دلمشغولی ها

کتاب

تاريخ و فرهنگ ايران در عصر انتقال از دوره ساسانی به دوره اسلامی. دکتر محمد محمدی ملايری

The Venture of Islam. Marshall G. Hodgson, University of Chicago Press, 1977

Shahrestani-ha i Eranshahr. Touraj Daryaee. Mazda Publishers, 2002

آهنگ

Crossroads, Eric Clapton, 2001

The Memory of Trees Enya, 1995

Films

باران: مجيد مجيدی

Russian Ark: Alexander Sukorov Russia/Germany/France, 2001

 

Thursday, December 13, 2001

ای خدا الهی اين بابايی که آخر اين قضيه تيتر ما رو صاف و صوف کرد خير بده! ببينين، ياد بگيريد، آدم انساندوست هم پيدا می شه! الهی جدم اجرتو بده (جد من بر طبق روايات قابل اعتماد، سرگردنه گير بوده، حالا خود دانيد!). امروز نه حال نوشتن هست و نه وقتش. فردا آخرين روز ترمه و من تازه دو ساعت پيش تصميم گرفتم مقاله ام رو شروع کنم. پنج دقيقه پيش تمام شد! حال بفرماييد! از اون کارهايی که فقط از ما فرزندان رستم و کيکاووس بر می ياد. فردا هم دوست دختر حقير تشريف ميارن. من سعی می کنم که به هر حال افاضاتم رو از لحاظ شما بگذرونم، اما اگر تاخير شد، معذور بفرماييد که جناب مولانا می گه: اندکی اين مثنوی تاخير شد مهلتی بايست تا خون شير شد تا نزايد بخت تو فرزند نو خون نگردد شير شيرين خوش شنو تا برنامه بعد، خدا نگهدار!



. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .


Wednesday, December 12, 2001

دست اون بنده خدايی که ياد ما داد که لينک و تيتر رو به فارسی بنويسيم درد نکنه! اما ملاحظه می فرمائيد نتيجه رو در بالا؟ حالا چاره چيست؟



سلام و صد سلام دوستان ناديده من! جالبه، اضافه کردن مطالبی هرچند کوتاه به اين بلاگ داره می شه عادت هرروزه من، اگر وقت باشه البته! اين چند وقت سرم شلوغ درس و مشقه. پايان ترم و کلی کار. تازه امروز آقا معلممون خبر خوب می داد راجع به تز! خدا به داد برسه. اما ديروز رفتم و چندتا از بلاگها رو خوندم. اکثرا" خوب بودند. چندتايی هستند که حرفی برای زدن ندارند، ولی اکثرا" مفيد و خواندنی هستند. بعضی ها بوضوح استعداد نوشتن دارند و سعی می کنند از اين طريق، مفری برای اون حالی پيدا کنند که دکتر براهنی اسمش رو گذاشته «جنون نوشتن!». به هر حال، خدا زنده نگهشون داره. اما از ما و اين نوشتن. مرحوم قزوينی می گفت بعضی ها شهوت نوشتن بدون مطالعه دارند. اين جمله مثل يک داغ روی مغز من نشسته و هر چند يکبار وادارم می کنه به خود انتقادی شديد و ميل به پاره کردن همه آشغالهايی که می نويسم. اما بعد از چند بار تجربه، تصميم گرفتم اين کار رو نکنم. فهميدم که برای اين عصبی می شم که نوشته هام مخاطب و منظور دارند. اما نوشتن بايد برای خود باشه. حالا هم برای ديگران می نويسم (علی الخصوص برای درس دادن!) اما موقع نوشتن، مخاطب رو خودم می گيرم. ببخشيد از اين شرح نفس! نگرانی و دلمشغوليم اين روزها، موضوع نظريه «سيستم جهانيه» که به وسيله والرستين طرح شده و به دست کسانی مثل گوندر فرانک و گيلز، تا 5000 سال بسط داده شده. لب مطلب اينه که همه اينها می گن اين روش اقتصاد جهانی و نگاه کردن به تاريخ جهان بر مبنای يک جهانبينی «اروپايی» اشتباه است. اينها سعی دارند ثابت کنند که قبل از قدرت گيری اقتصادی اروپا، آسيا و بخصوص چين و هند و حتی ايران، قدرتهای اقتصادی پيشرو بوده اند، و همه اينها مراحلی از يک سيستم جهانی که از 5000 پيش وجود داشته و بصورت مرحله ای، باعث صعود اقتصادی و سياسی يک منطقه می شه. در اين مرحله، اروپا تنها نقش يک بازيگر رو داره و با استفاده از نقره و طلای ينگه دنيا!! تونسته وارد بازاری بشه که تا قبل از 1600 ميلادی، در دست آسيايی ها بوده. در اين مورد شايد بعدا بيشتر گفتم. اما سوال شده بود که کتاب «شرقشناسی» پرفسور ادوارد سعيد چقدر از نظر ادبی و تاريخی و سياسی و... مهم و قابل اعتماده؟ من در اين مسائل شاگرد سعيد هم نيستم و واقعا" نمی تونم کارش رو "نقد" کنم. از نظر ادبی، نثر ادوارد سعيد در انگليسی، تقريبا بی نقصه. اصلا اين حضرت در درجه اول نظريه پرداز ادبيه، در نتيجه نثرش عاليه! از نظر تاريخی و تئوريک، بقول معروف در راه درستی گام برمی داره، اما دقيقا" به همين دليل که اديبه نه مورخ، بعضی از استدلالها يا نتيجه گيری هاش احتياج به بازبينی و تحقيق عميق تر دارند. از نظر سياسی هم من نادانتر از اينم که نظر بدم. کلا"، خط کتاب، خط خوبيه که می تونه سر آغاز تحقيقات بهتر و پرمايه تری بشه. در آخر، يک کتاب ديگه که فشرده بحتهای «سيستم جهانی» رو در بر می گيره: Denemark, R. Gills, Barry K. et al. "World System History", Routledge, 2000 خدا قوت.



. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .


Tuesday, December 11, 2001

عرض شود که يا هو! ملت، می گما، ما رو تو اين راه تنها نذاريد بالاغيرتا"! همش که نبايد اين آقای وجدان بيدار دست بکار شه، شمام دو تا سؤال بکنيد من بدونم نظرات امت شهيد پرور چيه آخه! اما جونم واسطون بگه که ما در ضمن درس خوندن، همه هواسمون به اينه که يک چيزی ياد بگيريم که به درد آينده مملکت بخوره. هر بحثی هم که پيش مياد، ما عين جوراب آب نکشيده، خودمونو قاطيش می کنيم و بحث مملکت گل و بلبل رو بميون مياريم، همچی که ملقب شديم به عنوان «وطن پرست دو آتشه»! اما هيشکی ندونه، ما خودمون که می دونيم اين مملکت ما کلی اشکالات داره. نتيجتا"، سعی کنيد هميشه با ديد باز و انتقادی به مسائل نگاه کنيد و تعصب به خرج نديد. اين هم از روضه بنده! اما، سؤال شده بود در مورد وضعيت ايرانشناسی در خارج ايران در حال حاضر. موضوع بغرنجيه. کل مسئله در وضعيت سختی قرار داره. معمولا دولتها با اختصاص دادن مقداری پول و تاسيس کرسی ها، تحقيقات در مورد کشورشون رو تشويق می کنند. بدليل کوتاهی های موجود در اين زمينه، کرسی های ايرانشناسی يا حذف می شوند، يا به دليل نبودن استاد حاذق، نصيب کسانی می شوند که استحقاق يا دانشش رو ندارند. به همين جهت، اصولا اسم ايران و تمدن ايران هم داره از دروس آکادميک حذف می شه. 40 سال قبل، کرسی ايرانشناسی دانشگاه لندن که در اختيار مرحوم و.ب. هنينگ بود، از معتبرترين موقعيتها بشمار می رفت، اما الان، سيمز-ويليامز يکتنه بايد در برابر يک لژيون عربشناس و کليمی شناس و هندشناس بايسته. حتی در حال حاضر که مسائلی مثل «سيستم جهانی تجارت» در صدر تحقيقات اقتصادی قرار داره، بدليل نبود تحقيقات کافی در مورد ايران، چين و هند و افريقا عرصه رو بخودشون اختصاص داده اند. اما بگذاريد با اسم بردن چند نفر ايرانشناس، کمی همه رو با وضعيت ايرانشناسی دور و بر دنيا آشنا کنم. تا يک سال پيش در کيمبريج، ايليا گرشويچ رو داشتيم، متخصص سغدی و اوستايی و زرتشتی گری. پارسال عمرش رو داد به شما. بعد، رونالد امريک بود در هامبورگ، استاد اعظم سکايی و تخاری، اونهم 31 اوت رفت بسوی جهان آفرين! بعد هم نيل مکنزی بود در فرانکفورت، استاد فارسی ميانه و پارتی و بخصوص کردی، ايشون هم دو ماه پيش بسوی سرای باقی شتافت. هيچ کدوم از اينها رو توی ايران اعلام کردند؟ توی روزنامه های انگليس نوشتند، ما در ايرانی ها نديديم. تازه اين به اضافه مرگ استاد بی همتای خودمونه، استاد احمد تفضلی رو می گم که بی خبر رفت و داغش بايد به دل هر ايرانی بمونه. اينها که می رند، يعنی 50-40 سال تجربه می ره و يعنی امکان تربيت شاگرد. برای کسی مثل امريک، اصلا حتی جانشينی هم موجود نيست. الان در کيمبريج، يک پيتر ايوری هست که باز نشسته شده و در زمينه تاريخ بعد از اسلام و شعر و فلسفه کار کرده. در آکسفورد، جان گرنی هست که متخصص تاريخ صفوِيه. در مدرسه مطالعات شرقی و افريقايی لندن، نيکلاس سيمز- ويليامز رو داريم که روی سغدی و بلخی و پارسی باستان و ديگر زبانها کار می کنه. آلموت هينتزه هم هست، متخصص اوستايی و زردشتی. در آکسفورد در ضمن، اليزابت تاکر رو هم داريم که روی اوستايی و سانسکريت کار می کنه. خانم مری بويس هم هست، بازمانده نسل قديم، که با آرتروز افتاده روی تخت. اما ديگه وارد جزئيات نمی شم. روديگر اشميت، مارتين شوارتز (استاد خودم)، گراردو نيولی، گيتی آذرپناه، ژاله آموزگار، ديويد استرانا، علی اشرف صادقی، حشمت مويد، احسان يارشاطر، محمد محمدی، هانس پتر اشميد، جلال خالقی مطلق، پرودس اوکتور شايروو، جلال متينی و معدودی ديگه، تنها کسانی هستند که باقی موندند و دور و بر دنيا، با حداقل امکانات و بدون هيچ کمکی از مراجعی که معمولا" بايد کمک کنند، به کارشون ادامه می دهند. نسل جوانتر هم اکثرا" از بين غير ايرانی ها هستند که هر چند در سعی و تلاششون شکی نيست، اما به هر حال، به قضيه از ديد غريبه نگاه می کنند. امثال منهم که اولين مشکلشون اينکه دايی بزرگه می گه بجای اين مزخرفات برو يک چيز درست و حسابی بخون، يعنی نون و آبدار! اينهم درد دل ما! توی مملکت خودمون هم استادان خوب هستند، اما دريغ که همه دنبال رشته های نون و آبدارند! ملتی که تاريخش رو نشناسه و نتونه با گذشته اش آشتی کنه، چطور می تونه آينده اش رو بسازه؟ يا حق.



. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .


Monday, December 10, 2001

سلام و صد سلام! شرمنده که سه روز غايب بودم. درس و مشق، آخه ناسلامتی ما دانشجوی فوق ليسانس هستيم و از اين گنده ...ی ها! امروز هم بايد کم بنويسم چون کلی انشا ٍ و از اين حرفها دارم. روم سياه! اما قضيه شرقشناسی بود که فکر کردم ممکنه آتشی در حال دوستان بزنه که زهی خيال باطل! اما در ادامه همان ماجرا، عرض شود که آخر هفته ای رفتيم کيمبريج ديدن يکی از دوستان که اتفاقا" بر خورديم به حضرت «پيتر ايوری» از مستشرقين بنام که پنجاه ساليست اينکارست. داستانها گفت از ديدن هدايت و شرابخواری با جلال و از اين حرفها که جالب هم بود، و البته عين دودکش هم سيگار کشيد. اما جالب عشقی بود که به ايران داره و اينکه عين يک ايرانی دلش تنگ شده و مثل من، دلخور از بعضی مستشرقين که در ضمن تحقيقات، تمام هم و غمشون اينه که بگن مملکت ما تمام ايده هاش رو از جاهای ديگه گرفته و همه تقليده از يونان و مصر و بابل و هند و چين. کسی هم نيست بگه آخه اين ايران هم که خواهر همون هنده و تازه اگر هم فرمايشات شما درست باشه ، اين خودش بزرگترين هنر که ايران و ايرانی تونسته دستاوردهای ممالک مختلف رو آشتی بده! اما اينکه نگاه می کردم که بعد از انقلاب چقدر در ترجمه و نشر متون ايرانشناسی اهمال شده و تحقيقات جديد از دسترس خواننده غير متخصص ولی علاقمند دور مونده. هنوز هم در ايران کتابهای آدمهايی مثل هرتزفلد و گيرشمن و کريستن سن، تنها آثار قابل دسترس هستند که بعضی هاشان کلا" رد شده هستند (مثل "آثار" هرتزفلد). و اثر اين در ازدياد و تشديد تعصبات که در ايران فراگيرست، قابل بررسی است. بايد آثار جديدتر و منطقی تری که با تعصبات کمتر و به روش علمی تری نوشته شده اند را به فارسی ترجمه کرد. هنوز هننينگ و گرشويچ و شوارتز و سيمز- ويليامز و حتی قريب و تفضلی و آذرپی خودمان هم شناخته شده نيستند! در ضمن، توصيه می کنم که اين دو کتاب رو بخونيد: Blaut, James "Colonizer's Model of the World", Guilford Press, NY. 1993 Gnoli, Gherardo "The Idea of Iran", Roma 1991 فعلا همين، تا بعد!



. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .


Home