دلمشغولی ها

کتاب

تاريخ و فرهنگ ايران در عصر انتقال از دوره ساسانی به دوره اسلامی. دکتر محمد محمدی ملايری

The Venture of Islam. Marshall G. Hodgson, University of Chicago Press, 1977

Shahrestani-ha i Eranshahr. Touraj Daryaee. Mazda Publishers, 2002

آهنگ

Crossroads, Eric Clapton, 2001

The Memory of Trees Enya, 1995

Films

باران: مجيد مجيدی

Russian Ark: Alexander Sukorov Russia/Germany/France, 2001

 

Monday, January 28, 2002

اين روزها، چند نفر آدم باحال و بامعرفت، بريد برقی فرستادند که «اوی خداداد، ما وبلاگتو می خونيما». منظور اينکه بنويس و منصرف نشو. اما ننوشتن من از کمبود علاقه نيست که وقت! مشغول اسباب کشی هستم. اما غير از اون، داشتم مباحثات و توهينات روشنفکرانه «نخبگان» وطنی رو می خوندم سر لحاف ملا. منظورم دعوای محسن مخملبافه سر ماجرای آکتور فيلمش، بعد هم پاسخ غير لازم امثال آقای نگاهی دامت برکاته. تارنمای گويا هم در ادامه سنت روزنامه های محبوب، اخبار رو در بست اختصاص داده به اين ماجرا. امروز هم که کلب الاخبار، استاد بهنود وارد شد که حقا" خوب نوشت و پر نوشت، اما انگار فشار ننوشتن زياده، چون از مسعود خان بعيده! شما توی اين چاله گنداب نيفتيد. «من اگر بيفتم، سهل است. تو گوش دار که نيفتی، که خلقی از پس تو بيفتند»!! بقول جلال (هنوز بعد از 32 سال از مرگش، محبوب ترين شخص است برای خراب کردن تمام کاسه کوزه ها بر سرش)، "ديگر"! و حتما" هم «الخ...» و «قزعبلات»! چه می گفتم؟ اين مغز که مغز نيست، ماشالله، عين کامپيوتر 386! اما عرض شود که، بقول اون کمدين (!!!) معروف وطنی، بريم سر بحث شيرين....! يک اشاره کوچک و به ظاهر بی اهميت . ببخشيد اگر غر غر می کنم! اما نبودن مقوله ای مثل ادبيات تطبيقی، يا بودن، اما جدی گرفته نشدنش، در ايران، از مسائل قابل توجهه اين دور و زمونست. بيشتر کسانی رو که من ديدم در ايران در رشته ادبيات تحصيل می کنند، يا ادبيات کلاسيک ايرانی می خونند، يا تصحيح متون. تا اونجايی که من خبر دارم، بحث ادبيات تطبيقی و شناخت نقاط تشابه و تاثير پذيری بين ادبيات ايران و اروپا و خاور دور، زياد در ايران پای نگرفته. البته از دلايل عمده اش هم کمبود ترجمست که من اميدواری به مرور زمان و با آشنايی بيشتر ايرانيان با زبانهای مختلف، برطرف بشه. يک مطلب کوچک هم راجع به خودم. از امروز شروع کردم به درس دادن فارسی در دانشگاه. استقبال خوب بود و فکر می کنم بتونم به چند نفری اين زبان رو ياد بدم. اما داشتم فکر می کردم که شايد از يکی از اين شعرا و نويسندگان مقيم لندن دعوت کردم که بياد و راجع به ادبيات ايران صحبت کنه. اما امان از غرور! تفکر اختصاصی بودن علم و هنر و تعلق داشتنش به طبقه خاصی که هنر رو «می فهمند»، هنوز هم از اذهان «روشنفکران» ما بيرون نرفته. يعنی مشکلی که بخاطرش، علم بوعلی و ابونصر فارابی، متعلق بود به دربار و کتاب ها به اسم فلان امير نوشته می شد. يعنی بفول فرنگی ها Elitism ! هنوز هم رسوباتش در پس مغز روشنفکرانه متفکران ما نشسته. آدمهايی که خودشون رو فرهنگساز می بينند، غافل از اينکه اين تاريخه که در اين موارد تصميم می گيره. مشک آنست که خود ببويد... تا بعد، يا حق.



. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .


Home