کرد. آزاده در رو به هم زد و با گريه آمد بيرون. ماجرا را رو به کورش گفت، و اون به شگفتی آزاده، خيلی ناراحت نشد. وضعشون دوباره بد شد، بچه بی غذا ماند. گريه بچه طاقت آزاده را بريده بود. به چشم کورش نگاه کرد، و هردو می دو نستند که چه کار بايد کرد. در تمام مدت شکنجه ای که بهش می رفت، آزاده دست از گريه نکشيد. «حاج آقا» کارش رو که تموم کرد، بلند شد و رفت. از اون ببعد کار آزاده شده بود همين. ديگه عادتش شده بود. يکروز حاج آقا گفت که چند تا از رفيقاش هم علاقه دارند به ديدن آزاده؛ پول فراوان هم در بساط خواهد بود. آزاده می دانست که چاره ای ندارد. به کورش هم گفت که روز به روز بی خيال تر می شد و با پول خفت آزاده، کمی هم چربی به زير پوستش اضافه کرده بود. ديگر حتی زن و شوهر هم نبودند. آزاده زنيتش رو توی خانه حاج آقا جا گذاشته بود و کورش مردانگيش رو در خونه مادر. «حاج آقا» و دوستانش آزاده رو بردند به يک باغ. شش ساعت تمام ترياک کشيدند و آزاده را آزار دادند. آخر روز، خرج سه ماه رو روی بدن بی حس آزاده گذاشتند و رفتند. آزاده خودش رو کشان کشان رساند به خانه. کورش با نفرت نگاهش کرد، پولها رو از دستش در آورد، و سه هفته بعد، طلاق نامه غيابی رو به نشانی پدرش فرستاد. «انسانيت» هم کرد و بچه رو داد به مادرش. آزاده بود و يک بچه. حالا حتی حاج آقا هم با اون ماجرای باغ، احتياجش نداشت، جنس کهنه بود! لطفی که کرد، معرفيش کرد به يک مرد« حرفه ای». جعفر، برای آزاده مشتری مياورد، يا شايد هم مشتری بهش تحميل می کرد. آزاده ديگه حس نداشت، «آدميتش» رو گم کرده بود. ترياک هم می کشيد، هديه حاج آقا! مشتری ها رو راه می انداخت، اما کم کم به جعفر هم علاقمند می شد. تازه 25 سالش بود و هنوز، رويای دوستی داشت و محبت. جعفر هم محبت می کرد، اما مشتری ها رو هم مرتب مياورد. آزاده گفته بود که از اون روز باغ، از بيشتر از يکنفر وحشت داره. جعفر هم سر تکون داده بود. يکروز جعفر اومد توی اتاقی که محل خواب و «کار» آزاده بود. کيفش رو زده بود پشتش، و يک مرد هم باهاش بود. آزاده فکر کرد مشتريه، اومد که آماده بشه، جعفر گفت:«نه، شاهين خان اينجا آقای جديدته. من ديگه دارم می رم. حرف شاهين خان رو گوش کن که بهت سخت نگذره!» دنيا شروع کرد به چرخيدن دور سر آزاده. يعنی بعد از امير، کورش، حاج آقا، حالا جعفر هم داره می ره و اونو می ده دست نفر بعد؟ رفت به طرف تخت که خودشو نگه داره، دستش خورد به يک چيز فلزی سرد. يادش اومد، هفت تيری بود که خود جعفر داده بود که اگه مشتری ها يک وقت «رو شونو زياد کونن!» . شاهين خان گفت:« آره، حالا ديگه به حرف من باس گوش بدی. اولين کارتم خودمم و سه تا از رفيقام، می خوايم ببينيم چه قدر تجربه داری!» رنگ جعفر پريد، نه از شنيدن حرف شاهين، که از ديدن تفنگ دست آزاده. داد زد :« بپا فلان فلان شده...!» يه تير از تفنگ خلاص شد و جعفر از زندگی؛ جای آزاده هم شد صفحه حوادث. 2 خرداد 1381 تقديم به خانمی که با کمال شجاعت در مورد زندگيشون با راديو پژواک صحبت کردند.



. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .


Friday, May 24, 2002

اين نوشتن وبلاگ هم شده کلی کار برای من ها! همينطور که دارم دور و بر راه می رم، فکر سوژه می کنم برای نوشتن. اما ببخشيد که به مناسبت مسافرتهای پشت در پشت من، اينقدر دير به دير می نويسم. فکر کنم همون دو سه تا خواننده ای هم که داشتم از دست رفتند، ها؟ به هر حال، در جهت سوزاندن دل اهالی محترم وبلاگستان، عرض شود که اينها رو از شهر نيس، جنوب فرانسه، می نويسم. از سه شنبه اينجا بودم، يکروز رفتم کن، برای فستيوال فيلم، يکروز رفتم گردش توی نيس، امروز هم رفتم موناکو، مسابقه ماشين رانی فورمول 1. کن جالب بود. از موقعی که يادم مياد، گزارشگرهای مجله فيلم راجع به فستيوال کن می نوشتند و دل مارو هوايی فرنگ می کردند. از موقعی هم که عباس آقای خودمون (موسيو کيارستمی رو عرض می کنم) کن رو کرده تيول خودش، ديگه ملت ايران کن فرانسه رو از کن سولوقون خودمون هم بهتر می شناسند! شهرش جالبه، مثل همه شهرهای ساحل فرانسه، به شدت توريستی و پر زرق و برق. تمام مغازه ها خلق شدند برای سر کيسه کردن توريستها، علی الخصوص امريکايی های خر که يکبار در عمرشون ميان سفر و می خوان يک روزه همه چيز رو ببينند. خود فستيوال هم کلی حرف از ستاره ها و از اين حرفها، اما خبری از اخبار هنری نه! فيلم« ده» از کيارستمی و« بمانی» از مهرجويی هستند، يکی هم از بهمن قبادی که به ياد نمانده، شرمنده! راستی، مگه عباس آقا نگفته بود از امسال ديگه فقط در بخش کناری شرکت می کنه، نه در مسابقه اصلی؟ چی شد پس؟ راستی، اگر ارواح شيکم من آقا کيارستمی اينها رو ديد(!!) بهش بگم توی نيس يک مغازه هست به اسم ده، شايد به درد تبليغات بخوره. مهرجويی و قبادی در بخش کناری مسابقه بودند. بمانی که بنظرم کار امسال نيست، درست می گم؟ به هر حال، فيلمهای پر سر و صدا فيلم« پيانيست» رومن پولانسکی و «عنکبوت» از کروننبرگ هستن. « آرارات» از اتوم اگويان هم سر و صدا کرده، به علاوه« مرد بدون گذشته» از اکی کوريساماکی. فکر کنم گل سر سبد امسال همون دسته گله آقای پولانسکی باشه، چون به هر حال قضيه نون قرض دادنه. حالا من اينها رو می گم، سوء تفاهم پيش نياد فکر کنيد من همه اينها رو ديدم! نه بابا، مثل جشنواره فجر نيست، نميشه بليت خريد، بايد کارت خبرنگاری داشته باشی، يا دعوت شده باشی، خلاصه خصوصيه و بقول فرنگی ها، اليت elite ! ما هی دم در وايساديم ببينيم خبری از يک ايرانی، خبر نگار مجله فيلمی، کيارستمی، سميرا خانمی، کسی ميشه تو عالم هم وطنی (يا اينکه از دوران بچگی ما رو يادشون بياد) ما رو ببرن تو؟ نشد که نشد! بخشکی شانس. خلاصه کلی پرسه زدم و نون از پشت شيشه به پنير ماليدم. از دفترهای فروش فيلم هم ديدن کردم که جالب بود، اما راست کار ما نيست! بعدش رفتم به ديدن قسمت قديمی کن که نوک يک تپه است و منو به ياد تپه الهيه و خونمون توی تهران انداخت. ای جوونی! نيس هم که تعريف نداره، مرکز توريستها و همه جور جونور امريکايی و انگليسی و سوئدی و آلمانی در هم می لولند، با پوستهای قرمز شده از زور آفتاب و گوشت چروک خورده از چربی. فقط اينکه انگار به مناسبت سر رسيدن من از لندن، بارون گرفت و خلاصه کلی ديدن قيافه جمعيت توريست امريکايی که يک روزه اومده بودند «نيس هميشه آفتابی» رو ببينند، حال داد! من هم بی خيال، در ساحل قدم زدم و فکر کردم اگر خدا به ملت ما عقل داده بود، بالاغيرتا" ساحل شنی بابلسر خودمون رو الان بايد يک چيزی می کرديم مثل اينجا! موناکو هم که ديگه تکليفش معلومه (ببخشيد، همين الان داره خبر می ده راجع به کن و فيلم پولانسکی، انگار برد جايزه رو!). می گفتم، آره، موناکو هم که مرکز خوشگذارانی ملت دنيا و آخر کلاههای گشاد توريستی، در قالب يک عدد قصر عظيم به نام کازينو، و بله، قمار خونه معروف موناکو! توی همين قصر بود که احمد شاه خودمون کلی پول بی حساب مملکت رو داد به «دماغ» خر، عمر شريف معروف زندگيش رو باخت، و کلی آدم ديگه بدبخت شدند، ناز شست پرنس رانيه! ما که پولشو نداشتيم و عقلشو داشتيم، نتيجتا" رفتيم عين اوشکولها به ديدن قصر سلطنتی (پر رو بازی نباشه، از خونه ما چندان گنده تر نيست!)، کمی هم قدم زدن در شهر و قسمت قديميش. اما بزرگترين مسئله روز، مسابقه ماشين رونی بود که بزرگترينش توی همين موناکو دو وجب در سه وجب اجرا می شه. من که علاقه ندارم، اما می دونستم که کمتر از يک ماه قبل، تيم «فراری» به نفر دومش، يک برزيلی، گفته بوده که بايد به نفر اول، ميشائل شوماخر معروف، ببازه. قضيه خيلی افتضاح شد و واضح، و شوماخر هم سعی کرد قضيه رو درست کنه که نشد. حالا بايد ديد که ماجرا چی می شه اينبار. من فقط از بالای تپه و دم قصر، مسابقه اختصاصی پورشه رو ديدم. موندم چرا به اين می گن ورزش؟ راننده که نشسته و هيچ غلطی نمی کنه، ورزشه برای ماشين؟ به هر حال، الان در خونمون توی اين شهر نزديک نيس نشستم، جلوم خليج زيبا، کشتی ها در آب، آفتاب در حال غروب، همه چيز زيبا! فردا هم دوست دختر گرامی مياد، همه چيز عالی، البته بايد درس خوند و شروع کرد به نوشتن تز فوق ليسانس، اما فعلا" تا يک ماه اينجام. جای همه خالی، هر جا هستيد خوش باشيد. يا هو خداداد



. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .


Sunday, May 19, 2002

ارزيابی شتابزده عجولانه از دنيای وبلاگ! امروز که اومدم به کتابخونه واسه نگاه کردن به ايميلهام و از اين حرفها، کلی وقت اضافه آوردم و فکر کردم ناپرهيزی کنم و برم فضولی منزل همسايه. از اولش تو نخ اين نبودم که قاطی بحث و دعواهای ملت بشم، اما انگار خيلی ها از اين دعواها استفاده می کنند که خوانندگان وبلاگشون رو افزايش بدهند. از اونجايی که من ببوتر از اين حرفام، نتيجتا" ارزيابی رو نگه می دارم برای کل دنيای وبلاگ فارسی. اما يکی رو بايد به اسم ياد کرد، اونهم پيام که انگار وبلاگ منو قبل از خوندن ايميلم نگاه می کنه!:) اما از گشت و گذار کلی، هدفم اين بود که ببينم ملت برای چی می نويسند؟ چرا زير بغل بعضی وبلاگ نويسها، هندوانه می گذارند، اين هوا؟ عجولانه بگم که وبلاگها کلا" يا با منظور و بعضا" تخصصی هستند، يا سرگرم کننده و روز نويسانه. تخصصي ها بعضی خودشون گمان می کنند که تخصصی هستند، اما همچون طبل غازی، بلند آواز و تو خالی! (يکی خود ما!). سرگرم کننده ها، تکليفشون روشنه، اما هدفشون نه! جالب ترين قسمت، سعی همه سرگرم کننده هاست برای جلب خواننده! دليلش چيه؟ چرا حتما" بايد وبلاگ همه در صدر ليست پر خواننده ها باشه؟ اگر قياس کنيم با کتاب: غير از آدمهايی مثل دنيل ستيل و ستيون کينگ، مگه نويسنده ها موقع نوشتن کتابشون حتما" فکر پر فروش بودنش رو می کنند؟ وبلاگ برای نوشتن حرف دله، نه؟ گيرم کسل کننده هم باشه، چه باک؟ مگه مسابقست؟! جالبيش هم گريز زدن ملته به داستان نويسی، شاعری، و نوشتن "حديث نفس" که از دوران پست مدرن ايرونی مد شده. چقدر آه و ناله و "دلم می خواست" و "که چرا" و "سرم را می گذارم روی دستم"؟ ادبيات رو نخ نما نکنيد، خودتون باشيد. سکس هم که کهنه شده، مطلبی پيدا کنيد که به درد يک درد آدم بخوره. ببخشيد، دل پری داشتم، اما حرف دل بود! نتيجه نهايی: فکر داستانی به ذهنم اومد به اسم : «غلط املايی»!!!!



اين چند روزی که من غيبت صغری داشتم، اين پيامه انگاری کلی دم در آورده! ببين چی ها نوشته! اما قضيه کلانتری چاخانه، تو ماشينت کجا بود؟:) اما اينکه ما نبوديم، بقول بهمن مفيد، قصش درازه. بعد از اينکه جمعه قبل، از شر چهار تا امتحان خودمونو خلاص کرديم، يک دفعه زد به کلمون که بريم گردش. اول ماجرا کشيد به اسکاتلند، اما تنهايی حالش نبود. بعد تصميم گرفتم برم ولز، اونهم نشد، خلاصه جونم واستون بگه، سر از آلمان و منزل دوست دختر گرامی در آورديم! اينترنت هم نبود، نتيجتا" نشد که شطحياتم رو به خورد شما ملت بی خبر بدم. حالا هم يک چند صباحی (دو روز!) توی لندن هستم، بعد می رم نيس. فکر کنم توی وبلاگرها، هيشکی قدر من عين ملخ اينور اونور نمی پره! دعا کنيد اينترنت برقرار باشه که از وجود زيجود من بی بهره نمونيد. يا هو



. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .


Home