دلمشغولی ها

کتاب

تاريخ و فرهنگ ايران در عصر انتقال از دوره ساسانی به دوره اسلامی. دکتر محمد محمدی ملايری

The Venture of Islam. Marshall G. Hodgson, University of Chicago Press, 1977

Shahrestani-ha i Eranshahr. Touraj Daryaee. Mazda Publishers, 2002

آهنگ

Crossroads, Eric Clapton, 2001

The Memory of Trees Enya, 1995

Films

باران: مجيد مجيدی

Russian Ark: Alexander Sukorov Russia/Germany/France, 2001

 

Friday, February 22, 2002

اينهايی رو که پايين نوشتم، داشتم خودم می خوندم، فکر کردم از من که قراره دغدغه ام فرهنگی باشه و ادبی، اين ها يعنی چه؟ انگار تحصيل در LSE بدجور تاثير گذاشته! به هر صورت معذور بداريد. اين هم ادبی بازی: زندگی زيباست زندگی شنيدن خنده ست از دهان گدای خيابان زندگی پيدا کردن يک غنچه ست در ميان يک دسته گل پژمرده زندگی بوسيدن لبان يک دختر زيباست که پا ندارد! زندگی يعنی يافتن خوبی در ميان بدی ها زندگی زيباست! (سهراب بازی گل کرده عجيب!)



چند روزی می شه که فکرم همه اش مشغول اين قضيه است که راجع به اين موضوع تماميت ارضی و لزوم حفظش صحبت کنم. گفتم که نوشتجات ظاهرا" بی غرضی که در مورد لزوم در نظر گرفتن حقوق «اقليت» های نژادی(!!) در ايران پخش می شوند، اکثرا" سعی می کنند از دريچه احساسی و فرهنگی به قضيه نگاه کنند. راستش از ترس محبتهای بی شائبه ای که بعضی از دوستان بی دريغ نسيب ما می کنند، جرعت نکردم. من سياستمدار نيستم. قبلا" هم گفتم اين ها رو واسه دل خودم می نويسم. اگر به صحبت مسالمت آميز اعتقاد داريد، بفرماييد، اما اگر می خواهيد دعوا کنيد، من از اين حرفها ترسو ترم، زحمت نکشيد چون جواب نمی دم! اما فکر کنم به صورت سريع، يک نگاهی کنم به اين مسئله بغرنج، اما نه از ديد احساسی، بلکه از دريچه روابط اقتصادی. يکی از مهمترين مشکلات تجارت و سرمايه گذاری، مبحت Opportunity Costهست (فارسيش رو نمی دونم، اگر کسی بگه، مديونشم). اين به صورت ساده يعنی خرج و مخارجی که بازرگان يا سرمايه گذار، بايد برای تجارت و کار در کشور مورد نظرش بپردازد. منظور در اينجا خرج اجاره محل و ساختمان و دستمزد نيست، بلکه هدف خرجهايی مثل گمرک، ماليات، کارمزد موسسات بانکی، و رشوه های معمول است. اين خرجها از عوامل عمده تصميم گيری يک شرکت چند مليتی يا يک موسسه تجاريست برای کار در کشورهای ديگر. در دنيای مدرن، بخصوص در اروپا، از 500 سال قبل هميشه سعی داشتند با تاسيس کشورهای با قدرت مرکزی مقتدر، اين خرجها را کم کنند. فلسفه ساده وجود اتحاديه اروپا هم همينست. با برداشتن مرز، مسائلی مثل گمرک، مالياتهای مختلف، نرخ بهره متفاوت و غيره، بی معنی می شوند. حالا، بايد خيلی ساده از دوستانی که دم از استقلال کشورهای کوچک می زنند و سينه حقوق اقليتها را به تنور می چسبانند بايد پرسيد که فکر کرده اند که مخارج اين جدايی ها و مشکلات حاصل از مرز بندی های بيشتر را که تقبل می کند؟ در اين زمانی که جهانی شدن مسئله روز است، غصه محدوديت خوردن برای که فايده دارد؟ اگر قبول کنيم که مشکلی هم به نام «اقليت» داريم (که من قبول ندارم، اما بماند)، راه حل را نبايد با پاک کردن صورت مسئله پيدا کرد. حل موضعی، يعنی حل موقت، و يعنی که مشکلات بعدا" بدتر بروز می کنند (پاکستان و هند). بايد مسئله را از ريشه تحليل کرد و راهی برايش پيدا کرد. ايدون باد.



. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .


Monday, February 18, 2002

اين چند روزی که نمی نوشتم و شما از شر من خلاص بوديد، دليلش کار بود و کار. يک فروند مقاله بايد می نوشتم اندر باب مشکلات و موانع موجود در نوشتن تاريخ جهان بدون بينش اروپا مرکز بين. حرفهای گنده و بي نتيجه. يک نامه هم نوشتم به گويا در مورد يک مقاله به قلم يک بابايی به اسم داداش قرقويونلو قيزيلباش. در جواب نامه ام چند جواب آمد پر از محبت وطنی، ماشالله مردم مملکت ما هم در محبت رو دست ندارند! يک کار ديگرم هم اين بود که برم و بلاگهای بقيه ملت را بخوانم. حقا" جالب است و خواندنی. دو تا را خيلی جالب يافتم. يکی خورشيد خانوم که روراستيش آدم رو به وجد مياره، يکی هم وبلاگ زبان فارسی که پيداست نويسندش داناست و زبان شناس، اما دريغ که بايد طرح بندی صفحه رو بهتر بکنه. کلا" به نظر مياد که بيشتر وبلاگها، به صورت دفتر خاطرات هستند و درگيری های شخصی. جالب است، بخصوص که اکثريت مطلق، ساکن ايران هستند. کاش منهم ايران بودم. اما از مسائل ديگه بگم. کلاس فارسی خوب پيش می ره و شاگردها علاقه مندند، اما فکر کنم اين زبون ما از اونی که من فکر می کردم سخت تره! مثلا" همين کلمه «را» رو نمی شه اصلا" توضيح داد! ديگه اينکه شنبه رفتم موزه تيت مادرن، نمايشگاه کارهای اندی وارهول. جالب بود، بعضی مواقع بسيار سهل و ممتنع و آسان، بعضی مواقع هم آينه جامعه و مصرف زدگی. جالب اينجا بود که پرتره ای رو که از فرح ديبا کشيده، نگذاشته بودند! به هر صورت، با همه آسان بودن، جالب و تحريک کننده بود، همچين که دلم می خواست بيام اينجا و براتون دو صفحه حرف بزنم.بی دليل نيست که اسمش هست Pop Art . اما شب شنبه بود و دوستان نگذاشتند، شانس شما! چند وقته که دلم گرفته، شايد برای اولين بار، احساس نمی کنم که يک آدم بين المللی و خانه بدوش و بدون مرز هستم. دلم هوای تهران و خونمون رو کرده. عکسهای تجريش و فرشته و چهارراه حسابی رو که می بينم، دلم می خواد گريه کنم. دلی برای فارسی حرف زدن تنگ شده، برای دسترسی راحت به کتابهای فارسی، نه اينکه يا سه برابر پولش رو توی کتابفروشی های لندن بدم و يا چهار ساعت گشتن در اينترنت و بعد سه هفته صبر. هيچکدوم هم مجله ندارند. دلم برای فيلم و گل آقا و دنيای ورزش و اينها تنگ شده! اه، دلم هوای خونه رو کرده. ببخشين گوشتون رو با ناله درد آوردم.



. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .


Home