دلمشغولی ها

کتاب

تاريخ و فرهنگ ايران در عصر انتقال از دوره ساسانی به دوره اسلامی. دکتر محمد محمدی ملايری

The Venture of Islam. Marshall G. Hodgson, University of Chicago Press, 1977

Shahrestani-ha i Eranshahr. Touraj Daryaee. Mazda Publishers, 2002

آهنگ

Crossroads, Eric Clapton, 2001

The Memory of Trees Enya, 1995

Films

باران: مجيد مجيدی

Russian Ark: Alexander Sukorov Russia/Germany/France, 2001

 

Monday, December 05, 2005

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .


Tuesday, August 17, 2004

فقط وبلاگ جديد!
بشتابيد و لينکها را تغيير بدهيد که غفلت موجب پيشمانيست!




. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .


Friday, August 13, 2004

سخنراني، ام تي، و باقي قضايا! مدتي شد که ننوشتم، اما سرم خيلي شلوغ بود به مولا! از يکطرف بعد از مسافرت شيراز، کلي کار داشتم، بعد هم مادر گراميم از امريکا تشريف آوردند و سر ما رو کلي شلوغتر کردند، آخر هم هنرنمايي ما بود در نشر تاريخ ايران. يک سخنراني داشتم با عنوان «تيرداد و اردوان: نگاهي به نسب نامه نخستين شاهان اشکاني». به نظر خودم خوب بود، شنوندگان هم که راضي به نظر مي آمدند، بقيه هم خدا داناست! انشالله متنش رو مي گذارم روي سايتم براي کساني که شايد بنظرشون جالب باشه. از طرفي، ما هم ام تي شدي» آخر سر! معنيش اينه که به لطف يکي از دوستان، من هم وبلاگم رو دات کام کردم و بعد از ايرانولوژي، صاحب يک «دومين» ديگه هم شدم. از اين ببعد، انشالله وبلاگم رو در اونجا مي نويسم. www.vishistorica.com لطفا" لينکهاتون رو تغيير بديد. تا بعد، خداحافظ!



. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .


Monday, August 02, 2004

فی فی جون، بيا بريم پاری! امروز رفته بودم آژانس مسافرتی که ببينم می شه اين بليتم رو عوض کنم يا نه. تا حالا زياد توی آژانس مسافرتی ايرانی نرفته بودم: بچه که بودم مامانم همه کارهای مسافرتی رو انجام می داد، از موقعی هم که رفتم، هميشه بليتهام رو از اون سر خريدم. خلاصه با جوّ آشنا نبودم. همه هی در مورد "اوکی" کردن صحبت می کنند و "بليت وان وی" (با واو فارسی!) می خواهند و "ريترن تيريپشون" رو می خواهند در میلان "رست" داشته باشن! واااااااااااااااااای! حالا اين جدا از اونهاييه که می خوان برن آنتاليا و همچين قيافه گرفته اند که انگار اليزابت تيلور داره می ره موناکو! بابا، آنتاليا يک مخلوطيه از فريدونکنار و تبريز! اين ترکها هم خوب دارند مملکت خودشون رو قالب می کنند و اين چندرقاز پول ملت رو هم می ريزند توی کيسه خودشون! حالا ما هی سازمان "گردشگری" بزنيم (آدم فکر می کنه وظيفه اين سازمان گرداندن و سرگيجه دادن به ملته، که البته دور هم نيست!). نشسته بودم که يکدفعه روگوشه روپوش خانمی که تازه از در وارد شده بود به چشمم اومد. از اين روپوش کوتاههايی بود که جديدا" بين دخترها مد شده و بقول يکی از دوستانمون، بايد اسمش رو گذاشت :«بيکينی اسلامی»! نتيجتا" به فکرم رسيد که طرف بايد بين شانزده تا بيست و دو سال داشته باشه. با ديدن روسری و آرايش و طرز درست کردن مو، ديگه مطمئن شدم. اما وقتی خانم از کنار در به داخل اومد و تونستم خارج از برق آفتاب ببينمش، ديدم حدود 45- تا 50 سال بايد از عمر شريفشون گذشته باشه. حالا چه اشکال داره؟ خلاصه، ايشون تا از در وارد شدن، با صدای مليح و در حالی که بصورت مدل جديد، "ر" ها رو مثل بچه لس آنجلسی هايی که تازه دوساله رفتن "خارج" تلفظ می کرد، سراغ آقای فلانی رو گرفت. حالا آقای فلانی مدير دفتر بود (با موهای مدل "قرضی" يا "سيم کشی" که معرف حضورتون هست) و با ديدن ايشون، از جا پريد و اومد بالاسر خانمی که داشت دنبال بليت من می گشت و شروع کرد دستور دادن برای بليت خانم (بقول بچه ها: اند سرويس!!). ما هم زبان در کام گرفته، صمٌ بکم نشستيم که ببينيم آقا ول می کن يا نه. طوری شد که خود خانمی که مسوول بود، صداش در آمد که بابا من مشتری دارما! در همين زمان، خانم هم مشغول صحبت بلند بلند با رئيس در مورد ويزاهاش بود. می گفت که ويزام «مولتيه» (بروزن لوطيه!)، و قراره برم انگليس و بعد هم پاری!!! دهه! چی شد؟ پاری؟ حالا ما هم می دونيم پاريس رو فنارسوی ها می گن پاری، (البته می گن "پَغی"!)، اما در زبان مادر مرده ما، اسم شهر پاريسه! در اين بين، خانم در آمده که من برای ويزای انگليس چندان مشکلی نداشتم (با لهجه "شيک" بخونيد، يا لهجه "منيج" توی سريال نقطه چين...!)، اما ويزای پاری خيلی سخت بود، انگار می خواستن چی کار کنن، ناراحت شدم، گفتم اصلا" می رم ويزای فرانسه می گيرم، همشون شينگنن ديگه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! آخر سر از من پرسيد شما هم ويزای مولتی دارين؟ من هم گفتم نه بابا، من هربار که می رم انگليس، پناهنده می شم!!!



. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .


Friday, July 30, 2004

قُر زنی شتابزده! اينروزها راستش اتفاقات زياد جالبی نمی افته که براتون بلاگش کنم. بعد از مسافرت شيراز، دوروز ديگه موزه ايران باستان بودم و داشتم پروژه رو تموم می کردم، بقيه وقت هم به لهو و لعب با دوستان گذشت و از اين حرفها! اما چيز جالبی که من متوجه شدم اينه که بعضی از مردم، روزنامه نمی خونند و اخبار نگاه نمی کنند که اعصابشون از شنيدن اخبار خرد نشه. قضايای ما اما جور ديگريست. اخيرا" متوجه شدم که من تلويزيون نگاه نمی کنم و روزنامه نمی خونم و راديو هم گوش نمی کنم که مجبور نشم اشتباهات املايی و دستوری و ساختاری موجود درشون رو تحمل کنم. اخبارگوها و نويسنده ها اشتباهات چنان فاحشی می کنند که يا آدم خنده اش می گيره، يا از عصبانيت می خواد موهای سر خودش رو از ريشه بکّنه! برای مثال: شبکه اول امروز در «راستای» سال پاسخگويی ملت به دولت، داشت تبليغ يک برنامه جديد رو می کرد که مخصوص پاسخگويی مسئولانه به مردم. تا اينجاش درست، اما اسم برنامه جالبه: «پرسمان»! ای دل غافل! کدوم شيرپاک خورده ای پسوند «مان» فنارسوی (مثل «راندمان») رو به خورد زبان فارسی داد؟ اول گفتمان داشتيم که از بعضی سياستمداران فعلی بعيد نبود، اما حالا متولی فرهنگ مملکت، برامون پرسمان درآورده! پسوند حالت نقلی در فارسی، «-ِش» هستش، مفهوم سوال رو می شه با کلمه «پرسش» نشان داد، يا اگر منظور پرسيدن و جواب متقابله، پرسش و پاسخ، اما «پرسمان» حيوانيست که از شتر-گاو-پلنگ هم غريبتر است و با هيچ چسبی به بيخ ريش زبان فارسی نمی چسبد. زياده جسارت است.



. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .


Monday, July 26, 2004

ريفرشمنت با جوس! سلام! از تهران در خدمتتون هستيم. هوا گرم، کثيف، شهر پر ترافيک، اما به هر حال، شهر خودمون! بعد از چهار روز مسافرت با عجله و ديدن خيلی جاها (از جمله پاسارگاد و نقش رجب و نقش رستم و تخت جمشيد و استخر و چندتا محل کمتر شناخته شده ديگه)، امروز برگشتيم تهران و خيال داريم کمی استراحت کنيم. اما يک چيز جالبی که امروز توی هواپيما از شيراز ديدم، علامتی بود که با دست روی  ميز متحرکی که مهمانداران هواپيما از روش خوراکی به ملت می دادند، نوشته شده بود. من هی سعی کردم اين علامت رو بخونم، هی نمی تونستم. خطش که عتيقه بود و اول من فکر کردم می گه «وشيرمنت باجوس». فکر کردم اسم کسی وشيرمنت بوده و فاميلش هم باجوس (عين مجوس!).  خلاصه، آخر سر از مهماندار محترم پرسيدم و ايشون اول يک لبخند مليحی حاکی از «آخی، بيچاره داهاتيه، خارجی بلد نيست!» زد و بعد با لهجه بچه های خانی آباد نيويورک، خواند «ريفرشمنت با جوس»!!!  (همون خوراکی با آبميوه خودمون!).  Refreshment with Juice. فکر کردم با اين جناياتی که در حق زبون فارسی داره انجام می شه، جميع اجمعين شاعران محترم مرحوم، بخصوص فردوسی فلک زده، مشغول غلت زدن در قبور خودشون هستند و اگر کسی به اينها سيم وصل کنه، می شه کلی انرژی محرکه ازشون استخراج کرد. ای آخ، ای بابا، ای فغان! آخه ديگه ما آبميوه مون هم شده «جوس»؟  اونهم از طرف مهمانداران مختلف ايران اير کذا و کذا که برای خواندن يک متن انگريزی از پيش نوشته شده، جون می کنند و آخر هم «خدمات پرواز» رو مثل «کلاغ» تلفظ می کنند؟  (they pronounce "crew" like "crow") همه عزيزان محترم و دلسوزان گرامی زبان فارسی برای مراسم دعای ندبه و نماز ميت برای مرحوم مغفور، حاج آقا زبان فارسی در محل دائمی فرهنگستان زبان فارسی دعوت هستند. زمان: هرموقع سال، بخصوص بعد از يک سفر هوائی (کبين کرو، ردی فور تيک آف!)  يا شنيدن اخبار تلويزيون. 



. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .


Friday, July 23, 2004

خبرگزاری خداداد، واحد شيراز! اينها رو از شيراز راپورت می دم! الان نشستم توی يک کافی نت که سريعترين ارتباطی رو داره که من از موقعی که اومدم ايران دیدم! کلی حال می ده با اينترنت کار کردن اينجا. دوروزه که اينجاييم، يعنی پنجشنبه صبح زود با خانم دکتر جوديث لرنر و آقای دکتر تورج دريايی، هردوشون عين خودم خوره تاريخ و از اين حرفها و همه هم بقول خودمون «ساسانی باز»، رسيديم شيراز. از اونجايی که يکی از اين حضار از من هم خل تر بود (خودتون حدس بزنيد کدوم يکی!)، همون اول صبحی، ساعت هشت، راه افتاديم به طرف فيروز آباد در حدود 150 کيلومتری جنوب شيراز. سر راه، «قلعه دختر» رو که احتمالا" يکی از دژهای اردشير پابکان بوده ديديم  و بعد رسيديم دم يک رودخونه کوچک که روی صخره مقابلش، يک نقش برجسته بود. نقش اردشير اول ساسانی در حال دريافت نشان سلطنت. حدود نيم ساعت زير آفتاب نشستيم و به نقش نگاه کرديم و راجع بهش بحث کرديم! فکر کنم رانندمون کلا" توی عقل داشتن ما سه تا شک کرده بود!!!! بعد رفتيم قصر اردشير در «اردشير خوره» (گور) نزديک فيروزآباد. من عکسهاش رو ديده بودم، اما واقعا" عظيم بود. سه تالار گنبد دار، چندين ايوان، اتاقهای متعدد، حياط ، و يک ورودی که روبروی يک تالاب بود. احتمالا" اطراف تالاب هم زمين رو سنگفرش کرده بودند برای مهمانی. بعد از اين قصر، بقول معروف هاروهوروگشنه برگشتيم و سر راه کباب خورديم (غذای هميشگی راههای ايران! يک کسی فکری به حال جهانگردها بکنه!). شب هم بنده سردرد داشتم از کم خوابی و به زور دنبال دوستان توی بازار وکيل راه افتادم و همين. امروز هم چهارساعت رونديم و رفتيم دارابگرد، يک شهر ساسانی که به صورت دايره ساخته شده. حدود 20 دقيقه جاده سنگلاخ هم رونديم تا رسيديم کنار يک نقش برجسته از اردشير يا شاپور اول. نيم ساعتی هم اونجا بوديم و اگر راننده کذايی شکی هم داشت، در اينجا برطرف شد؛ بخصوص که يک 20 دقيقه ديگه هم رونديم تا برسيم به «مسجد سنگی»، يک بنای ساسانی که يا آتشکده بوده يا کليسا (من فکر می کنم کليسا بوده و مقر اسقف دارابگرد) و در زمان اتابک سعد بن زندگی، با کندن يک محراب، تبديل به مسجد شده. گفتم «کندن محراب» چون بيشتر ساختمان توی دل کوه کنده شده. سر راه برگشت هم رفتيم ديدن «قصر ساسان» در سروستان که شبيه قصر اردشير در فيروزآباد بود، اما ليونل بير مرحوم فکر می کرده که ساسانی نيست و احتمالا" در اوايل دوره اسلامی ساخته شده. به هر حال، از قصر اردشير کاملتر بود و با اينکه کوچکتر بود، اما به نظر ميامد که تزئيناتش خيلی بيشتر بوده. خلاصه، حالا هم برگشتيم شيراز و فردا انشالله استراحت تا اينکه يکشنبه بريم تخت جمشيد و نقش رجب و نقش رستم و استخر  (پايتخت فارس در دوره ساسانی). عکسها هم طبق معمول، وعده به بعد، هرچند که اگر اين ارتباط خوب باشه، شايد همينجا يک کاريش کرديم!



. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .


Tuesday, July 20, 2004

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .


Thursday, July 15, 2004

حرفه ای ها   انگار من ايران که اومدم، معدل تئاتر رفتنم رفته بالا. حالا يا سطح فرهنگ توی اين مملکت خيلی بالاست، يا اينکه ما بيکاريم: پيدا کنيد پرتقال فروش را!   امشب در معيت مظنونان هميشگی (پينک و درازعلی و خانم زنانه) به علاوه احسان خان و يکی از دوستان من، رفتيم نمايشنامه حرفه ای ها نوشته دوشان کواچويچ (که اسمش توی برنامه، دوستا کواچويچ نوشته شده بود!!!)  نويسنده فيلمنامه بی نظير فيلم «زيرزمين»، ساخته امير کوستوريتسا. بازيگر اصلی رضا کيانيان معروف بود به علاوه احمد ساعتيچيان و مريم سعادت و به کارگردانی بابک محمدی.  برنامه ساعت هفت و نيم بود در فرهنگسرای نياوران.   اول اشکالها: همين فرهنگسرای نياوران! تئاتر به اين معروفی، با دستاندرکارانی به اين محبوبيت، چرا بايد توی يک اتاق در فرهنگسرای نياوران اجرا بشه؟ دليلش رو مثل اينکه تهيه کنندگان هم نمی دونستند و تمام دستاندرکاران هم از قضيه شاکی و به شدت عصبانی بودند. ماجراهای پشت صحنه رو ما نمی دونيم، اما اين برنامه می تونست بزرگترين سالنها رو پر کنه. اشکال دوم که از اشکالات معموليه که من می گيرم، نوشتن اسم اين کارگردان مادرمرده يوگوسلاوه: بابا، اسم بدبخت «امير کوستوريتسا» است، نه امير کاستاريکا! کاستاريکا اسم يک کشوره توی امريکای مرکزی!  امير کوستوريتسا متولد بوسنی هستش و در فرانسه و انگليس زندگی می کنه. حرف «سی» هم در زبان بوسنيايی، به صورت «تس» تلفظ می شه! همه چيز رو که نبايد برطبق قوانين زبان انگليسی خواند!   از اين اشکالات متوجه شديد که نمايشنامه چطور بود: عالی!!!  بازی های ساعتچی، کيانيان و سعادت بسيار روان بود.  از سکته های معمول و سکوتهای  بی جا خبری نبود.  ديالوگها راحت و قابل باور بودند و مترجم کلمات رو طبيعی انتخاب کرده بود.  با وجود کوچکی غير قابل تحمل اتاق محل اجرا، دکور بسيار خوب درست شده بود و بجا بود.  بازيگرها توی لباس خودشون راحت بودند، ادا درنمی آوردند، و نمايشنامه رو جوری اجرا می کردند که می شد توی يک صحته جهانی هم مطرحش کرد. کيانيان عالی بود!  در يکی از صحنه ها، وقتی که از توهين کردن نويسنده (ساعتچيان) به رفيق تيتو عصبانی شده بود و سرش رو به خشونت به طرف کاغذ فشار داد، صورتش واقعا" قرمز شد و بعد به سرعت، به رنگ طبيعی برگشت! تسلطش عالی بود و همين فرق سريع، خودش جنبه کمدی نمايشنامه رو افزايش می داد.   از همه بهتر، داستان نمايشنامه بود. اصولا" نويسنده های اروپای شرقی در نمايشنامه نويسی يد طولائی دارند.  از چخوف گرفته تا واتسلاو هاول و همين کواچويچ، نويسنده های بلوک شرق، جنبه هايی از انسانيت و فشار زندگی رو نشان می دهند که برای همه انسانها قابل لمس است.  داستان نويسنده ای که در زمان کمونيسم مورد اذيت و آزار قرار گرفته و هميشه زير نظر بوده، اما در دوران «آزادی» مسئول بازبينی کارهای ديگران شده و حالا در مواجه با جاسوس سابقش، مسخره بودن موقعيت خودش را می بيند.   می ترسم با گسترش اتحاديه اروپا و دربرگيری کشورهای اروپای شرقی، اين توانايی نوشتن از دردهای مشترک زندگی، مغلوب اقتصاد رقابتی بشود. واقعا" آيا اروپای امروز توانايی بوجود آوردن کامو، يونسکو، برنارد شاو، و واتسلاو هاول ديگری را دارد يا اينکه بايد دلمان را با جفری آرچر خوش کنيم؟   خلاصه، تئاتر زيبايی بود که گفتن ازش بی فايده است، هرچند که ما روده درازی کرديم! ديدن دارد که «شنيدن کی بود مانند ديدن». چيزی بود که «رابعه» نبود، و خدا را شکر!   در ضمن، هم خود کيانيان رو بعد از اجرا ديديم و باهاش صحبت کرديم و امضا گرفتيم، هم جمشيد گرگين رو قبل از اجرا!  



. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .


Sunday, July 11, 2004

قضايای تواريخ نويسی نوشتن تاريخ ايران، کلی مشکلات داره. گذشته از مشکلات سياسی و اجتماعی و ملاحظات مختلف (نظير اينکه آدم بايد مواظب باشه مبادا کلمه ای از نوشته هاش به کسی بربخوره)، قضيه چشم و همچشمی و حسادت هم هست. اما به نظر من، يکی از مشکلات اصلی، قضيه نبودن منابع کافی و کشف هرروزه اونهاست که در بسياری مواقع، آدم رو ناچار می کنه که بقول قديمی ها، همه نوشته هاش رو «با آب بشويد» و دوباره از سر. يک مثال نه چندان زيبا بزنم: فرض کنيد يک صبح تا عصر رو به پختن يک ديگ آش شله قلم کار گزرونديد، بعد يک نفر بياد و يک تف بندازه توی ديگ!!! يعنی همه کارها کشک! حالا قضايای ما هم همينه، سالهای سال ملت روی يک مسئله ای کار می کنند و بعد يک مدرک جديدی پيدا می شه که همه نظرياتشون رو بر باد می ده. مثلا" من الان درگير مسئله شجره نامه اولين شاهان اشکانی هستم (راجع بهش يک سخنرانی هم دارم)، اما بيشتر دلايل فعلی برای شجره نامه ای که الان مورد قبوله، بر مبنای يک قطعه سفال که در نيسا، نزديکی عشق آباد، کشف شده، بنا شده اند. اين يعنی اگر فردا کس ديگری يک قطعه سفال پيدا کنه که اطلاعاتش کاملتر از اين سفال فعلی باشه، بايد حدود 20 هزار صفحه نوشته فعلی رو داد به آب و از نو شروع کرد! فکر کنم اين نشان خوبی باشه برای اين حقيقت که بيشتر (من حدس می زنم 70 درصد) آثار باستانی ايران هنوز کشف نشده اند و در هر گوشه و کنارش، يک چيز جديد به دست مياد! در مورد بقيه سفرنامه: در تهران خبری نيست. وقت به گشتن با دوستان، نوشتن مقالات، رفتن به شام (تنها تفريح اين شهر!) و از اين حرفها می گذره. انشالله به زودی می رم شيراز و باز می نويسم. پانوشت: به بنده گفته شده که رسم الخط جديد فارسی رو رعايت نمی کنم و مثلا" «تر» رو جدا نمی نويسم: کم تر بجای کمتر! ای بابا، ما چيمون درسته که رسم الخطمون درست باشه، اما فکر کردم انتر را بايد چطور نوشت؟



. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .


Friday, July 09, 2004

ماجرای شيخ عطار و تيارت سمبوليک! خوب، براتون نقل کنم از عشق رابعه، بنت کعب قزداری به بکتاش! بله، شيخ عطار برای ما تعريف می کنه که اين رابعه، دختر پادشاه بلخ بود و شاعر بود (شاعره غلطه، در فارسی ما علامت تانيث نداريم، در فارسی، خانم ها هم شاعر هستند!). خلاصه، اين خانم شاعر، که احتمالا" اولين شاعر زن پارسی گوی بعد از اسلامه، عاشق بکتاش می شه، اما برادرش حارث از اين مطلب زياد خوشش نمی ياد و دستور می ده که رابعه جان رو بندازند زندان و رابعه هم در زندان، با خون خودش، تمام در و ديوار رو پر شعرهای عاشقانه می کنه (ببينيد نبودن ناشر خوب چه به روز آدم مياره؟!). داستانی که عطار تعريف می کنه خلاصه کلی دل انگيزه و اگر حوصله خوندن بيت های سنگين و فلسفی شيخ رو نداريد، توصيه می کنم «داستانهای دل انگيز فارسی»، گردآوری زهرا خانلری رو بخونيد که مجموعه عالیه! اما بشنويد از ما (بنده، سرکار پينکفلويديش، سرکار فمينيست اين رزيدنس، جناب نقاش باشی)، که برای گذراندن يک شب پنجشنبه، تشريف برديم نمايشنامه «رابعه»، نوشته خانم چيستا يثربی و به کارگردانی جناب حسين سحرخيز که در ضمن نقش حارث رو هم بازی می کرد (تالار رودکی). بنده اصولا" به تئاتر علاقه دارم، علاقه به تاريخ هم که از دوست و دشمن پوشيده نيست، در نتيجه، با کلی ديد باز و نظر مثبت وارد سالن شدم. قبل از بالا رفتن پرده، کمی موسيقی سنتی پخش شد. بعد يهو: پوف، صحنه پر آدم، يک تخت خواب با يک مرد سپيد موی درش، همه آدمها هم لباسهای قديمی پوشيده اند. از اونجايی که من منصب قرزن السلطنه رو بر عهده دارم، اول نگاه کردم به لباسها! ای بابا! رابعه حدودا" قرنهای سوم و چهارم هجری بوده، اين لباسهای اينها چرا اينجوريه؟ وزير اعظم لباس موبدهای ساسانی پوشيده، سپاهيان لباسی دارند مابين لباس سربازان عرب و سربازان ايلخانی، خانمها هم ملبس به پوششی فی مابين لباسهای «محلی» (از نوعی که طراحان پست مدرن وطنی اينروزها طراحی می کنند) و لباسهای زنان در نقشهای ساسانی. خوب، بگذريم و برسيم به ديالوگ! آوخ! اينها چرا همچين حرف می زنند که انگار دارند ديالوگها رو از روی تخته می خونند؟ اصولا" هيچوقت باور نداشتم که مردم 1000 سال پيش به اينصورتی که فيلمهای تلويزيونی «تاريخی» ما نشان می دهند حرف می زده اند. نثر و گفتار ادبی تا زمانی نزديک زمان ما، نثری متفاوت از گفتار مردم بوده (مطمئنا" مردم زمان فتحعليشاه مثل نوشته های رستم الممالک حرف نمی زدند!). فکر کردم نمايشنامه نويسهای ما پيشرفت کرده اند و حداقل فهميده اند که ديالوگ طبيعی و قابل فهم، راه مهمی برای ارتباط با نويسنده است. پيرمرد روی تخت، کعب پدر رابعه و حارث، از روی تختی که در آخر صحنه قرارداده شده، بدون ميکروفون، مشغول ادای ديالوگهاييست که گفتنش برای يک آدم سالم و سرومروگنده هم سختست، اما به فرمايش نويسنده و کارگردان، اعليحضرت کعب مجبورند اينها را قبل از قالب تهی کردن به همراه ناله ها و عربده های دلخراش (يعنی من خيلی مردنيم، اما خودم هم نمی دونم چرا خفه نمی شم!)، ادا کنند. صداشون هم که به گوش ما نمی رسه که از خرد و پندهای مرد رو به مرگ استفاده کنيم. يعنی ميکروفون در وطن اينقدر گران است؟ بعد از مردن کعب (بيچاره اينقدر حرف زد که خناق گرفت!)، صحنه تشييع جنازه بود. اينجا، کارگردان محترم آمده بود که از هنرهای ملی استفاده کنه (هنر نزد ايرانيان است و بشت!) و به سمبوليسم تعزيه خوانی عاشورا و سوگ سياوشان رو آورده بود که نتيجه اش شده بود شاهکاری که شما رو ياد رقصهای سرخپوستی دور آتش در فيلمهای جان وين می انداخت! (من می گم ريشه همه پيشرفتهای بشری در ايرانه، حالا شما بگيد نه!). صحنه بعدی، گفتار آتشين دو سرباز با کوس و کرنا بود (يکيشون صداش درنمی آمد، ميکروفون هم که به ميهنی بودن قضيه صدمه می زد!). بعد از نقالی سربازان (و حتما" جنگ نقالان!)، قسمت حرکات موزون بود (رقص سابق، در تالار رودکی سابق، در خيابان حافظ سابق، در شهر تهران سابق، در کشور ايران سابق، بزودی در کره زمين سابق!). رقص قاسم آبادی با الهام از رقص چوب بجنوردی و کاساچوک قزاقی به موزيک رپی که به وسيله يک خواننده ترک زبان در حال زدن ترومپت اجرا شده بود و با قيچک همراهی می شد. آش شله قلمکاری که بيا و ببين! فکر کنم کارگردان محترم با الهام از آثار وطنی قباسه چاکی نظير «اشکها و لبخندها»، تصميم گرفته بود قدری ساز و آواز، برنامه رو از خشکی نجات می ده (روغن کرچک استعمال بفرماييد!). بعد، جناب حارث با وزير اعظم (همونی که لباس موبدهای زرتشتی پوشيده بود!)، به صحنه تشريف آورد و در يک صحنه نمادين، تاج به سر خودش گذاشت. دوباره، يک فروند خانم به همراه حرکات موزونشون (ايندفعه رقص عربی در مايه های باله درياچه غول!)، با تعارف کردن قهوه (شراب سابق، در تالار رودکی سابق... بقيشو خودتون استظهار داريد!) به مهمانان محترم (اشقيا)، به مجلس حالی بخشيدند. در همين زمان، رابعه خانم با خشم شروع به ترک صحنه کرد (فکر کنم خانم مرجانه گلچين هم از دست اين نمايش خسته شده بود!)، اما حارث خان جلوشون رو گرفتند. ديالوگ نمادين بين اين دو، بيننده محترم رو به اين نتيجه می رسوند که عذاداری خوبه و رابعه خانم از اينکه داداش حارثشون زودتر از چهلم ابوی محترم، تاجگذاری کرده و به رقص و پايکوبی (ای وای، حرکات موزون و سرود منظورم بود) پرداخته، ناراحت شده. من برم غيرتو! خلاصه، بعد از خروج رابعه خانم از حاکميت، جناب حارث و موبدشون (وزير اعظم)، شروع کردند به بحث در مورد اينکه جناب حارث نبايد به مردم سخت بگيره و دستور بده که ماليتها زياد بشه و هرکسی توی محل کارش، تصوير آقا حارث رو آويزون کنه! خوب، اون که از رقص و آواز، اينهم که از کنايه سياسی، ديگه نسل جوان چی می خواد از جون اين نمايشنامه وطنی؟ نسل جوان (چهار نفر ما)، وقتی صحنه تاريک شد، ديگه نتونست تحمل بياره و فکر کرد نيم ساعت عذاب کافيه. در نتيجه، جيم شد و در سالن انتظار يک شليک خنده نمادين سر داد و بعد رفت که يک شام ملی بخوره.



. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .


Monday, July 05, 2004

جويهای خيابانهای ما همه بويناک است! يکی از خوانندگان محترم اين وبلاگ (توپش پره، زورش هم زياده، مادر بنده هم هست!)، طی يک ايميل دشمن شکن، ضمن ابراز لطف در مورد قر زدنهای من در مورد شهر تهران، گفته بودند که «جوب» غلطه و «جوی» صحيحه و خلاصه اينکه با اين فارسی نوشتن من، بهتره ديگه دست به کليدهای کامپيوتر و وبلاگ نويسی نزندم! (جای سرايدار زبان فارسی در اينترنت خالی، زياده کيفی کرده بود اگر می ديد!). بنده هم از اونجايی که خيلی توی آستين خودم سر اين زبان فارسی باد انداخته ام، اندکی به تفکرات فرو رفتم و فکر کردم که خوب، جوب درسته يا جوی؟ جويباره صددرصد، نه جوب بار که! «بوی جوی موليان آيد همی» نه بوی جوبشان! ای دل غافل، يعنی بعد از چهل سال گدايی، ما شب جمعمون رو گم کرديم؟ مج گيری از جانب خانم والده خيلی حالگيريه! چه کنم، چی کار کنم؟ حالا توجه بفرمائيد: حرف «ی» فارسی از نظر ريشه شناسی، حرف مرده است و معمولا" نشانه يک حرف از بين رفته است. برای مثال، «می» (به معنای آبشنگولی!)، در واقغ بايد «مذ» باشه، از يک ريشه «مد» (به فتح ميم). يعنی کلماتی که در فارسی به «ی» ختم می شوند، اکثرا" ريشه اشون يک حرف ساکن بوده. همين «بوی» هم اصلش «بوذ» بوده. از طرفی، ما در فارسی روند معکوس اين رو هم داشته ايم، يعنی اينکه بعضی کلمات که به «ی» يا ديگر حرفهای صدادار ختم می شده اند، در گفتار عاميانه، بهشون حرف بی صدايی اضافه شده که تلفظشون رو راحت کنه: «در» که با اضافه کردن «ب» به درب تبديل شده. با دانستن اينها، بايد رفت به سراغ لغتنامه های ريشه شناسی که فکر کنم بهترينشون «لغتانمه کوچک پهلوی» نوشته مرحوم نيل مکنزی باشه. جلوی کلمه در اين لغتنامه اين رو نوشته: [ywd, ywb' | N jo(y)] stream, channel. دو گزينه اوليه، طرز نوشتن اين کلمه در پارسی ميانه پهلوی و مانويه. بعدی، تلفظش در فارسی جديده که به صورت «جوی» ضبط شده و حرف مادرجان من رو ثابت می کنه. اما قسمت اول، تلفظ فارسی ميانه که با «ب» هستش و «یوب» نوشته شده، نشون می ده که کلمه در اصل جوب بوده و يکی از کلماتيه که در طول زمان، حرف بی صداش افتاده و تبديل به «ی» پايانی شده. حالا می شه تصور کرد که يکبار ديگر در اثر گفتار عامه، ب اضافه شده که تلفظ رو آسون کنه و دوباره به صورت جوب درآمده که احتمالا" بطور اتفاقی شبيه تلفظ پارسی ميانه است. يا شايد هم در گفتار عاميانه، صورت اصلی حفظ شده در صورتی که در ادبيات، صورت تغيير کرده جا افتاده. به هر حال، متشکر از اينکه توجه من رو به اين نکته جلب کردی مامان جان! در ضمن، توجه کنيد که من در اين وبلاگ، سعی می کنم عاميانه و به زبون هر روزه بنويسم، نه کتابی.



. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .


Friday, July 02, 2004

بازهم تهران زندگی کردن توی تهران خيلی صبر می خواد، حتما"! من متاسفانه يا خوشبختانه، بعد از سن هيجده سالگی توی اين شهر زندگی نکردم، يعنی هيچوقت توی تهران مجبور به کار کردن و پول درآوردن نبودم. مطمئنم که کار سختيست و به اونهايی که هرروزه مشغول انجام دادنش هستند، درود می فرستم! اما کار من توی اين شهر شده انتقاد! يعنی بقول بعضی ها، شايد کنار گود ايستادم و می گم لنگش کن. واقعا" نمی دوم انتظار داشتن اينکه توی يک خيابان دو خطه، دو ماشين از کنار هم بروند و نه سه يا چهار ماشين و يا اينکه اگر کسی می خواد سمت چپ بپيچه، اينکار رو از طرف چپ خيابان انجام بده نه از طرف راست، آيا واقعا" زياديه؟ واقعا" ده قدم راه رفتن و آشغالها رو در ظرف آشغال انداختن بجای جوبهای کنار خيابان، کار شاقيه؟ برای شهرداری چقدر خرج داره که در هر محله، حتی با کمک مالی خود اهالی، يک سطل آشغال بزرگ نصب کنه که مردم آشغالهاشون رو توی اون بريزند و نه کنار خيابان و جوب و رودخانه و درخت؟ حالا از همه اينها گذشته، واقعا" کار غير ممکنيه که از يکنفر يا دونفر که اين زبون لامصب انگليسی رو خوب بلدند، تقاضا کنند که قبل از ساختن اين علامتهای بزرگ خيابانی، يک نظر متنشون رو نگاه کنند و از اين آبروريزی املايی و انشايی و ساختاری جلوگيری کنند؟ اصلا" اين ويروس انگليسی نوشتن از کی توی تن مردم افتاده؟ گريلد چيکن برگر ديگه چه موجوديه؟ چرا آدم وقتی توی يک کافه (کافی شاپ!!! جل الخالق!) نشسته، به دست آدم «تيک اوت منو» می دهند (پنج دقيقه طول کشيد تا من بفهمم اين به چه زبونيه!)؟ از همه خنده دار تر، علامتهای بزرگيه که سردر اين غذاخوری های رنگ و وارنگ که همه شبه-غذاهای يک شکل می فروشند قرار داره: «فست فود»! انگار افتخاره! در شرايطی که در امريکا کتابهای مختلفی بر عليه فرهنگ غذای فوری مثل مک دونالد و تاکو بل و برگر کينگ چاپ می شوند و فيلمهای مستند هم ساخته می شه که نشون می ده چقدر اين غذاها برای سلامتی بد هستند و در چاقی مفرط مردم امريکا و حمله قلبی، نقش اصلی رو بازی می کنند، ما در مملکت کباب و ديزی، فست فود بخور شده ايم! حالا خنده دار اينجاست که در هيچ جای جهان، کسی سردر مغازه اش نمی نويسه «فست فود»، اما در مملکت گل و بلبل، با چراغ نئون هم نوشته می شه! هنر نزد ايرانيان است و بس!! اگر دلتون می خواد گزارش من رو از سفر ايذه بخونيد، لطفا" به اينجا مراجعه کنيد!



. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .


Tuesday, June 29, 2004

خوزستان برگشتم! آخی، فکر نمی کردم هيچوقت اين کلمه رو اينقدر با علاقه بيان کنم!!!! خوزستان عالی بود، مردمش هم خيلی خوب بودند، کلی هم ديدنی داشت، اما آخه اين هم شد هوا؟ 48 درجه سانتيگراد! پوست صورت آدم می سوخت. حالا مونده ام که چرا اين اجداد ما، عيلامی ها و بقيه، بين اينهمه جای خوش آب و هوا (مثلا" دربند يا اوشون و فشم!)، رفته اند خوزستان و يک تمدن درخشان در اونجا تاسيس کرده اند؟ جزئياتش که بمونه برای بعد، اما بصورت ليستی عرض کنم که شب اول اهواز بودم و رفتم محله «کيانپارس» که بالاشهرش می شه و يک چيزهايی هستش توی مايه گلشهر کرج! خلاصه شامی خورديم و خواب. صبح بعدش، رفتم ايذه (آيا پيرباستانی، قسمتی از سلطنت کوهستانی عيلام يا انشان)، در منتی اليه شرقی خوزستان و کوهپايه های غربی زاگرس. هوا به نسبت خنکتر بود (39 درجه!!!)، اما به ديدنش می ارزيد. نقشهای عيلامی رو در «کول فرح» ديدم و بعد هم به ديدن «اشکفت سليمان» رفتم با نقشهايی از «هانی» (فرمانروای محلی ايذه در دوران عيلام ميانه). در ايذه نقش «خنگ اژدر» رو هم ديدم که يک نقش کوچک عيلامی و يک نقش بزرگ پارتی/اشکانی هستش. مجموعه «طاق طويله» رو هم ديدم که مجموعه تازه کشف شده ای هستش از دوران ايلخانی. روز بعدش رفتم شوش و شب رو در قلعه فرانسوی ها (قلعه ای که در اواخر قرن نوزدهم، ژاک دمرگان فرانسوی، اولين باستانشناسی که روی شوش کار کرد، ساخته) خوابيدم. کلی هيجان انگيز بود خوابيدن در يک قلعه عظيم! البته انگار پارلمان مرکزی مارمولکهای جهان هم توی همين قلعه ملاقات می کنه! فرداش (که ديروز باشه)، رفتم به ديدن زيگورات چغازنبيل. ساختمان بی نظير و عظيمی از 3500 سال قبل. واقعا" يکی از جالبترين آثار تاريخيه که من تا به حال ديدمشون. از چغازنبيل هم رفتم شوشتر و آبشارهای معروفش رو ديدم که مجموعه ای بسيار جالب و کامل از کانالهای آبی است که برای هدايت آب و گرداندن آسيابهای آبی سنگين درست شده. يکی از مهمترين نمونه های هنر مهندسی و معماری دوران ساسانی که ايکاش در موقع نوشتن پايان نامه فوق ليسانسم در لندن، بيشتر راجع بهش می دونستم. توی شوشتر، بند معروف ميزان رو هم ديدم که در دوران ساسانی ساخته شده و رود دز رو به دز رو به دوشاخه «گرگر» و «شطيط» تقسيم می کنه. اين هم يکی از دستاوردهای بزرگ مهندسی دوره ساسانيه و توجهشون رو به امر آبياری نشون می ده. پل شادروان رو هم ديدم که پل بسيار بزرگيه که در دوران شاپور اول بسته شده و خرابه هاش هنوز هم بسيار تاثيرگذار هستند. از شوشتر رفتم به هفت تپه که يک مجموعه معبد و قبر دست جمعيه که توی کلاس باستانشناسی کلی راجع بهش خونده بودم. جالب بود ديدن محلی که ازش بيشتر از صدتا عکس ديده بودم! ديشب وقتی برگشتم به قلعه شوش، هوا خنک شده بود. رفتم وحدود دوساعت توی کاخ آپادانای داريوش گشتم. کاخ روی يک تپه است و تمام دشت رو زير نظر داره. پشتش هم يکی از 15 لايه کشف شده شهر شوش قرار داره. با اينکه من زياد اهل احساسات رمانتيک نيستم، اما همه مدتی که اونجا بودم، مارها و حشراتی رو که بين ستونهای کاخ داريوش می گشتند نگاه می کردم و شهر رو تماشا می کردم و هی زير لب می گفتم:«دريغ است که ايران ويران شود/کنام پلنگان و شيران شود». بعدا" با جزئيات بيشتر می نويسم. عکسها هم وعده به فرصت برای نشستن و آپ لود کردنشون!



. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .


Thursday, June 24, 2004

فتوبلاگ من گرفتار گوشه چشمی است از دی اس ال! شبيه جملات پرويز شاپور يا همين استامينوفن خودمون شد! اما عين حقيقت است. ديشب رفتم و با کلی گشت و گذار و به لطف عمو گوگل (برادر بزرگ عصر ما، اين هم يک پيشگويی ديگه ارول که داره درست در مياد!)، سرورهای خوب برای درست کردن فتوبلاگ پيدا کردم. اما مشکل اينجاست که با اين ارتباطات پيه سوز مآب اينجا، گذاشتن يک عکس حدود 10 دقيقه طول می کشه! حالا اين حسين هی بگه چرا ملت اينجا فتوبلاگ درست نمی کنند! به هر صورت، ما دست بردار نيستيم، اما فکر کنم انتشار آلبوم عکس اين سفر درخشان به برگشتن من به امريکا موکول بشه! در ضمن، وصف سرکار پينکفلويديش رو هم از کنسرت لوريس چکناواريان که رفته بوديم بخونيد. دعا کنيد اين سه، چهار روز توی اهواز، مغزم آب نشه! عوضش قول می دم براتون کلی نقل از آثار باستانی بيارم! خشک باشيد! پانوشت: فعلا" تونستم توی ياهو،عکسهام رو بذارم. فعلا" يک نگاهی بکنيد تا بعد!



. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .


Wednesday, June 23, 2004

تهران... شهری است عظيم! خوب، دوهفته از آمدن ما به تهران گذشت، تقريبا". الحمدلله نداشتن فاميل زياد توی مملکت آبااجدادی باعث شد که مثل اکثر از فرنگ برگشته ها، مجبور نشيم که سرتاسر وقتمون رو خونه فلان دايی و بهمان عمه که البته تنها يکبار آنهم در سن دوسالگی ديديمشان، بگذرونيم. در عوض، کلی با دوستان گشتيم و چرخ زديم. با جناب دبير اجرايی کاپوچينو، کاريکاتوريست محترم همين نشريه، و خانم زن نوشت السلطنه دوکوهکی، رفتيم شهر بازی و کلی ياد کودکيمون کرديم (غير از حميدرضا که همچين انگار دلش برای کودکيش تنگ نشده!). با يک دوست سوئيسيم که از لندن می شناختمش و دوست دخترش، کلی با ماشين نمره سياسی توی تهران چرخ زديم و رفتيم دربند و کيف کرديم! کلی هم دود ماشين خورديم و تقريبا" هميشه با عطسه و سرفه و سوختن چشم برگشتيم منزل! يک مسافرت جالب هم کردم به طالقان که هم هواش خوب و خنک بود و هم خيلی قشنگ بود و خوش گذشت. و البته چندتا از همين عمه و عموهای ناديده و ناشناخته رو هم ديديم و از آب دهن (ببخشيد، بوسه هاشون) برخوردار شديم! يک بعد از ظهر که همه نشسته بودند به خوردن و از اين حرفها، حوصلم سر رفت و تصميم گرفتم برم پياده روی. حدود دو ساعت از تپه و دشت رد شدم و رسيدم به ده «فشندک». ده جالب و قديميه، اما از اونجايی که طالقانی ها اکثرا" خرخونی کرده اند و کلی دکتر، مهندس دارند، حالا آمده اند پولهای درآمده رو ريخته اند توی دهات و دارند وسط زمين و گاو و گوسفند، خونه می سازند مدل شمال شهر تهران. يک قسمت فشندک، شهرکی شده که محلی ها بهش می گن «شهرک غرب»! عنقريب است که پاساژ گلستان هم افتتاح بشه. ده «شهرک»، مرکز طالقان، هم 5 موسسه کرايه اتومبيل (تاکسی تلفنی) داره و اهالی دههای اطراف، تلفن می کنند و تاکسی تلفنی مياد عقبشون و می بردشون برای خريدن ميوه و وسبزی و نان وپنير! ياد خودکفايی دهات و روستاها بخير! روزهايی که دهاتی ها سر صد متر زمين قابل کشت دعواشون می شد، اما حالا هکتارها زمين خالی افتاده و مردم ده خيال دارند عين شهری ها زندگی کنند! بعد از برگشتن از طالقان، همه اش در حال گشتن توی تهران بودم و چندتا موزه رو ديدم. جالبترينش موزه کاخ صاحبقرانيه بود که کلی با مسئولش سر اين قانون مسخره که همه بازديد کنندگان حتما" بايد همراه گروه و با تورگردان حرکت کنند بحثم شد! واقعا" فکر کنيد اگر يک همچنين قانونی رو می خواستند برای کاخ ورسای يا بريتيش ميوزيوم بگذارند. اما خوبيش اين شد که موقع بازديد از موزه شخصی فرح، اجازه دادند که از برونزهای اونجا که قسمتی از مجموعه معروف برونزهای پيش از تاريخ کشف شده در لرستانه، عکس بردارم. خيال دارم يک فتوبلاگ درست کنم و همه عکسها رو بگذارم روی اينترنت. فردا هم عازم اهواز و شوش هستم و از اونجا هم کلی عکس می گيرم! بگيد الهی آمين!!!



. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .


Tuesday, June 15, 2004

تهران و گوياهوميل! در درجه اول، دست همه کسانی که ايميل زدند و گفتند که وبلاگم قابل خوندنه درد نکنه. انگاری اين سرور محترم، تصميم گرفته بوده که همه سايتهای «بلاگسپات» رو ببنده. اين هم يک مدلشه، خفقان مجازی؟ چيز جالب ديگه هم اينکه ياهو انگار جلوی گوگل کم آورده و حالا که گوگل با اين «جی ميل» داره يک گيگا بايت جای ايميل می ده، ياهو هم امشب سيستمش رو عوض کرده و به ما 100 مگا بايت جا داده! من بعد از اينکه «جی ميلم» رو باز کردم، کمی بهش شک بردم و تصميم گرفتم به جز مواقعی که کسی می خواد ايميل بزرگی بفرسته، ازش استفاده نکنم (بخاطر همينه که آدرسش رو به کسی ندادم)، به همين دليل، از اينکه ياهو حالا حدود 16 برابر قبل بهم جا می ده خوشحال شدم! جای شما خالی (دوستان به جای ما!)، دو شب پيش به همراه کاريکاتوريست محترم جريده فخيمه قهوه فرنگی و دبير اجرايی همين نشريه پروزن (وزن دقيقش بستگی به اندازه کامپيوترتون داره!)، رفتيم به کنسرت راک گروه «تابو» (تا کجا بو؟). گروه راک زيرزمينی ايرانی که سوراخ دعا رو کشف کرده و به روی زمين نقل مکان کرده. ريتمهای قشنگی داشتند و بعضی آهنگهاشون بدجوری انسان را به هوس بلند شدن و انجام دادن حرکات موزون (!!!) و عمل مکروهه «هدبنگينگ» و حرکت جلف پريدن روی کله خلق در «ماش پيت» می انداخت (حرکات غير اخلاقی که آدم حتی در سن 27 سالگی هم در کنسرت متاليکا انجام ميده! خدايا ما رو ببخش!). جالب بود، بخصوص يکی از آهنگها که اسمش «موتور عصر اتم» بود و تند بود، به علاوه «کوزه» که شعر خيام روش بود (...کو کوزه گر و کوزه خر و کوزه فروش). خوشمان آمد، انگار بعد از اوهام، بقيه هم به فکرهای خلاقه افتاده اند. بقيه داستانها هم خلاصه می شه در دوباره يادگيری تاکسی گرفتن در تهران و رد شدن از بين ماشينها (عملی که آدم رو ياد بندبازهای سيرک می اندازه!!!) و حرف زدن با آدمها و سعی کردن در اينکه ملت نفهمند همين ديروز از ماشين پشت کوه (آلپ!) پياده شدی و سرت کلاه نگذارند (امروز با يک تاکسی چنان چونه ای زدم که دختر عموم هم مونده بود توش!). انشالله اگر يادم نره دوربينم رو ببرم، براتون عکس هم می گيرم و بقول حسين، فتوبلاگ هم درست می کنم. مگه ما چيمون کمه؟



. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .


Saturday, June 12, 2004

بابا! ما خودمون رو هم نمی تونيم ببينيم! عجب بساطيستها! جهت اطلاعات همه دوستان و آشنايان و بقيه ملت، عرض شود که ما ديروز صبح رسيديم تهران و الان در پايتخت ممالک محروسه، سرگرم خوردن دود گازوئيل می باشيم! کسی نبود بگه آخه آدم عاقل (بلانسبت!)، نونت نبود، آبت نبود، تهران آمدنت چی چی بود؟ سواحل نيس رو رها کردی آمدی شهر خاقان مغفور! اما به هر حال، اتفاقی است که افتاده!! حالا بدترش اينه که می خوام وبلاگ بنويسم، اما نمی تونم! يعنی می تونم بنويسم، که دارم می نويسم (!!)، اما نمی تونم ببينمش! يعنی وقتی می رم به سايت وبلاگ خودم، يا اصلا" هيچ چيزی نمیاد (Site not Found) يا اينکه می ره روی «سرچ» خود مايکروسافت و می گه اصلا" يک همچين چيزی وجود نداره! جل الخالق! نمی دونم اين يکنوع فيلتر شدنه، يا اينکه برای بلاگر اتفاقی افتاده. کسی می تونه کمک کنه لطفا"؟ می شه بهم خبر بديد اگر اين نوشته ها ديده می شوند و در ضمن اگر کسی از يک سايت ضد-فيلتر خوب خبر داره (که خودش فيلتر نشده باشه!!!). لطفا" به اين آدرس برام ايميل کنيد. khodadad21@yahoo.com



. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .


Monday, June 07, 2004

سن تروپه برنامه ام اين بود که هرچند روز يکبار يک سفرنامه کوتاهی از اين مسافرت امسالم بنويسم و با عکس بگذارم توی وبلاگ. اما به نظرم اومد که ممکنه برای بقيه کسل کننده باشه و اصلا" چه اهميت داره که من کجا رفتم و چه ديدم؟ همينقدر که جنوب فرانسه خيلی زيباست، جايی که من هستم بخصوص زيباست، همه جا ساحل دريا و دههای قديمی و پر توريست و همين! اما امروز يکسر رفتم سن تروپه که شهر ساحلی معروفيه بين «کن» و «تولون» و مرکز پولدارها! پر از کشتی های تفريحی و خانمها و آقايون شيک! ديدنش جالب بود، اما برای من جالبيش اين بود که اسم اين شهر در ضمن اسم يکی از آهنگهای پينکفلويد هم هست. خيلی نگاه کردم بفهمم آهنگ چه ربظی به اين شهر داره، اما چيزی دستگيرم نشد! فعلا" شب بخير تا بعد!



. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .


Thursday, May 27, 2004

حزب خران! نمی دونم کسی «حزب خران» که توی توفيق شروع شده بود رو يادش مياد يا نه؟ يک حزبی بود که کاکا توفيق خيلی جدی می گفت که ليدرش خر کاکا توفيقه و برای اينکه کسی عضوش بشه، بايد نامه می نوشت و توضيح می داد که چرا خر تشريف داره و بعد خرکاکا بهش يک شماره خريت می داد و می شد عضو حزب! شعارش هم بود: «حزب خران بهترين احزاب است / هرکه باور نمی کند گاب است!». ملت هم براش نامه می فرستادند و می گفتند که مثلا" بعد از 25 سال زندگی کردن با يکنفر و خرج کردن زندگيشون پای طرف، حالا آقا/خانم مورد ذکر رفته و پشت سرش رو هم نگاه نکرده، به همين دليل هم ادعای خريت می کردند و ...! حالا من به اين فکر افتادم که اين حزب معظم رو دوباره در دنيای مجازی اينترنت زنده کنم و از توفيق يادی کنم. اگر کسی اهلش هست و می تونه کمک کنه و برنامه ريزی کنه و صفحه بسازه (با يک «فوروم» و قس عليهذا) لطفا" خبر بده.



. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .


Friday, May 21, 2004

تکرار تاريخ؟ خيلی از کلمات و اصطلاحاتی که برای ما به صورت عادت و کليشه درآمده اند، بعدها سراغ آدم می آيند و کلی خواب از سر آدم می پرانند! يکيش هم همين کلمه «تاريخ خودش را تکرار می کند» است. از اونجايی که دست اندرکار يادگيری تاريخ بودن، بنده رو تبديل کرده به مرکز اطلاعات مجانی ملت در مورد اين رشته بخصوص (که همه توی مدرسه ازش متنفرند، ولی به هرحال، کسی ازش فرار نمی تونه بکنه!)، يکی از عجيب ترين سوالاتی که مرتبا" باهاش مواجه می شم، همين مسئله است! همه می پرسند، آيا تاريخ تکرار می شود؟ والله عرض شود که، چی بگم آخه، خلاصش اينکه، خير بابام جان! تاريخ که تلويزيون وطن نيست همه سريالهاش تکراری باشه. تلويزيون فرنگ هم نيست که يک کانال برنامه های محبوب يک کانال ديگه رو بخره و از اول پخشش کنه! تاريخ تاريخه، داستان زندگی هرروزه بنده و شما، هيچ روزی هم عين روز قبل نيست، هيچ آدمی هم مثل آدم ديگه نيست. بقول اجداد محترممون، کسی رو هم توی قبر کس ديگه نمی گذارند. در نتيجه، دقيقا" عرض شود که خير! تاريخ تکراری نيست. از طرفی، هرچيزی يک شاخصه های خاص خودش رو داره. مثلا" توی زندگی انسانها، آدمها بدنيا می آيند، مدرسه می روند، احتمالا" دانشگاه می روند، کار پيدا می کنند، احتمالا" ازدواج می کنند، بچه دار می شوند، خانه می خرند (توی ايران به سختی!)، بازنشسته می شوند، و آخر هم ريغ رحمت رو سر می کشند. همه انسانها هم کمابيش در دوران ما همين مراحل رو طی می کنند. اما اين دليل اين نيست که همه انسانها مشغول تکرار کارهای همديگر هستند. در زندگی همه ما، با وجود اينکه کليات ممکنست شبيه هم باشند، اين جزئيات هستند که حسن را از تقی و نقی و جعفر جدا می کنند. تاريخ هم چيزی است در همين مايه ها: تکرار کليات زندگی آدمها: تلاشها، حرصها، برخوردها، صلحها، دوستی ها، پيشرفتها، انقلابها، و همه اين کليات. اما جزئيات تاريخ، هيچوقت يکی نيستند. تاريخ تکرار نمی شود، تاريخ تنها از زندگی شکل دهندگان خودش (انسانها) سرمشق می گيرد.



. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .


Saturday, May 15, 2004

کريس دی برگ و من ديشب خبر رسيد که جناب کريس دی برگ، خواننده معروف انگليسی-ايرلندی که معرف حضور اکثر ايرانيان محترم هست، در کنسرت جديدشون، يک کار جديد انجام دادند. اين کار عبارت است از قرار دادن 14 عدد مونيتور در اطراف صحنه، حالا اينش هيچی، قضيه اونجايی جالب می شه که در طول آهنگ «اسممو بخون» (!!!) از آلبوم جديدش، اسم 150 نفر از طرفداران ايشون از تمام نقاط دنيا روی مونيتورها ظاهر می شه. جالبترين قسمت قضيه اينه که (نفساتون رو حبس کنيد): اسم من هم هست! بله، کل کلمه مقدس و مطهر «خداداد رضاخانی» (دامه افاضاته العالی، خلد الله ملکه)، به خط انگلستانی، روی صفحه نقش می بنده! خوشمزه اينجاست که اين مطلب وقتی اتفاق افتاده که من وقتی داشتم با مدير برنامه کريس دی برگ صحبت می کردم، بهش گفتم که من ديگه خودم رو طرفدار حاج آقا حساب نمی کنم و از دوتا آلبوم آخرش بدجوری بیزارم! حالا خودتون ببينيد ناز ما خريدار داره يا نه!!!!



. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .


Friday, May 14, 2004

بازگشت اژدها! بالاخره اين ارتباط اينترنت ما جور شد و از جنوب فرانسه، برای شما می وبلاگيم. واقعا تاريخ تکرار می شودها! همين ماجرا دوسال پيش هم در حدود همين موقعها تکرار شد، و اونموقع هم من توی وبلاگم نوشتم، که در ضمن نشون می ده که من دوسال و نيمه دارم اينها رو می نويسم. سه شنبه پيش رسيدم لندن و بعد از گرفتن هتل و کمی استراحت کردن، رفتم دنبال کارهام. از توی هواپيما شروع کردم به سفرنامه نويسی. به نظرم اومد مثل يک وبلاگ کاغذيه، اما يکباره به صرافت افتادم که ای دل غافل، وبلاگ خودش قرار بود دفتر خاطرات الکترونيکی باشه! عجب اين تکنولوژی زندگی ما رو تحت تاثير گرفته! به هر حال، در عرض ده روز گذشته، از لندن رفتم به کيمبريج و شب پيش دوستم جانی چوينگ که اونهم ايرانشناسه (متخصص زبان آسی، الان هم روی مدارک بلخی کار می کنه) موندم. جانی توی «موسسه هند و ايران باستان» (يعنی توی ساختمان موسسه) زندگی می کنه. ساختمان و کتابهای موسسه، متعلق بوده به سر هرولد بيلی، ايرانشناس معروف انگليسی و متخصص زبان سکايی ختن. جای جالبيه و شب در اونجا خوابيدن بسيار هيجان انگيز بود. از کيمبريج با هواپيما پرواز کردم به تور در فرانسه و از اونجا هم با قطار به اورلئان، برای ديدن مرحوم امير حسابدار! امير همونروز امتحان شفاهی داشت، اما به موقع آمده بود ايستگاه قطار دنبالم. رفتيم دانشگاه و استادها و دوستهاش رو ديديم و ايميلمون رو نگاه کرديم (تنها موقع در طول سفر)، و بعد هم شام و خواب. از شانس من، بدون اينکه خودم بدونم، همون سه، چهار روزی که من اورلئان بودم، سالگرد ژاندارک معروف بود و شهر تبديل شده بود به مجموعه ای از مردمی که لباسهای قرون وسطايی پوشيده بودند و رژه می رفتند و توی بازارهای مثل قرون وسطی، شير مرغ و جون آدميزاد می فروختند. من که بقول معروف خوره همين چيزهام و با امير کلی گشتيم و دخترهای مردم رو ديد زديم (فتبارک الله احسن الخالقين، در ضمن شانس آورديم دوست دختر مربوطه فارسی بلد نيست!). من هم يک پيرهن و يک دستبند قرون وسطايی خريدم و خلاصه خودم رو خفه کردم! تنها چيز بد اين چند روز، هوای مزخرف بود که حال ما رو گرفت و هی باريد و باريد! اما در عوض، من و امير کلی حال کرديم و حرف زديم و از در و ديوار گفتيم و خلاصه دلی از عزای دوستی درآورديم. کی ميگه وبلاگ بده اگر می تونه يک همچين دوستی هايی بوجود بياره؟ روز سه شنبه اين هفته هم رفتم پاريس و دوساعتی گشتم و ياد قديمها کردم که دور و بر اين شهر درندشت، چرخ می زدم و از روی نوشته های الکساندر دوما در مورد پاريس چهارصد سال پيش، شهر رو برای خودم کشف می کردم! فکر کنم من هنوز بهتر بتونم به کسی آدرس بدم که جای زندان ونسن هفتصد سال پيشی رو پيدا کنه تا مغازه کارتيه مدرن! سه شنبه عصری هم رسيدم نيس و خونه و خواب و شام و باز خواب!!! دوروز گذشته هم جای شما خالی، هی از اين تپه رفتم پايين و هی اومدم بالا، خريد کردم و بارها رو کشيدم بالا! بايد يک وصف درست و حسابی از اين ويلفرانش که توش هستم براتون بنويسم.



. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .


Wednesday, May 12, 2004

In case anyone was wonring: I AM STILL ALIVE! I have a hard time finding an internet connexion from here and am writing this from a net cafe in Nice. Will write more later.



. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .


Sunday, May 02, 2004

نوشته قبل از مسافرت من فردا عازم لندن هستم و بعد هم فرانسه. انشالله سعی می کنم زود به زود بنويسم و خيال دارم اينبار، يک سفرنامه درست و حسابی تهیه کنم. ببينيم و تعريف کنيم!



. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .


Saturday, May 01, 2004

بازگرداندن آثار تاريخی به ايران به نظر مياد خبر داغ اين روزها در زمينه تاريخ و باستانشناسی، قضيه بازگرداندن چند تکه از کتيبه های به دست آمده از دژ تخت جمشيد از طرف دانشگاه شيکاگو به ايرانه. از استادم و چندتا از همکارهای باستانشناس هم شنيدم که قراره بقيه همين کتيبه ها رو از موزه بريتانيا در لندن به ايران برگردونند و احتمالا" حتی استوانه معروف کورش رو. فکر می کنم اکثرا" با اين مسئله موافق باشند. اما می شه لطفا" نظرتون رو در اين مورد برای من بنويسيد؟ در ضمن، درگذشت گل آقا هم به همه تسليت. کيومرث صابری برای يک نسل، الگويی از درست نويسی فارسی و نکته بينی اجتماعی بود.



. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .


Monday, April 26, 2004

پرچم جديد عراق توی اينترنت به اين مطلب برخوردم در مورد پرچم جديد عراق، اما عکسش رو پيدا نکردم. در نتيجه، خودم يکی کشيدم!




آبکش نيوز نت وورک! سايت آبکش رو از مدتی پيش که پيام بهم معرفيش کرد می خوندم. کارشون خيلی جالبه و ايده شون در رونويس کردن خبرهای جدی و گذاشتن تيترهای جنجالی مثل روزنامه های زرد خارج رو خيلی دوست داشتم. کارشون عاليه! اما اينی که الان اينجا بهشون لينک گذاشتم بخاطر اين خبر بسيار باحال و خنده داره که در مورد همه دوستان نوشتند (و البته از اينکه از من بعنوان کارشناس تاريخی موميايی کذايی ياد نکرده اند، شاکيم!). نوشته خيلی جالبيه و از همه چيزش جالبتر به نظر من، شطرنجی کردن عکس احسانه! واقعا تخيلشون خيلی خوبه. دست مريزاد، موفق باشيد.



. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .


Sunday, April 25, 2004

داريوش! جای همگی خالی، امشب رفتيم يک سخنرانی در دانشگاه برکلی. سخنران اصلی، آقای داريوش اقبالی يا همون داريوش خان معروف خواننده خودمون بود! از طرف يک موسسه ايرانی در لس آنجلس که برای ترک اعتياد کمک می کنه، اومده بود و موسسه رو معرفی می کرد و چندتا متخصص هم بودند. جالب بود شنيدن حرفهاش که در مورد زمان اعتيادش می گفت و اينکه از سال 2000، ديگه ترک کرده. می گفت 27 سال معتاد بوده، پس با اين حساب می شه از 1352! خلاصه، برنامه بدی نبود. يک عکس هم باهاش گرفتم. رو در رو، رنگش خيلی تيره است و خيلی شکسته، يک کم هم خشک. من هم البته يک چيزی بهش گفتم که يک کمی ترش کرد! به هر حال، خلاصه ما فردا آينده ای در دم و دستگاه ايشون نداريم، همين دفعه اولی خرابش کرديم. اما اشکال نداره، چون به اعتراف خودش به دوستانش، حرفم راست بوده و جواب هم نداشته! عکس رو هم نشون نمی دم، چون خودم توش به طرز وحشتناکی افتادم! دليل ديگه ای هم نداره!



. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .


Thursday, April 22, 2004

بازهم قضایای تاخير و اين مثنوی اين مثنوی ما بازهم به تاخير افتاد و بديش هم اينجاست که ما حجت الحق حسام الدینی هم نداريم که عنانمون رو از اوج آسمان (يا از ته چاه!) بازگردانه (برای کسانی که نمی دونند اين چرتيات يعنی چه، توصيه می کنم به مقدمه دفتر دوم مثنوی يک نگاهی بکنند)! به هر حال، سبب تاخير اين بود که بنده اگر خواسته باشيد بدونيد، 10 روز ديگه عازم سفر اروپا هستم و از اونجا هم به اميد حق، راهی وطن گل و بلبل. خلاصه، وقت سرخاروندن هم نداشتم و کلی کار و تازه يک سخنرانی هم توی دانشگاه برکلی داشتم که تا بعد از ظهرش، اصلا بهش فکر هم نکرده بودم. به هرصورت، خلاصه شانس همه زد و يک مدتی من ننوشتم و توانستيد کلی توی معنی اسمهای باستانی غوطه ور بشيد. راستی، تا يادم نرفته، چند تا اسم ديگه هم پيدا کردم که نوشتن در موردشون جالبه، از جمله سينتروک که از پادشاهان خيلی عجيب اشکانی بوده و بنده چند وقت پيش يک زنده اش رو مشاهده کردم! يک کنيشکا هم ديدم که افغانيه و اونهم جالبه. تا بعد!



. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .


Wednesday, April 14, 2004

اسمهای تاريخی اين چند وقته که مشغول نوشتن مقالات کاپوچينو در مورد تاريخ هخامنشی هستم، خيلی هم سرگرم پيدا کردن صورت درست اسمهای شخصيتهای هخامنشی و ديگر اسمهای قديمی هستم. اسم اکثر اين شخصيتها در منابع يونانی ذکر شده و در نتيجه، صورت يونانيش به ما رسيده. فکر کنم معروفترين اين اسمها، اسامی شاههای هخامنشی باشه که صورت يونانی شده شان خيلی در فارسی معموله. مثلا" کورس که صورت يونانی شده کورشه و سيروس که تلفظ فرانسوی کورس هستش! يکی از مسائل جالب اينه که اگر اين اسمها در فرهنگ ما دوام می آوردند، در فارسی جديد به چه صورت تلفظ می شدند. بعد از توجه دوباره به تاريخ ايران باستان و علاقه مردم به داشتن اسمهای «اصيل» فارسی، خيلی ها به مدارک باستانی رو آوردند و اسم بچه هاشون رو گذاشتند داريوش و خشايار و آتوسا و رکسانا.، من حتی تيسافرن و استاتيرا و پروشات هم ديده ام. حالا يک نگاهی بکنيم به بعضی از اين اسمها: داريوش: صورت غلطيه که با بازسازی از روی شکل يونانی «داريوس» ساخته شده. (بر مبنای کورش برای کورس، تصور کرده اند که داريوش هم شکل صحيح داريوس هستش!). اسم پارسی باستان (در حالت فاعلی) «داريه-وهئوش» هستش که در پارسی میانه به صورت «دارا» در اومده که در شاهنامه هم هست خشايار: شکل غلط از اسمی که بعد از پارسی باستان در پارسی ميانه و فارسی باقی نمونده. شکل پارسی باستانش هست «خشَ-یَر-شَن» (پادشاه مردم راست) که در بازسازی به صورت خشايارشا در آمده و بعد بعضی ها فکر کرده اند که «شا» يعنی «شاه» و با انداختنش به اسم خشايار رسيده اند که اصلا" معنی نداره! کامبيز: تلفظ فرانسوی کلمه يونانی «کامبيسس» که خودش صورت يونانی شده اسم پارسی باستان «کمبوجيه» است. آتوسا: تلفظ يونانی اسم پارسی باستان «هوتئوس» رکسانا: تلفظ يونانی اسم پارسی باستان «رئوخشنه» که در فارسی نو وجود داره و به صورت «روشنک» تلفظ می شه. تيسافرن: تلفظ يونانی اسم پارسی باستان «چيثه-فرنه» (کسی که از فره ايزدی نژاد می برد). کلمه چيثه در پارسی ميانه به صورت «چهر» وجود داره که به معنی نژاد هستش (نه چهره). اگر در فارسی جديد وجود داشت، می شد چهرفر پروشات: تلفظ عجيب و غريب و من در آوردی از کلمه پارسی باستان «پره-ذايته» به معنی «آفريننده کامل» (پره: کامل، محاط؛ ذايته: دادار، آفريدگار)، اگر در فارسی جديد وجود داشت، می شد همه-آفريد، يا من بخاطر وجود کلمه پر(پرديس: محيط ديوار دار، خودش بازسازی غلط کلمه يونانی «پره ذايتيس» که در فارسی باقی مونده و می شه «پاليز»)، ترجمه کرده ام پريداده. مگابيز: تلفظ غلط و نيمه فرانسوی از يونانی «مگابازوس» که خودش تلفظ يونانی کلمه پارسی باستان «بگ-بازو» هستش (بگ: بغ، خدا؛ بازو: بازو!)، يعنی کسی که «(قدرت) بازوش از خداست». ارد: بازسازی غلط کلمه «اورودس» که از پارتی «هورود» مياد و اگر در فارسی جديد وجود می داشت، به صورت هورد يا همون هورود باقی می ماند. اوخوس: (به خدا من کسی رو به اين اسم می شناسم!)، تلفظ يونانی اسم پارسی باستان «وهوکا» که در اگر در فارسی جديد وجود داشت، می شد «اوک» آرته بازان: از يونانی «آرتابازانس» که با انداختن «س» بوجود آمده. اگر در فارسی جديد وجود داشت، می شد راست بازو. ميلاد: اين از اون کلماتيه که از زمانهای قديم وجود داشته و حالا مردم فکر می کنند از «ولد» عربی به معنی تولد مياد. در واقع، از صورت پارتی اسم «ميثره-ذات»(اوستايی، به معنی «داده خدای ميثرا/ميترا») مياد: ميثره-ذات---> ميثره-دات--->ميتر-دات---> ميهل-داد (پارتی، «ت+ر» هميشه به صورت «ه» در می آيند و تغيير «ر» به «ل» هم معموله)--->مهلاد---> ميلاد در مرحله ميتر-داد به ميهل-داد، صورت پارسی ميانه «مهرداد» هم بوجود آمده که همون اسمه! اينها رو جديدا" يا خودم پيدا کردم يا از نوشته های مختلف، بخصوص کتاب فرديناند يوستی و نوشته های روديگر شميت خونده ام. اگر بيشتر پيدا کنم، باز هم می نويسم. Ferdinand Justi. Altiranisches Namenbuch. پانوشت: يک اسم ديگه: استاتيرا (که بعضی مواقع اسکاتيرا هم نوشته می شه): اسم همسر اردشير دوم هخامنشی، صورت پارسی باستانش بوده سته-ذيره. در فارسی نو به صورت اسم پرنده «تذرو» وجود داره که در ضمن معنی کلمه پارسی باستان هم بوده.



. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .


Thursday, April 08, 2004

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .


Sunday, April 04, 2004

در به در! از مشکلات زندگی در فرنگستان يکی هم اينکه وقتی سيزده به در مصادف می شود با وسط هفته، همه ايرانيان عزيز، برنامه بيرون رفتن از شهر رو واگذار می کنند به اولين آخر هفته ممکن. در نتيجه، جای شما خالی، ما امسال سيزدهمون رو در نکرديم، اما عوضش هم پانزده به در کرديم وهم شانزده! خلاصه اش اينکه توی منطقه خليج سانفرانسيکو، هرسال دوتا برنامه دسته جمعی سيزده بدر برگذار می شه، يکی در پارکی خارج شهر لافايت در شرق خليج، يکی هم در شهر سان رافائل در شمال غربی خليج کذا و کذا! هرکدام از برنامه ها هم طرفداران خاص خودشون رو دارند. در لافايت، مردم دور هم جمع می شند و آرام به خوردن می پردازند (اين مهمترين همه رسوم!!!) و بعد هم تشريف می برند قدم زدن و قايق سواری روی درياچه و کوه نوردی. در سان رافائل، گروه موسيقی هست و موسيقی شيش و هشت وطنی و رستورانی که غذا می ده و ملتی که آخرين مد لباسشون رو تنشون کردند که به هموطنان نشون بدند. ديروز، ما تشريف برديم به لافايت و کباب خورديم و بعد هم چون همه از اينور و اونور افتادند و يکی مرد و يکی مردار شد و يکی هم به غضب خدا گرفتار شد، تنهايی رفتيم برای عکاسی به بالای تپه و هی رفتيم وهی رفتيم تا اينکه ديديم ای دل غافل، کلی کوه نوردی کرديم و به اندازه يک پلنگ چال درکه خودمون آمديم بالا. مختصر اينکه سه ساعتی راه رفتيم و بعد هم برگشتيم منزل و دوش و خواب و همين! امروز، به اصرار دوستان رفتيم سان رافائل. دست کم سه هزار تا ايرانی اونجا بودند و امريکايی ها تعجب کرده بودند که نکنه ناغافل ايرانی ها مملکتشون رو فتح کرده باشند! باز جوجه کباب خورديم و به صدای منصور خان گوش داديم و تعجب کرديم که اين حريف چرا شکل و قيافش رو شبيه مرحوم جيم موريسون درست کرده! کلی با دوستان گشتيم و گفتيم و خنديديم. به رسم وطن، فوتبال هم بازی کرديم و 4-6 باختيم و بعد هم خداحافظی و حالا هم منزل خدمت شما! ماه ديگر که داريم می ريم فنارسه و بعد سال ديگر که بايد برای دانشگاهمان برويم جای ديگر، سخت دلمان برای اين منطقه تنگ می شود. دارم فکر می کنم که يک قره نی بردارم و يک آهنگ سوزناک دبش در مورد غم جدايی از برکلی بزنم. امان امان...!



. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .


Wednesday, March 31, 2004

تصحيح نامه اين مطلب رو من برای اين اينجا می نويسم که بعدا" بتونم در موردش ادعا کنم. من مدتی پيش، خلاصه ای از مقاله ای رو که توی يکی از کنفرانسهای ايرانشناسی قرار بود ارائه کنم، به نام پارس گرايی و بحران هويت در ايران، گذاشتم روی اينترنت و گويا هم بهش لينک داد و خلاصه کلی بيننده پيدا کرد. راستش، من اينقدر توی حال و هوای تحقيق بودم که نفهميدم يک سری آدم فرصت طلب و بی مطالعه، از همين خلاصه برای هدفهای خودشون و برای مقصودی کاملا" برعکس چيزی که منظورم بوده استفاده می کنند. در نتيجه، همينجا توی اين وبلاگ می خوام بعضی از قسمتهای اين مسئله رو روشن کنم. واقعا" اگر کسی از نوشته من استفاده ای غير از اونی که هدفم بوده بکنه، مشمول ذمه من خواهد بود و من به عنوان نويسنده، اصلا" راضی نخواهم بود. اول اينکه من جدائی طلب نيستم و اگر کسی من رو بشناسه، می دونه که من بزرگترين مخالف گروههای جدايی طلبی هستم که از نادانی مردم استفاده می کنند و خيال می کنند می شود آذربايجان و کردستان و خوزستان و بلوچستان رو از ايران جدا کنند(و بماند که پشت اهداف "فرهنگيشون" چندتا لوله نفت خوابيده!). از تمام سايتهايی هم که هدفشون يک همچين کاری هستش و مقاله من رو بدون اجازه خودم تماما" توی سايتشون گذاشتند( يا مولفين کتاب نخونده ای که شهوت تاليف دارند و تمام نوشته من رو توی فورومهای خودشون نقل کرده اند و ازش نتيجه گرفته اند) ناراضی هستم و دليل اينکه تا به حال کار قانونی برعليهشون نکردم اينه که می دونم اينقدر اشکال دارند که قضيه دزدی ادبی و اينها مشکل کوچکشون است! شايد بزرگترين مشکلم با هوچی ها و کسانی که از چيزی که من نوشتم برای هدف خودشون استفاده می کنند اينه که حتی زحمت نکشيده اند که تمام مقاله رو بخونند، و تمام ادعاهاشون هم بدون مدرکه . بزرگترين سردمدارانشون نه پارسی باستان بلدند و نه عيلامی و نه هيچکدام ديگه از زبانهای باستانی رو، بعد به من که 10 سال کار کرده ام که اين زبانها رو ياد بگيره ام می خواهند ثابت کنند که پارتی، يک نوع ترکی است! خلاصه، وقاحت و بی دانشی و تنبلی درخواندن، بزرگترين چيزهايی هستند که من رو در مورد اينجور آدمها عذاب می دهند. دوم اينکه من اصلا" "اقليت" هیچجوری نيستم و از کلمه اقليت هم حالم به هم می خوره. عقيده ام اينه که قبل از اينکه کلمه "چندنژادی" توی جهان "مدرن" غربی مد بشه، ما توی ايران هم معنيش رو می دونستيم و هم کلمه اش رو داشتيم (کتيبه داريوش در شوش اين کلمه رو داره!). نادانشمندانی که حتی زورشون مياد يک نوشته دوصفحه ای رو با دقت بخونند و حالا با ياد گرفتن دوکلمه انگريزی، فکر می کنند مفاهيم تازه کشف کرده اند، بهتره اول تشريف ببرند فارابی و ابوعلی سينا و ابن رشد رو بخونند، بعد در مورد نبودن حقوق مردم حرف بزنند. خلاصه اينکه من به اکثريت تعلق دارم، اکثريت مردم ايران، زبان مادريم هم زبون آذرفرنبغ و فردوسی و صادق هدايته، کسی هم مشکل داره، براش متاسفم! بعد، منظور من از اين نوشته، نشون دادن اين بود که توجه بيش از حد به تنها يکی از عوامل شکل دهنده تاريخ ايران --عامل «پارس»، که عملا" فرقش با عوامل مادی، پارتی، عيلامی، اورارتو، سغدی، خوارزمی، و... مدتها پيش از بين رفته (فکر نکنم با نگاه کردن به کسی توی ايران امروز بشه گفت که طرف پارسيه يا پارتی يا مادی!)-- باعث اين شده که کسانی که متاسفانه به دليل وارد شدن علم ناپخته به ايران، خودشون رو «اقليت» می دونند، فکر کنند که بقيه دارند ادعا می کنند که پارسها در ايران همه کاره بوده اند. بخاطر همين هم اين «اقليتها» بر می دارند و برای بزرگان ايران، اسمهای «نژادی» می گذارند و ادعا می کنند که بابک ترک بوده و ابن سينا تاجيک و بيهقی هم افغانی. جالبيش اينه که جديدا" صحبت از هفت هزار سال زبان ترکی در آذربايجانه و اينکه اوستا به ترکی باستان نوشته شده!!!! بله، در اينصورت، انجيل هم به اتيوپيايی ميانه نوشته شده! اينها همه يعنی تعصب بی جا و اظهار نظر بدون دانش، و دليلش هم سرخوردگی سياسی است و احساس دورافتادگی از خط سير تعيين کننده جامعه. حرف بنده اين بود که اصلا" حرف اصلی اين دوستانی که از حول هليم افتاده اند توی ديگ اينه که قوم «پارس» صبح تا شب، مشغول سرکوب کردن «اقليتهاست». حالا آدم فکر میکنه اين چه جور سرکوبيه که رهبر مملکت و کلی از اعضای کابينه آذربايجانی هستند و بقيه هم از هفت گوشه مملکت؟ نکته اينجاست که برای کسی مهم نيست که فلان کس و بهمان مسئول اهل کجاست! يادم مياد چند سال پيش، نماينده مردم طالقان (نزديک کرج) در مجلس، آقای «نرماشيری» بود! همه طالقانی هم می گفتند عجب مرد خوبيه!!! از طرفی، مسئله اينه که اين قوم پارس با اين تصاوير ديونشان که ازش تصوير شده و آدم فکر می کنه بايد يک سری موجود وحشی باشند (همونطور که يکی از سردمداران آقايون کلمه پارس رو معنی می کنه)، اصلا" کجا هستند؟ بنده تهرانی جزو قوم پارس هستم يا مشهدی رضای خراسانی يا اون طرفی که از اصفهان مياد يا اون خانم کرمانی يا اون همسايه يزدی شما يا اصغر آقای بروجردی؟ فکر کنم اين دانشبندان ما تصور می کنند که هرکسی فارسی صحبت کنه، پس لامحاله جزو قوم پارسه، و هرکسی که زبان مادريش فارسی نباشه، جزو «اقليتهای» مورد ظلم! با اين حساب، اون بدبخت افغانی که اهل ايل هزاره است و مشغول بيل زدن توی شهر من وشم ا( و از نظر تاريخی می دونيم که از نوه نتيجه های اقوام مغولی است که توی افغانستان ساکن شدند واز 200 سال پيش به اينور، کم کم زبان مغولی رو فراموش کردند و شدند متکلمين فارسی) ظالم و مخالف حقوق حقه برادران ترک و عرب و بلوچ و کرد زبان هستند؟ ای بابا! قوم پارس مورد بحث شما، از همان دوران داريوش و خشايارشا کم کم با بقيه اقوام داخلی ايران ازدواج کرد و يک دوهزارسالی هست که کسی نمی تونه فرق بين پارس و غير پارس رو تشخيص بده! زبون فارسی هم زبونی بوده که ياد گرفتنش ساده بوده وزبان درباری شاهان ساسانی و بعد از اسلام هم شده زبان مشترک اون تاجر سمرقندی که می خواسته خرمای بصره بخره! همين، نه زور سياسی بوده، نه دعوا، نه حق کشی! اگر هنوز هم کسی فکر کنه که من منظورم کوبيدن قوم «پارس» بوده و با لاطائلات سردمدار بزرگ گروه و نوچه هاش موافقم، هم رسما" از من درجه حماقت می گيره، هم اينکه فکر کنم بهتره ديگه اينورها پيداش نشه!



. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .


Monday, March 29, 2004

ساسانيکا اگر شک داشتيد که من آدم خوره ای هستم و در مورد تاريخ اصلا" هم شوخی ندارم، حالا می تونيد تمام شکياتتون رو بگذاريد کنار! اين سايت جديد رو لطفا" سياحت کنيد: پروژه ساسانيکا. يک پروژه است که بوسيله دوست عزيز خودم، آقای پرفسور تورج دريايی گل گلاب، طراحی شده و هدفش اينه که تمام کسانی رو که در حال حاضر روی تاريخ، فرهنگ، اقتصاد و ديگر جنبه های دوران ساسانی (200 تا 700 بعد از ميلاد) کار می کنند رو دور هم جمع کنه. مسئله اينه که دوران ساسانيان يکی از مهمترين دوره های تاريخ جهانه و اتفاقاتی که در جهان آنزمان افتاده و نقش ساسانيان و بطور کل، ملت ايران که تحت حکومت اونها بوده اند در اين اتفاقات، بسيار مهمه. اما بيشتر تحقيقاتی که تا به حال در مورد تاريخ اون دوره انجام شده، به روم و بيزانس پرداخته اند. کسانی که روی تاريخ ساسانی کار می کنند، اکثرا" در دور دنيا و در دانشگاههای مختلف پخش هستند و با هم ارتباطی فقط در حد ملاقات در کنفرانسها دارند. اما از طريق اين پروژه، که من هم با کمال افتخار جزوش هستم، اميدواريم که تمام کسانی که در اين ضمينه تحقيق می کنند رو دور هم جمع کنيم و مجموعه ای درست کنيم که بتونه نقش تاريخ ساسانی رو در تاريخ کلی جهان مشخص کنه. پروژه در حال حاضر در دست ساخته و خيلی قسمتهاش ناقصه، اما هرروز داره بهش اضافه می شه و بزودی کلی اطلاعات و مقالات و ماخذ مورد استفاده ديگه بهش اضافه می شه.



. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .


Thursday, March 25, 2004

رستم ايرلندی (ببخشيد، اين متن يک کمی دانشگاهيه و نتيجه مشغوليات چند روز گذشته من، ببخشيد اگر کسل کنندست.) اين چند روزه، مشغول خوندن يک کتاب هستم راجع به افسانه های ايرلندی و چرخه های اسطوره ای سلتها (که در ضمن، بايد کلت باشه، نه سلت!). يکی از جالبترين اين چرخه ها، افسانه های گروه «اولتونی» هستند که قهرمانانش، گروه شاخه قرمز هستند و بزرگترين پهلوانشون، شخصيته به نام شيتانتا معروف به کوخولين (سگ کولن). بيشتر کارهای کوخولين برمی گرده به تم معمول افسانه های هندو-اروپايی که در شخصيتها هرکول، آشيل، زيگفريد، و رستم/سام/کرساسپ خودمون هم می بينيم. اين کارها بيشتر شامل کودکی خارق العاده، قدرت بيش از اندازه و گذشتن از خوانهای مختلف هستند و در همشون، قهرمان خودش شاه يا رئيس نيست، بلکه برای يک رهبر کار می کنه که اکثرا" مثل کيکاووس يا آگاممنون، خودشون با وجود قدرتمندی زياد، رهبران بد و خرابکاری هستند. اما يکی از ماجراهای کوخولين که در هيچيک از داستانهای هندو-اروپايی، غير از ايران، مثل اين تکرار نمی شه، قصه کشته شدن پسر قهرمان به دست پدرشه. کوخولين مانند رستم يک پسر داره که مادرش در کشور ديگری زندگی می کنه و قبل از بدنيا اومدنش، کوخولين يک انگشتر به مادرش می ده که به دستش کنه تا کوخولين بتونه پسرش رو بشناسه. پسر کوخولين وقتی 13 سالش می شه، به ايرلند سفر می کنه و با قهرمانان دربار کانر مک نسا، پادشاه ايرلند، می جنگه و همشون رو شکست می ده. در آخر پادشاه مجبور می شه از کوخولين کمک بخواد. پسر خودش رو به کوخولين معرفی نمی کنه و در يک جنگ سخت، کوخولين پهلوی پسرش رو می شکافه. وقتی که پسر در حال مرگه، کوخلين انگشتر رو می بينه و می فهمه که چه اشتباهی کرده. تراژدی تقريبا" مو به مو با تراژدی رستم و سهراب مطابقت می کنه! برای من خيلی جالبه، چون يکی از مشکلات اينه که ما نمی دونيم اصل و نسب داستانهای رستم از کجاست؟! غير از فردوسی، تنها منبعی که از رستم اسم می بره، يک صفحه نيمه تمام به زبان سغديه که داستان جنگ رستم با ديوها رو تعريف می کنه که به اينصورت در شاهنامه موجود نيست. در اوستا و ديگر منابع ايران باستان، نه نام رستم اومده و نه داستانهاش، هرچند که شبيه چندتا از داستانها رو می شه در افسانه کرساسپ ديد. کلا" به نظر مياد که ريشه داستانهای رستم به منطقه شرق و شمال شرقی ايران و ماورالنهر برگرده و از همونجا هم به دست فردوسی رسيده باشه. اما اين شباهت داستان رستم و کوخولين، من رو به اين فکر انداخته که سعی کنم گذشته مشترک هندو-اروپايی برای اين داستانها پيدا کنم. کسی از وجود داستانی به اينصورت در فرهنگهای ديگه خبر داره؟



. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .


Monday, March 22, 2004

اتفاقی؟ در عرض يک روز، دولت اسرائيل شيخ احمد ياسين ، رهبر پير و از کار افتاده حماس رو می کشه و يک شخص "نامعلوم"، ميرويس صادق ، پسر اسماعيل خان، والی هرات رو که به ايران خيلی نزديکه. در همين روز، يکی از مشاوران سابق جرج بوش، اون رو به کمکاری در مسئله تروريسم متهم می کنه. من زياد اهل تئوری توطئه نيستم، اما اين شديد به نظر مياد که جرج بوش کم آورده و لازم داره برای تبليغات انتخاباتيش، مايه جور کنه! خدا هردو کشته شدگان رو بيامرزه.



. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .


Sunday, March 21, 2004

ما تگزاس را کشف کرديم! برای اونهايی که نگران بودند، ما به سلامتی و ميمنت، از تگزاس برگشتيم! پنج روز توی ايالت جرج بوش، کلی طاقت آدم رو تاق می کنه، بخصوص که در و ديوار، اسم جرج بوش رو هم زدند (ضرب المثل صادق «مار از پونه بدش مياد...» که معرف حضورتون هست؟). فرودگاه اصلی شهر هوستن به اسم جرج بوش پدر نامگذاری شده. خيابون اصلی شهری که ما رفتيم، کالج استيشن ، هم به اسم همين مردکه است! خلاصه، چپ و راست نگاه کنی، انگار که تگزاس غير از اين تخم دل دل، هيچ موجود ديگه ای نداره، بگذريم که خودش متولد و بزرگ شده ايالت کانتيکاته، نه تگزاس! خلاصه، در عرض اين مدت، کلی کار کرديم. دانشگاهی که من ليسانسم رو توش گرفته بودم دوباره ديدم، دوستان قديمی رو ملاقات کرديم و تا دلتون بخواد از اين مهمونی به اون مهمونی رفتيم (ايرانی جماعت که تغيير نمی کنه،!). اما کار اصلی، جمع کردن و مرتب کردن هشت جعبه کتابی بود که من از دوران دانشجوييم، توی اين شهر گذاشته بودم و اومده بودم کاليفرنيا و بعد هم اروپا! به اندازه چهار جعبه از کتابها و کاغذهای غير لازم رو يا بخشيدم به دوستان، يا ريختم دور، اما به هر حال، جاتون خالی نباشه، 85 کيلو پست کردم به برکلی!!! بدبخت کارمند اداره فدرال اکسپرس، مونده بود با اين دوتا جعبه گنده چکار کنه. می گفت مطمئنين اينها همه اش فقط کتابه؟ مگه می شه اينهمه کتاب آدم داشته باشه. بهش نگفتم که شعب اين کتابخانه بنده در برکلی و تهران و لندن هم وجود دارند. گفتم بيچاره قلبش ضعيف باشه شايد، بمونه رو دستمون!!! به غير از اين، شب چهار شنبه سوری رو هم در منزل يکی از دوستان گذرونديم. جالبه برنامه چهارشنبه سوری توی اين مملکت. اينجا اينقدر که اينها از اينکه «سو» بشند (ربطی به کلمه ترکی برای آب نداره، هدف «اقامه دعوا» است) و مجبور بشند کلی پول بدند می ترسند که همه چيز، هزارتا قانون و مقررات داره. از جمله اينکه اگر به دست و پای رئيس سازمان آتشنشانی هم بيفتيد، اجازه نمی ده که وسط خيابون بته بگذاريد و از روش بپريد! در نتيجه ملت ايرانی که راه حلی برای همه چيز پيدا می کنند، روشی پيدا کرده اند که با آتش زدن يک نوع کنده ذغال ديرسوز مخصوص شومينه، از روی آتش کوچک اون می پرند که به هر حال، زردی ها توی تن نمونه! شب سال تحويل رو هم متاسفانه به دليل اشتباهی که در بليتهامون پيش آمده بود، در تگزاس و توی مهمونی دانشجويان ايرانی دانشگاه گذرونديم که بد نبود. آدم رو در مورد اين گفته که سال تحويل هرکار بکنی، تا آخر سال مشغول همون کار خواهی بود، به فکر می انداخت!!! در آخر هم، مانند کريستف کلمب، ما يک پرچم خودمون رو در خاک تگزاس فرو کرديم و گفتيم، ما تگزاس را کشف کرديم و آنرا از ملک مطلق خودمان می دانيم. کسی هم از اهالی محلی حرفی بزند مبنی بر اينکه قبل از کشف ما، آدم در تگزاس زندگی می کرده، مانند همان سرخپوستهايی که در امريکا زندگی می کردند، ما جواب می دهيم که اين اهالی محلی وحشی و بی تمدن هستند، ما تصميم داريم به ضرب دگنک، همه را متمدن کنيم، حتی اگر مجبور شويم همه شان را بکشيم!



. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .


Friday, March 19, 2004

جان وين سلام می رسونه! عرض نکردم انشالله یک کامپيوتر گيرم میاد توی اين تگزاس که براتون دو کلمه به زبون آدمها بنويسم! جای همگی پر، هوا حسب المعمول مزخرف، بقيه هم که فيلمهای جان وينی نگاه کنيد، مياد دستتون! واقعا" خدا را شکر که ما از اين اينجا دررفتيم! برکلی، برکلی، ما داريم مياييم! بازهم عيدتون مبارک! می دونيد بر طبق تقويم سنتی، امسال سال 4337 هستش؟ نوروز پيروز!



. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .


Monday, March 15, 2004

يوهوووووووو! فقط می خواستم بگم که من تا این شنبه ای که میاد شايد نتونم چیزی بنویسم، يعنی تا آخرين روز سال! متاسفانه بايد يک سفر برم تگزاس و نمی دونم توی مملکت جان وين کجا دستم به کامپيوتر برسه. البته شايد يکی از وبلاگی ها ديگه رو هم ببينم و از کامپيوترش براتون اظهار فضل کنم، اما به هر حال، زياد نا اميد نشيد. در اين ضمن، شماره مخصوص عيد کاپوچينو رو که قراره به زودی روی آنتن شبکه (!!!) بره بخونيد که حوصلتون سر نره! سال نو پيشاپيش مبارک!



. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .


Friday, March 12, 2004

گدايان در فرنگ! بچه که بودم، کلی داستان شنيده بودم در مورد آدمهايی که توی خيابون گدايی می کنند، اما در واقع خيلی پول دار هستند و از اين حرفها. هميشه برام جالب بود که چرا کسی که پول داره، بايد بره گدايی کنه؟ اگر می خواد به کسی نشون نده که خيلی پول داره، خوب بره صدتا کار ديگه بکنه، اما چرا بايد حتما" گدايی کنه که بتونه تظاهر کنه که بی پوله؟ اينطور بود که از همون وقتی هم که شيش، هفت سالم بود، هيچوقت داستانها رو باور نکردم. فکر کنم يکی از جالبترين اين داستانها، قضيه زن گدايی بود که دو تا دختر جوون هم داشته که می دونستند مادرشون گدايی می کنه. وفتی که اين خانم بعد از عمری گدايی، ريغ رحمت رو سر می کشه و میفته زير اخيه نکير و منکر، دختراش کاشف به عمل ميارند که توی زيرزمين محل اقامت مادرشون، يک گنجينه کامل شامل خمهای جواهر، لباسهای گرانقيمت، و چند دستگاه ماشين عتيقه خوابيده. بعد هم معلوم می شه که خانم شاهزاده قاجار بوده و قس عليهذا! (کدوم شاهزاده که اينهمه پول داشته که به دخترش رسيده؟ مرحوم فخرالدوله بوده يا دختر ظل اسلطان؟!). حالا از اينور خط براتون بگم که اين شهر برکلی، مرکز بی خانمانها و شاغلان شغل شريف گدايیه. گذشته از اين دانشگاه پر کبکبه و درندشت، شهر برکلی پناهگاه باقيمانده های دهه شصت و هيپی های ميانه ساله که تمام عمرشون يا کار نکردند که بتوانند با سرمايه داری مبارزه کنند (در حالی که در امريکا هستند!!!!)، يا اينکه بعد از عمری استفاده از نعشه جات (بقول سيد توی گوزنها)، ديگه عقلی براشون نمونده که کار کنند. خلاصه اينکه راه بين ايستگاه مترو تا دانشگاه و برگشت، با تصوير اين برادران و خواهران غيور ترياکی (اين هم نقل قول از دهخدا)، تزيين شده. يکی از اين حضرات، يک مرد حدودا" 45 ساله با موهای بور بلند و قد متوسط و يک کت سربازی کهنه پاره و شلوار مخمل کبريتی مستعمل، دقيقا" سر راه مسير هرروز من قرار داره. با لحن خاصی تکرار می کنه:«پول خرداتون رو خير کنيد!» (ترجمه از انگريزی رو حال کنيد! در ضمن اين هم حرفهايی که گداها می زنند که پول از ملت بگيرند!). من هم به دليل اينکه هی با خودم فکر می کنم اين بابا چهار ستون بدنش سالمه و ماشالله هرروز هم سه تيغه می کنه و مياد سرکار(!!!) و پول رو هم احتمالا" خرج آبجو می کنه، بهش تا حالا يک پشيز (يا يک سنت!) هم ندادم. سعی می کنم به پيرزن هشتادساله الکلی کمک کنم. اما اين رفيق آبجو خور ما تا به حال که درس نگرفته و نفهميده که من بهش کمک بکن نيستم، هرروز جمله کذايی رو تکرار می کنه، انگار که منتظر يک معجزه است يا اينکه می خواد منو از رو ببره. کل قضيه، شبيه يک جنگه بين من و اون. هی تکرار می کنه که من خجالت بکشم، من هم هی دستم رو می کنم توی جيبم و پول می دم به خانم الکلی. اما دو روز پيش، قضيه تغيير کرد. صبح که داشتم می رفتم سوار قطار بشم، يکدفعه ديدم يک ماشين فولکس واگن قورباغه آخرين مدل (نمی دونم ديديد يا نه)، پيچيد جلوی من دم ورودی مترو. راننده پياده شد و از طرف کمک راننده، زنی خودش رو لغزوند و نشست جای راننده. زن خوش لباسی بود که معلوم بود توی يک اداره، کار تقريبا" مهمی داره. مرد رو بوسيد و خداحافظی کرد و بهش گفت «عزيزم، امشب زود بيا خونه». مرد يک پالتو بلند سياه پوشيده بود. من رفتم که بليت بخرم، مرد آمد جلوی ماشين بليت فروش بغلی من. صورتم رو برگردوندم که نگاه کنم، ديدم اه! همون رفيق آبجو خورم، با همون لباسها زير پالتو سياه، بغلم ايستاده! نگاه معنی داری به هم انداختيم و هردو وارد ايستگاه شديم. همون ايستگاه من پياده شد، پالتوش رو در آورد،و کنار خيابون ايستاد. ديروز و امروز که از جلوش رد شدم، فقط گفت:«لطفا" به کسی نگو»!!



. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .


Sunday, March 07, 2004

چه کنم، چی کار کنم؟ راستش چند وقته ديگه نمی دونم توی اين وبلاگ چی بنويسم. بقول خاچ پرستها، دچار بند آمدن نويسندگی شدم(از ..ش بند بدتره!)! البته فکر کنم ويروس اين بیماری (اسم لاتينش هست: هيچنداشتيس بنويسيس)، توی تمام وبلاگرهای استخون ترکونده شيوع پيدا کرده! امير حسابدار که تخته کرد و رفت لای دست دختر فرانسوی ها. خواهر رزمنده، خورشيد خانم، بعد از اينکه دچار عارضه ازدواج کردگی شد، ديگه زور می زنه تا بشه يک کلمه ازش در آورد! پينکفلويديش، معروف به شريک جرم، هم که ماشالله نمی شه جلوش رو گرفت حرف نزنه، به همين دليل اين روزها نطقش باز شده که خوب به هر حال، يک شش ماهی لطف کرد و ننوشت. درنتيجه انگار که کيلومترش رو صفر کرده باشن، دوباره عين ماشين فرمول 1، تخت گاز نظريات صادر می کنه! همسرگرامی ايشون پيام خان ، رفيق فابريک خودم، هم به همين عارضه دچار شده. اصلا" شايد چون پينکفلويديش اينهمه حرف می زنه، من و پيام نطقمون کور شده! اين وسط، من نمی دونم هودر اين چونه رو از کجا آورده! اين از همه ما قديميتره، اما دست وردار نيست. هی بهش می گم ياتاقان می سوزونی، اما پنداری يک وحی به اين شده که نجات آينده نوع بشر در دست جامعه شناسان فيلمسازی بخون مقيم تورنتو هستش، حالا تا اين تمام شرايط وحی رو ارضا نکنه، ريش ما رو ول نمی کنه! خلاصه از بدگويی پشت سر رفقای دور و نزديک که بگذريم (وای، پوست صورتم چه شفاف شد!)، من خودم در اين پارادايم «چی بنويسم خدا رو خوش بياد» گير کردم! من معمولا" از چيزهايی می نويسم که ذهن خودم رو مشغول می کنند. اگر به مسئله سياسی خاصی توجه کنم و متوجه گندکاريش بشم، بلافاصله کرمم ميگيره ملت رو بسيج کنم و از اين حرفها. اما اين روزها ماشالله گندکاری ها اينقدر زياده که بوی گندش همه جا رو برداشته، من اگر می خواستم راجع به همه اينها بنويسم، روزی يک کتاب می شد. در نتيجه، گفتم بی خيال سياست و اجتماع. از اونطرف، خودم هی هرروز و هردقيقه، در باتلاق تاريخ و زبان و سايز کفش همسر خسرو پرويز ساسانی دارم فرو می رم. شمه ای از فاجعه رو در کاپوچينو می نويسم. اگر بخوام اينجا هم بنويسم که کله همه ملت رو می خورم (اين هم از جلوگيری از توسری خوری!). خلاصه، گير کردم که چيکار کنم. به شاعر جوانی توی يک جمع گفتند يک قطعه شعرت رو بخون. هی ناز کرد و من و من کرد. بعد از کلی اصرار، يک نگاهی به دور و بر کرد و گفت:«آخه نمی دونم چی بخونم که قبلا" نخونده باشم.». يک رندی از توی جمع گفت:«نمازتو بخون!». حالا حکايت ماست. نماز ما چی باشه؟



. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .


Friday, February 27, 2004

نه اين ديگه خيلی خوبه! ببخشيد، قرار نيست زياد تبليغ کنم، بخصوص که دوهفته پيش خود تبليغی هم کردم، اما اين شماره کاپوچينو چندتا نوشته داره، يکيش از شماره قبل، که برای من که خارج از کشورم و متاسفانه برخورد دست اول با جو مملکت خودم ندارم، بسيار زيبا هستند. نوشته های صنم و کيوان ارزاقی رو حتما" بخونيد. پانوشت: نوشته اين هفته من در مورد زرتشت رو هم بخونيد اگر خواستيد! (نمی شه تبليغ نکرد که!) در ضمن، اين هم انگريزيش.



. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .


Saturday, February 21, 2004

لوس آنجلس هرچقدر هم آدم از لوس آنجلس و اخلاقيات مردمانش و زرق و برقش خوشش نياد، بازهم هرچندوفت يکبار لازم می شه که مسافرتی به اونجا کرد. ايندفعه هم پشک به اسم من افتاد. من از محيط لوس آنجلس، پت و پهن بودنش، ماشينهاش و بزرگراهاش، ادا و اطوارهای مردمش (بخصوص هموطنان محترم) زيآد دل خوشی ندارم. اما به هرحال، در دور بودن از ايران، بهترين جاست برای سبک کردن نوستالژی ها و از اين حرفها، مضافا بر اينکه به علت بودن گروه بزرگی ازملت پاک آريايی (!!!)، همه خدمات و بقول انگريزی ها، «سرويس» توی همين دور و بر هستش. دليل اومدن ايندفعه اينه که يکی از دوستانم که استاد دانشگاه در رشته تاريخ باستانه و گروهی از استادان تاريخ ايران از سراسر دنيا و من، يک پروژه ای درست کرده ايم به اسم «ساسانيکا» که هدفش اينه که تمام کسانی که روی تاريخ و فرهنگ دوران ساسانی کار می کنند رو دور هم جمع کنه و نوشته ها و مقاله هاشون رو منتشرکنه و سکه ها و مهرهای ساسانی رو منتشر کنه و يک صفحه اينترنت هم برای همين پروژه بسازه (که احتمالا" به زودی نسخه اوليش رو روی شبکه می ذاريم و خبرش رو اينجا بهتون می دم»). از طرفی هم من برای دوره دکترای رشته تاريخ اقتصاد ساسانيان توی دانشگاه لوس آنجلس (يو سی ال ای!) قبول شدم و احتمال داره از سال ديگه مجبور شم بيام اين شهر فرشته های در دوزخ! خلاصه، امروز کلی به بحث و فحص در مورد اين برنامه گذشت و بايد روش کار کنيم و شايد کم کم که مشغول کار هستم، يک چيزهايی هم اينجا بنويسم. گذشته از اينها، بيشتر وقت به ملاقات افراد خانواده و دوستان گذشت که بهترينشون، جناب پيام چرندياتی، معرف حضورتون هست که پريشب منزل ايشون خوابيديم و ياد دوران کودکی کرديم (جوانی کجايی که يادت بخير). من هم اينها رو از منزل ابوی ايشون می نويسم و منتظر نزول اجلال خود جناب چرندياتی هستيم. به غير از اين، خبر جالبی نيست غير از اينکه از شانس ما، اينجا يکضرب بارون مياد. حالا ملت لس آنجلس نشين که ادعای خوش آب و هوايی دارند، خودشون جواب گو باشند. پانوشت: توی کتاب فروشی شرکت کتاب لوس آنجلس، يکدفعه طرف راستم رو نگاه کردم، ديدم «ابی» بقل دستم وايساده! اونهايی که عشق خواننده دارند، يادداشت کنند! پانوشت 2: اين مصاحبه شبکه الجزيره با چند تن ازمدافعين حقوق «اقليتها» (کذا) در ايران رو بخونيد. بخصوص جوابهای آقای اکبر آزاد و ذکر خيرشون از «شهيد بزرگ» سيد جعفر پيشه وری(!!!!!!). حتما سياحت کنيد. (از کوزه همان برون تراود که در اوست، بعضی ها بدجوری سوتی می دند و طبيعت خودشون رو ظاهر می کنند!).



. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .


Tuesday, February 17, 2004

ويروس تفکر ادبی چند وقت پيش، داشتم کتابی رو در مورد جامعه شناسی ابن خلدون می خوندم نوشته سيد جواد طباطبايی. نويسنده اش رو نمی شناسم (اگر کسی اطلاعاتی ازش داره، متشکر می شم)، اما به نظر مياد آدم با مطالعه و صاحب نظری باشه و به حرفی که می زنه حسابی مسلط، هرچند که به نظر من زيادی از نثر غيرروان و مغلقی استفاده می کنه که مخاطب کتابش رو، نه بر مبنای سواد بلکه بر مبنای حوصله، محدود می کنه. به هر حال، توی مقدمه کتاب، به نکته بسيار خوبی اشاره کرده بود و اونهم انحصار مطالعه و تحقيق در متون قديمی برای ادباست. اصولا" اکثر کتابهای «کلاسيک» و متون قديمی ما رو، فقط کسانی که به ادبيات علاقه دارند می خونند. تحقيق درباره گلستان سعدی و ديوان ناصرخسرو و شاهنامه فردوسی، متعلق است به متخصصين زبان فارسی و ادبا و تنها مسئله مورد بحث هم صنايع ادبی و نظير اينها. البته متون تخصصی مثل «قانون در طب» يا رساله نورشناسی ابن هيثم استثنا هستند، اما بيشتر متنهای قديمی ما در حوزه کار متخصصين ادبيات قرار می گيرند. شايد همين اصرار بيش از اندازه در نگاه کردن به جنبه ادبی آثار قديمی بوده که باعث شده ما الان با نوشته های دانشمندان قديمی اروپا آشناتر باشيم و نظرات سياسی و اجتماعی کسانی مثل ولتر و روسو رو بهتربشناسيم تا صاحبنظران خودمون. اما حقيقتيه که متون قديمی ما، خودشون می تونند برای نگاه کردن به طرز فکر سياسی و اجتماعی و حتی اقتصادی دورانهای تاريخی، منابع بی نظيری باشند. گلستان سعدی، بخصوص در بخش «سيرت پادشاهان» و «اخلاق درويشان»، مملو از نظريات سياسیه . مثلا" اينکه در ديدگاه سعدی، وظيفه پادشاهان خدمت به ملته، نه زور گفتن و فرمان دادن: پادشاه پاسبان درويش است/گرچه رامش به فر دولت اوست/گوسپند از برای چوپان نيست/بلکه چوپان برای خدمت اوست ناصر خسرو در نوشته هاش يکی از اولين مطرح کنندگان مليت و وطن پرستي در ايرانه و همين نظرياتش برروی شکل گيری حرکت اسماعيليان الموت به رهبری حسن صباح اثر گذاشته. فردوسی در شاهنامه هم وطن پرستی رو تشويق می کنه و هم نظريات سياسی ارائه می ده، مثل حق الهی پادشاهان (درست و غلط نظريات را کاری نداريم). امکان تحقيق و حتی نوشتن پايان نامه های متعدد و مختلفی در اين زمينه ها وجود داره. فکر می کنم تقريبا" از بيشتر متون قديمی ما بشه همچنين استفاده هايی کرد و واقعا" وقت اين رسيده که سعی کنيم با ديد تازه ای به اين نوشته ها نگاه کنيم. کسی می تونه پيشنهادی بکنه؟



. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .


Saturday, February 14, 2004

امام بوميم! اين ترم، توی دانشگاه برکلی مشغول ادامه دادن پارسی باستان هستم (زبان شاهنشاهان هخامنشی). از شما چه پنهان، من با اينکه الان 10 سالی می شه بقول معروف "اينکاره" هستم، اما خودم بهتر از هرکسی می دونم که در ياد گرفتن دستور زبان کلی مشکل دارم. پارسی باستان هم که ماشالله به آلمانی و روسی گفته غلط نکن، يعنی از مذکر و مونث بودن اسمها و تثنیه و جمع که بگذريم، هشت تا هم حالت مختلف صرفی داره و قس عليهذا! خلاصه که کارم در اومده و سر کلاس وقتی بقیه مشغول خوندن و ترجمه کردن کتیبه داريوش در الوند هستند، من عين بچه کلاس اولی ها نشستم و سعی دارم بالاخره بفهمم اين «وزرکا» حالتش فاعلی يا مفعولی يا خطابی يا يکی ديگه از اين حالتها! خجالتش هم در اينه که من ايرانيم و اين زبون هم به هرحال پدربزرگ زبون مادری من، بعد فرانسويه بهتر از من می فهمه داريوش چی می گفته. همه اينها مقدمه ای بود برای يک کلمه که توی اول متن يکی از کتيبه ها بهش برخورديم. اينطوری نوشته شده (به آوانويسی با خط لاتين ): baga.vazrka.auramazda.hya.imam.bumim.ada... (کلمه به کلمه يعنی: خدای بزرگ اهورامزدا که اين سرزمین را آفريد) حالا من با جديت تمام در صدد پيدا کردن حالتهای دستوری اين کلمات، بخصوص «هیا» و «بوميم» هستم که يکدفعه جناب پرفسور لوده ما می گه:«البته در اينجا شخص "امام بوميم" که از دانشمندان معروف اسلاميه رو به جا مياريد!!!». نتيجه هم حالت بهت زده ما برای سه چهار ثانيه و بعد هم خنده و به هم ريختن کافه و بالاخره هم ما نفهميديم اين «بوميم» حالت مالکيته يا حالت مفعولی! اين هم از نتايج تحصيل در نزد اساتيد بزرگ.



. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .


Sunday, February 08, 2004

خود تبليغی! چند وقتی بود زياد خود تبليغی نکرده بودم، اما گفتم حيفه شما از اين آخرين نوشته های من برخوردار نشيد! آخرين مقاله از سری نوشته ها در مورد تاريخ ايران رو توی جريده فخيمه قهوه فرنگی (کاپوچينو!) از لحاظ خودتون بگذرونيد! از فحش دادن به من هم دريغ نکنيد که سبيل است!



. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .


Tuesday, February 03, 2004

فضولی توی کارهای جدی نه که فکر کنيد من يکی از اون آدمهايی هستم که هميشه می گم:«من که قبلا" گفتم!» يا اينکه «من از قبل خدمتتون عرض کردم»، يعنی کسی که بعد از اينکه اتفاقی مي افته، تازه شروع می کنه به ادعا کردن که از قبل همه چيز رو می دونسته. نه به خدا، من اينطوری نيستم! اما هرروز زندگی که می گذره، دور و برم رو نگاه می کنم و راجع به چيزهای مختلف، توی مغز خودم نظر می دم. وقتی «امريکا آن لاين» (شرکت کذايی اينترنت) بعد از کمتر از ده سال سابقه، شرکت معظمی مثل «تايم/وارنر» رو خريد، پيش خودم گفتم اين به زودی می شه داستان يکی از خريتهای اقتصادی. يکی دوسال بعد، همين ماه آبان گذشته خودمون، مدير جديد شرکت، توی يک مصاحبه با مجله «فوربز» يک چيزی گفت توی مايه «عجب غلطی کرديما!». عين همين مورد توی قضايای «وورلد کام» و چند ماجرای ديگه هم پيش اومد. همچين که پيش خودم فکر کردم يا من خوابنما می شم، يا اينکه اين جور پيش بينی ها خيلی دو دوتا، چهارتا هستند و هرکسی که پول کور نکرده باشدش، به راحتی می فهمه که يک شرکتی که پنج، شش ساله موفق شده، زورش نخواهد رسيد که جور يک شرکت هشتاد ساله رو بکشه. حالا جديدا" اين خوابنما شدن بنده، به عرصه بی ريخت سياست هم کشيده. در نتيجه، گفتم برای ثبت در جريده تاريخ (که آدمهای بيکاری مثل خودم صدسال بعد برن خاکبرداريش کنند)، يکی از اين خوابنما شدنها رو اينجا بنويسم. دوشب پيش، جناب جرج واکر بوش، رئيس جمهور دولت فخيمه امريکا (يا بقول املها، اتازونی!)، اعلام کرد که دستور داده که يک کمسيون بازرسی مخصوص از هردو حزب دمکرات و جمهوری خواه تشکيل بشه. حالا اين وعده بی طرف بودن و دوحزبه بودن کمسيون که بماند،ا کار اين کمسيون قراره اين باشه که در مورد وجود سلاحهای هسته ای در عراق و« ديگر کشورها»، تحقيق کنه. خيلی اتفاقی (!!!) همون شب، وسط اين برنامه تحصنات و استعفاجات ايران، پاکستانی ها در مياند و خيلی بدون غرض، اعلام می کنند که دانشمند اتميشون به ايران اطلاعات فروخته. من اصلا" اين صداقت پاکستانی هاست که دلم رو برده، بخصوص که بدون هيچگونه برنامه ريزی قبلی، تصميم می گيرند که همون شبی که بوش بالاخره زايمان سياسيش رو انجام می ده، اين کار رو بکنند، به عنوان چشم روشنی! حالابنده خواب نما شده ام که اين کميسيون بی طرف و بی عرض که بالا خدمتتون عرض شد، به زودی متوجه خواهد شد که دانشمند محترم پاکستانی به ايران ياد داده چطوری بمب اتمی بسازه، عمو صدام هم همه اين سلاحهای کشتار جمعی که امريکايی ها از اول «مطمئن» بودند وجود دارند رو فرستاده ايران، در نتيجه ايران می شه خطر دست اول برای امريکا! حالا ما صحبت اين رو نمی کنيم که چرا دولتی که خودش بزرکترين توليد کننده سلاحهای کشتار جمعیه، اينقدر نگرانه که بقيه کشورها از اين کارها بکنند (کافر همه را به کيش خود پندارد)، اما شديدا" فکر می کنيم که يک فروند مانور سياسی در راستای پرت کردن حواس ملت امريکا (که به طور طبيعی حواس پرت هستند) بلافاصله قبل از انتخابات امسال امريکا، حدود اواخر شهريور، انجام خواهد گرفت. امروز رو به خاطر داشته باشيد، اگر اين اتفاق افتاد، برگرديد همينجا، دخيل ببنديد، شايد شفا هم دادم!



. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .


Thursday, January 29, 2004

قفقاز! اين چند روزه اگر اينور اقيانوس اطلس بودید، می ديديد که صحبت همه راجع به مراحل مقدماتی انتخابات ریاست جمهوری امریکاست. خیلی ها اصلا سر از این سیستم مقدماتی درنمیارند، و این مختص خارجی هايی مثل بنده و شما نیست. خود امریکايی ها هم صد در صد دستگیرشون نمی شه که قضیه چیه! توی زبون انگریزی امریکا، به اين مدل انتخابات اولیه می کن «کاکس» (بی ادب نباشید و کاف ثانوی رو به کسره بخونید!)، که به لهجه خودمون شبیه قفقاز می شه! به ظاهر، ماجرا از اين قراره که مردم يک ايالت که از اين انتخابات قفقازی دارند، یکروز بلند می شند و تشريف می برند که انتخاب خودشون رو در مورد اينکه چه کسی نامزد حزبشون در انتخابات باشه، بيان می کنند. خوب نامزد حزبی که در قدرته (در اين مورد، جناب جرج بوش و گله اطرافش و حزب جمهوری خواه) که معلومه. اينجا مسئله نامزد حزب دمکراته (برعکس نهند نام زنگی کافور!)، در نتيجه، اونهايی که هنگام ثبت نام برای رای دادن (بله، برای رای دادن بايد ثبت نام کرد که کسی دو دفعه نتونه رای بده)، خودشون رو دمکرات معرفی کردند، می تونند توی انتخابات قفقازی، به نامزد مورد علاقشون رای بدن. همين و همين! گذشته از ريشه اين رسم، جالبيش به حرفيه که نوآم چامسکی حدود يکسال پيش توی تلويزيون زد، وقتی که ازش در مورد اصلاح قانون انتخابات سوال کردند. چامسکی گفت که طوری که انتخابات فعلی پيش می ره، هرکس بيشتر پول داشته باشه و بتونه تبليغات تلويزيونی بخره و هو چو بازی در بياره، برنده می شه (نمونش جناب بوش کذايی). اما هدف اين انتخابات قفقازی در اصل اين بوده که گروههای مختلف هر منطقه، تصميم بگيرند که چه چيزی توی يک رئيس جمهور براشون مهمه، بعد نامزدها رو دعوت کنند که بياند و صحبت کنند و به سوالات اين گروهها جواب بدند. بعد هر گروهی تصميم بگيره که به چه کسی رای بده. اين حرف يعنی معنی واقعی تکثر عقايد و آرا، آرزوی همه مردم دنيا و کابوس همه سياستمداران. ريشه اين انتخابات قفقازی هم در همين طرز تفکره: اينکه رای مردم برای کسيه که به خواسته های مردم اهميت بده و بتونه اکثريت رو از خودش راضی کنه و انتظاراتشون رو برآورده کنه، نه مثل اين دمکراسی بی يال و دم و اشکم فعلی که نقدا" در اختيار اونهايیه که قبلا" پول خوبی جور کرده اند و دم افراد صاحب نفوذ رو ديدند. ما هم فعلا" مصداق اين بيت هستيم: چون ميسر نيست بر من کام او عشق بازی می کنم با نام او



. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .


Thursday, January 22, 2004

به نظر مياد خودزنی و سعی در سرنگون کردن و از هم پاشيدن از اخلاقيات ما ايرانی ها باشه. فکر می کنم يک مسئله روانشناختی اجتماعی، شايد حملات پی در پی خارجی و بی دوام بودن همه چيزها در طول تاريخ ما، باعث اين شده باشه که ايرانی ها هميشه در ناخودآگاهشون هميشه اين احساس رو داشته باشند که هيچ چيزی برای مدت زيادی پابرجا نمی مونه. شايد يک مکانيسم حفظ کردن خود آدم از افسوس آينده است که به خيلی ها اين احساس رو می ده که قبل از اينکه «دست روزگار» چيزی رو ازمون بگيره، بهتره خودمون خرابش کنيم که بعدا" دلمون نسوزه! دل نبستن مردم به همه چيزهای اطرافشون، بی صبری، اين هميت همگانی برای نابود کردن يا حداقل بی قدر کردن همه چيزهای اطراف، نمونه های اين احساس هستند. حرکتهای سياسی پيشرو، هميشه به دست طرفداران خودشون بی مقدار می شوند. امير کبيرها و قائم مقامها به دست اطرافيان نزديک خودشون نابود می شوند. حتی اين نوشته های دور و بر اينترنت در مورد پوچ بودن حرکتهايی مثل ايجاد وبلاگ، خبررسانی اينترنتی، مجلات الکترونيکی، و الخ، خودشون سعی ای هستند برای نابود کردن يک دستاورد جديد، شايد برای اينکه از «ابتذال» و «گندکشيده شدن» در آينده اش جلوگيری کنند. برای من خيلی عجيبه، شايد همينجا باشه که بعضی وقتها فکر می کنم صد در صد مردم رو نمی فهمم.



. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .


Monday, January 19, 2004

شاعر فارسی زبان چين! من بخاطر اين تحقيقی که دارم انجام می دم، اخيرا" خيلی به روابط باستانی بين ايران و چين توجه کرده ام. بيشتر مردم در مورد تجارت جاده ابريشم و روابط تجاری ايران و چين، چيزهايی شنيدند. «چين و ماچين» هم که در داستانهای ما فرواوونه و از سمک عيار تا امير ارسلان نامدار، همه يک سفری هم به چين کرده اند! چند نفری هم شايد اين مقاله روخونده باشند. بازرگانان سغدی و خوارزمی، عملا" بيشتر بازار چين رو در اختيار داشته اند. مشاوران بازرگانی خيلی از امپراتورهای سلسله «تانگ» و «سونگ»، ايرانی بوده اند. وقتی که مغولها ايران رو تسخير می کنند و در چين هم سلسله «يوآن» رو پايه گذاری می کنند، بيشتر دبيرهای دولتی، وزرا، و مشاوران اقتصاديشون رو از مردم شمال شرق ايران (سمرقند و بخارا و مرو و نيشابور) انتخاب می کنند. همين امتيازات زياد به ايرانی ها، باعث می شه که بعد از سرنگونی مغولها در چين و پايه گذاری سلسله «مينگ»، چينی ها شروع کنند به پاکسازی ايرانی ها از دستگاه حکومتی خودشون، و اين آغاز «گوشه گيری سياسی» چين است که در تاريخ چين، به عنوان مقدمه ای برای عقب افتادگی اقتصادی چين و ضربه پذير شدنش در برابر نيروهای استعماری محسوب می شه. اما نکته جالب اينه که در همون زمان پاکسازی ايرانی ها از دولت چين، بزرگترين دريانورد چينی، «ژنگ هه»، پسر يک زوج ايرانی بوده که احتمالا" ازسمرقند به پکن کوچ کرده بودند! ولی فکر کنم از همه جالبتر، بزرگترين شاعر چين، لی پو ، باشه! اين آقا که معروف بوده به سرودن اشعار عاشقانه و وصف می و يار، احتمالا" در حال مستی هم غرق شده و به علاوه سرودن اشعار آبدار، خودش رو هم به آب داده! هرچند که خيلی ها خوششون نمي ياد که اين مسئله ذکر بشه، ولی تقريبا" همه متخصصين متفق القولند که زبون مادری لی پو، فارسی و يا سغدی بوده! پدرش که از بازرگانان موفق ايالت سیچوان بوده، احتمالا" همراه نرسی، نوه يزدگرد سوم، به چين اومده و در اونجا ساکن شده. خوندن ترجمه شعرهاش بد نيست، و شباهتهاش با سروده های شاعران ايرانی، به شدت عجيبه!



. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .


Thursday, January 15, 2004

دنيای وارونه مدتی هست که به يک افسردگی خاص دچار شدم. از اون افسردگی هايی که قديميها در وصفش گفته اند: «از ديو و دد ملولم و انسانم آرزوست.» متعجبم که از کی تا به حال، تمام روابط انسانی ما وارونه شده؟ از کی تا به حال، وقتی کسی توی خيابون به آدم گدا کمک می کنه، با تعجب بهش نگاه می کنيم؟ از کی تا به حال وقتی کسی داد می زنه که کمک می خواد و چيزی توی گلوش گير کرده، همه از اونور خيابون می ريم و فکر می کنيم طرف حتما" ديوانست، واللا موسسات جامعه مدنی ما که اگر کسی کمک بخواد، حتما" بهش کمک می کنند!!!! چرا وقتی کسی که از قيافش معلومه کمی عقب ماندگی ذهنی داره و داره آروم برای خودش تو خيابون راه می ره و سر راهش، در يک سطل آشغال بوگندو رو که باز مونده، می بنده، فکر می کنيم طرف کار عجيبی کرده؟ چه بلايی سر خيرخواهی و انساندوستی اومد؟ از کی تا به حال يادمون رفته که خودمون هم به عنوان انسان، وظيفه هايی داريم و همه چيز رو نمی شه به عنوان اينکه ما فقط يک «شهروند» هستيم، از سرمون رفع کنيم؟ آيا همين بی توجهی ما، همين واگذار کردن کارها به «کاردونها» بجای اينکه خودمون مسئوليت برعهده بگيريم و عمل کنيم، آيا همين سهل انگاری های خودمون، باعث اين نيست که دولتهای مدرن زمان ما، هنوز با ما مثل دولتهای قرون وسطی رفتار می کنند و هنوز هم سياستمداران بی توجه به خواسته مردم و حتی قوانين، هرکاری که دلشون می خواد می کنند و ما هم دلمون خوشه به اينکه رای می ديم و در اداره خودمون داخليم؟ از کی تا حالا، نظر داشتن و ابراز نظر کردن و برمبنای نظر و عقيده عمل کردن، تبديل شده به يک چيز بد؟ اين دنيای وارونه مال کيه؟



. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .


Saturday, January 10, 2004

پايان خواب خرس! خوب، فکر کنم ديگه زمستون داره سر مياد و خواب بنده هم به سر آمد! چند هفته ای شد که من کمتر سراغ اينترنت رفتم و تقريبا" هيچ چيز بدردبخوری ننوشتم. اما امروز بالاخره خانم بچه ها تشريف بردند، سر ما دوباره خلوت شد! يکماه گذشته جالب بود، البته غير از اون قسمتهاييش که من بايد می رفتم سر کار و از اين حرفها. اما بد نگذشت. يک مسافرت کوتاهی کرديم به تاهو که يک درياچه است نزديک اينجا و دور و برش پر از کوه و توی اين فصل، نقش ديزين رو بازی می کنه، يعنی پيست اسکی! خلاصه دلی از عزای اسکی در آورديم جای همگی خالی. يعنی بعد از سه سال اسکی نکردن، فکر کردم با مغز بخورم زمين، اما گوش شيطون کر، هم پيج جفت پا يادم مونده و هم اينکه يکبار بيشتر با برفها ملاقات نزديک نکردم. بقول قديمی ها، طرفه آنکه خوش گذشت، جای همگی خالی. اما فردا براتون تعريف کنم از وضعيت فرودگاه در اين مهد آزادی! پانوشت: از همه کسانی که برای دوسالگی اين وبلاگ، تبريک گفتند، تشکر می کنم، هرچند که الان نزديک دوسال و دوماهشه. بزرگ شده ماشالله، حرف می زنه عين بلبل، هرچند که موقع راه رفتن، تاتی تاتی می کنه! مادر به قربونش!



. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .


Friday, January 02, 2004

سال سياه دوهزار بچه که بودم، هميشه واسم اين سال دوهزار جالب بود. فکر می کردم که کی سال می شه سال دوهزار. يک کمی اين تصورات آخر زمانی مسيحيت توی سرم رفته بود. مجله دانستنيها که می خوندم، همه اش راجع به پيشرفتهای تکنولوژيک جهان توی سال دوهزار صحبت می کرد. داريوش هم که معرف حضورتون هست، با اون سال سکوت سال فرار، سال سياه دوهزار! خلاصه توی کله من، سال دوهزار عين رفتن به مريخ، يک چيز دست نيافتنی بود، يعنی اصلا پيش نميومد. فکر می کردم شايد اصلا" سال دوهزار نياد هيچوقت، شايد تاريخ رو مثل کرنومتر برگردونن سال صفر!!! امروز که روز اول سال دوهزارو چهار بود، داشتم فکر می کردم که ای دل غافل! ديدی چی شد؟ سال دوهزار که سهله، سال دوهزارو يک و دو و سه هم اومدند و رفتند، اما ما هنوز نه خونه ای ديديدم که در و پنجره اش به آدم سلام کنه، نه يخچال آدم برای آدم صبحونه حاضر می کنه و نه از اين حرفها! من دستم به اين مجله دانستنيها برسه! پانوشت: در ضمن، سالگرد دوسالگی اين وبلاگ ما هم اومد و رفت! خودم هم يادم نبود.



. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .


Monday, December 29, 2003

ببخشيد. نمی تونم بنويسم. بيست هزار نفر. بيست هزار نفر آدم. 20000. ببخشيد، گريه مجال نمی ده. فقط سعی کنيد تا 20000 بشمريد.



. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .


Thursday, December 25, 2003

کريسمس/نوئل: يک نگاه تاريخی مقدمه: ببخشيد که اين متن اينقدر طولانيه، اما فکر کردم يکبار بد نباشه اينجا يک مطلبی بنويسم که به درد دنيای آدم بخوره! امروز، 25 دسامبر 2003 ميلادی است که در کشورهای غربی که در آنها مردم به شاخه های کاتوليک و پروتستان مسيحيت معتقد هستند، به عنوان روز کريسمس يا تولد حضرت عيسی مسيح، جشن گرفته می شه. پيروان مسيحيت ارتدوکس و ارمنيان ايران، به پيروی از يک رسم نستوری، تولد عيسی رو در 6 ژانويه جشن می گيرند که خودش نشاندهنده يک مشکل بزرگ، يعنی عدم اطمينان از تاريخ تولد حضرت عيسی است. در درجه اول، عيد نوئل به همه مبارک. اما از آنجايی که همه کليات اين عيد و داستان تولد حضرت مسيح رو می دونند، شايد بد نباشه کمی هم به رازهای تاريخی اين عيد بپردازيم. حتما" خيلی ها شنيده اند که تولد حضرت عيسی ممکنه حتی سه سال قبل از ميلاد (!!) باشه، يعنی گذشته از ماه و روز، حتی سال تولد حضرت عيسی هم معلوم نيست. نابودی تمام شواهد و مدارک متعلق به تولد حضرت عيسی خود از رموز بزرگ تاريخ مسيحت است، بخصوص با توجه به اينکه او در زمان حکومت رومی ها به فلسطين به دنيا آمده و به گفته بسياری از منابع، درهمان سالی که دولت روم دستور سرشماری و نام نويسی همه اهالی فلسطين رو صادر کرده بوده. با همه احوال، در بسياری از متون و مدارک چهارصد سال اوليه مسيحيت، ما می بينيم که تولد حضرت مسيح در 6 ژوئيه جشن گرفته می شده، تاريخی که با تاريخ اسم نويسی اجباری رومی ها، بين ماه آوريل و ماه اوت، تطبيق می کنه. در اوايل تاريخ مسيحيت و قبل از اينکه تئودوسيوس، امپراتور روم، مسيحيت رو دين رسمی مملکت اعلام کند، فرقه های مختلف مسيحی با آزادی به کار خود ادامه می دادند. خيلی از اين فرقه ها، بخصوص مسيحيان سوريه و مصر که اکثريت جمعيت مسيحی را تشکيل می دادند، عقايد خاصی از جمله مخالفت با اصل تثليث را داشتند. بعد از اعلام آزادی مسيحيت توسط کنستانتين ودر دوران سلطنت پسران او، کنگره های بزرگی برای بحث در مورد اصول مسيحيت تشکيل شد. در يکی از اين کنگره ها، پيروان بليزاريوس، اسقف اعظم قسطنطنيه، موفق به جلب حمايت کنستانس، امپراتور وقت شدند و باورهای پيروان اسقف آريانوس که اعتقاد به ماهيت زمينی عيسی داشتند را کفرآميز و پيروان آريانوس را واجب القتل دانستند. اين، آغاز پايه گذاری کليسای شرق يا همان کليسای ارتدوکس يونانی فعلی بود. پيروان آريانوس به شرق گريختند و با پناه گرفتن در ايران و پايه گذاری کليسای ايران زير حکومت بهرام گور، برای مدت کمی بزرگترين فرقه مسيحيت را تشکيل دادند که «نستوری» ناميده می شد و هنوز هم در شرق، بين آشوری های ايران و مسيحيان محلی هند، رواج کامل دارد. از طرفی، گروه ديگری از پيروان مسيحيت در ايتاليا، خود دست به تشکيل فرقه ای زدند که بزرگترين رهبران آن اگوستين و امبرواز بودند که پايه گذاران کليسای کاتوليک هستند. در محل پايگيری اين کليسا، پيروان دين ميترائيسم رومی (که با ميترائيسم ايرانی/مهرپرستی متفاوت است) که اکثرا" سربازان رومی بودند، اکثريت جمعيت را تشکيل می دادند. يکی از بزرگترين طرفداران اين دين، امپراتور يوليانوس کافر بود که بعد از مرگ کنستانس سعی در دوباره زنده کردن دين ميترائيسم و تضعيف مسيحيت داشت، اما در جنگ با ايران به دست يکی از سربازان مسيحی لشکر خودش، کشته شد. پايه گذاران کليسای کاتوليک، در صدد گسترش کليسايشان در غرب بودند و برای حصول اين هدف، از هر کاری کوتاهی نمی کردند. از جمله روشهای آنها برای راضی کردن مردم به قبول مسيحيت، دادن هويت مسيحی به عيدهای محلی يا مذهبی مردم بود. يکی از اين جشنها، جشن تولد خدای آفتاب شکست ناپذير بود که يکی ازجنبه های شخصيت ميترا است. ريشه اين جشن، به بابل باستان می رسد که در آنوقت، جشن تولد شمش، خدای خورشيد محسوب می شده. اين جشن امروزه در بين ايرانی ها به عنوان «يلدا» يا بلندترين شب سال، معمول است و طولانی شدن روز از فردای آن نشانه ای از تولد خدای خورشيد است. پدران کليسای کاتوليک با تخصيص بسياری از نشانه های خاص ميترا و خورشيد شکست ناپذير (تولد در طويله، ملاقات سه مرد پير، لباس سفيد، برخاستن به آسمان، و ...) به حضرت عيسی، در عمل بين شخصيت ميترا و حضرت عيسی شباهتهايی برای مردم عامی درست کردند و در آخر جشن تولد عيسی را از 6 ژوئيه به شب يلدا انتقال دادند که بعد از تصحيح تقويم يوليوسی در دوران پاپ گريگوری کبير، در شب 24 دسامبر ثبت شد. از جمله ديگر اقدامات پدران اوليه کليسا، انتخاب يک عيد قديمی آلمانی به نام «اوستر» به عنوان عيد رستاخيز عيسی يا عيد پاک بود که خودش شباهتهای زيادی با رستاخيز خدای آلمانی که نجات دهنده جهان است دارد. به هرحال، بدون توجه به تاريخچه کريسمس، عيد نوئل و سال جديد ميلادی به همه مردم دنيا مبارک.



. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .


Sunday, December 21, 2003

در فضيلت توريسم! توجه کرده ايد که خيلی وقتها پيش مياد که دونفر مشغول بازی کردن شطرنج هستند و چنان در بازی غرق شده اند که بعضی حرکتهای واضح را نمی بينند؟ در اينجور مواقع، نفر سومی که سرگرم نگاه کردن اونهاست، می تونه خيلی راحت بهشون بگه که مشکلشون کجاست و بايد چه کاری بکنند که گره بازي باز بشه. من به اين موقعيت می گم «آدم در ميان چاه»، يعنی کسی که خودش توی يک چاهه، نمی تونه درک کاملی از موقعيتش داشته باشه، اما يک شاهد، خيلی راحت تصوير بزرگتر رو می بينه. زندگی کردن توی يک شهر توريستی هم مثل بودن در يک چاه می مونه. من الان توی برکلی، نزديک سانفرانسيکو زندگی می کنم. خيلی ها از دور دنيا به ديدن اين شهر میاند. پل «گلدن گيت»، محله چينی ها، محله ايتاليايی ها، مراکز خريد، بندر ماهيگيرها، همه و همه نقاط ديدنی اين شهر هستند. فکر کنم خودم هم دفعه اولی که اومدم اينجا، کلی وقت گذاشتم به ديدن همه اين مراکز توريستی. اما به هرحال، بعد از يک مدتی همه اينها معمولی می شند و سانفرانسيکو می شه يک شهر شلوغ و پر از آدمهای بی احساس و عجول که همه اش دنبال پول هستند. پل گلدن گيت می شه يک محل گذری که برای رد شدن از روش، بايد پنج دلار پول داد. بوی ماهی محله چينی ها، به ديدنی هاش غلبه می کنه. ايتاليايی ها چهره واقعی و از خودراضيشون رو نشون می دند، و بندر ماهيگيرها می شه يک صحنه ساختگی از دورانی که هيچوقت وجود نداشته. من شايد هر شش ماه يکبار هم فکر رفتن به سانفرانسيسکو رو نکنم، هرچند که هرروز می تونم از پنجره اتاقم شهررو ببينم. اما وقتی کسی برای ملاقات میاد، مجبور می شی ببريش گردش، در نتيجه تمام «ديدنی های» کذايی لازم الويزيت می شند!!! همه چيز، حتی ساختمانهای سربه فلک کشيده وسط شهر، تبديل می شند به ديدنی ها. تمام چيزهايی که در مواقع معمولی اذيت کننده هستند، فروشنده بی ادب مغازه، کثافتهای خيابان، ترافيک، مردمی که برای زودتر رسيدن به مقصد، به همه تنه می زنند، همه و همه، در مقابل نقاط توريستی، اهميتشون رو از دست می دند. در اينجور مواقع، آدم نگاه جديدی به محيط خودش می کنه. اين اتفاقیه که برای من در عرض يکهفته گذشته پيش اومده. احساس می کنم الان مردم اصفهان و مشهد و شيراز رو خوب می فهمم؛ بيچاره ها!!!



. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .


Monday, December 15, 2003

خبر فوری و فوتی! خيلی خلاصه خدمت خوانندگان عزيز و گرامی عرض گردد که دوست دختر مکرم، از آلمان تشريف آورده اند اينجا. در نتيجه، اگر حرف بی ربط شنيديد يا اصلا" حرف نشنيديد، خودتون دليلش رو بدونيد. در ضمن، چند نفر مثل من فکر می کنند اينی که دستگير شده، صدام حسين نيست؟ اما اونی که از ايران اومده بيرون، سينا مطلبی گل خودمون هست، حتما!



. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .


Tuesday, December 09, 2003

درد ادبيات چند وقته کتاب خوبی نخوندم. نه اينکه اصلا" کتاب خوب نخونده باشم: کلی تاريخ، زبانشناسی، افسانه شناسی، و مقالات دوستان و استادها رو خوندم، اما کتاب داستان نه. آخرين داستانی که خوندم، «سووشون» سيمين دانشور بود که برای دهمين بار، بلکه هم بيشتر، می خوندم. قبلش، رمان «چراغها را من خاموش می کنم» کار زويا پيرزاد رو خوندم که باعث شد «طعم گس خرمالو» رو هم بخرم و بخونم، که بد نبود. کتابهای انگليسی و آلمانی هم بی مايه شده اند. من از امثال استيون کينگ و بقيه که خوشم نمی ياد، کتاب برنده جايزه نوبل، کوتزی، رو هم خوندم که خوب نبود. جايزه بوکر هم که گند زده. کتابهای آلمانی هم به همون بی بخاری، يکی از داستانهای طنز «افرائيم کيشون» رو خوندم که جالب بود، ولی نه اينقدری که ارزش داشته باشه آدم به عنوان کتاب خوب بشناستش. خلاصه، به مشکل کم کتابی دچار شدم. شما رو به خدا، يک کتاب خوب، اگر شد به انگليسی که بشه اينجا پيداش کرد، به من معرفی کنيد، والا مجبور می شم برای بار بيستم، «دزيره» يا «دائی جان ناپلئون» رو بخونم! يک موضوع کاملا" بی ربط: توجه داريد که جلال آل احمد و مقلدين نثرش، خيلی مواقع جملاتشون رو با «و» شروع می کردند؟ ("و من اصلا" چکاره ام؟ و الخ..."). فکر کنم جلال فکر می کرده داره نوآوری می کنه، و خيلی ها هم اين کار رو بداعت در ادبيات ايران می دونند. اما بنده در ضمن تحقيقاتم در مورد حرف ربط «و» متوجه شدم که شروع کردن جملات در سغدی (از زبانهای ايرانی ميانه) با «و» کار بسيار معمولی بوده! پس جلال حتما" سغدی می دونسته و خودش هم خبر نداشته!!! پانوشت: من حالم خرابه، حرف بی ربط می نويسم. اگر می خواهيد از شّر من خلاص بشيد، يک کتاب خوب معرفی کنيد، والا هرچی ديديد، از چشم خودتون ديديد: اين يک تهديده!!!



. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .


Monday, December 08, 2003

چيز ميز شنيديد که يکی از خبرنگاران خارجی می ره پيش نخست وزير ايران، سوال می کنه که جناب وزير، قضيه اين که ايرانی ها همه چيز رو دوباره تکرار می کنند، مثلا :"چيز-ميز، چراغ پراغ، و..." چيه؟ جناب وزير هم می گه: شما گوش نکنيد، اينها شايعه مايعه است! حالا يک آقای محترمی هم داره راجع به همين موضوع پوزوع ها يک تحقيق محقيقاتی می کنه، از من هم خواهش ماهش کرده که يک لينک پينکی بذارم به اين پرسشنامه مرسشنامه ای که برای اين کار طرح مرح کرده. شما هم بريد سوال موالاش رو جواب مواب بديد، ضرر مرر نداره. فقط وقت پقت اضافه داشته باشين، يک بيست دقيقه ای طول مول می کشه!!!



. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .


Thursday, December 04, 2003

يک اتفاق ساده! يادتون هست من چندوقت پيش در مورد دلسوزی "انتستيتو برنامه های امريکايی" و يکی از اعضاش که انگار دلش خيلی برای "ايران" می سوزه، نوشتم (يکی از دوستان هم خيلی محبت فرمودند؟) حالا آفتاب آمد دليل آفتاب!



. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .


Monday, December 01, 2003

جشن شکرگذاری و عيد فطر اين چهار روز گذشته، توی مملکت کفر، هم عيد فطر خودمون بود (که برای اونهايی که روزه گرفتند، مبارک)و هم جشن شکرگذاری، يعنی «تنکسگيوينگ!» به خط زيبای فارسی! و اگر نمی دانيد، اين جشن به مناسبت گرسنگی کشيدنهای اجداد امريکايی ها برگزار می شه که حدود 350 سال پيش، بقول معروف هار و هور و گشنه، به اميد اينکه از زير حکومت کليسای انگليکان بريتانيای کبير در برند، تشريف آوردند به ينگه دنيا و توی شمال شرقی اين مملکت، نزول اجلال فرمودند. بعد از جا خوش کردن، فهميدند که بقول معروف، بی مايه فطيره، يعنی آزادی دينی بدون نون، يعنی کشک! هی دور و برشون رو نگاه کردند ديدند نه مرغی، نه خروسی، نه گوسپندی، نه آب و نه آبادونی، نه گلبانگ مسلمونی!به خودشون گفتند:« ای دل غافل، چی بخوريم؟ نه يورکشر پودينگی، نه فيش اند چيپس، نه حتی يک شکلات کدبری خشک و خالی! آدم خوردن هم که ممنوعه، هرچند اجداد درخشانمون در دوران جنگ صليبی يک مزه ای کرده اند گوشت آدمها رو، ولی ما قراره انسان نیمه مدرن و رنسانسی باشيم، نمی شه که آخه!» از طرف ديگه، چندتا سرخپوست از همه جا بی خبر، ديدند اين بدبختها دارند جون می دند و موش ازشون بلغور می کشه، گفتند خدا رو خوش نمي ياد اينها رو بذاريم بميرند! بريم بهشون غذا معرفی کنیم، از ما حريکت، از خدا بريکت! مختصر اينکه سرخپوستها، يک پرنده ای به اسم بوقلمون رو به مهاجران محترم معرفی کردند که توی اين مملکت فراوون بود و يک صدايی می داد بصورت «غيرقابل قبول». حالا اين بوقلمون، پرنده ايست با گوشتی سخت چغر و دندون نگير. يعنی فقط برای موقعيتی که انسان وسط بيابان گير کرده باشه خوبه. اما اين ملت امريکا، هرسال در روز شکرگذاری، به ضرب چندين تن کره و خامه و ديگر مواد مزه دهنده، اين پرنده بدبخت رو می پزند و با کلی به به و چه چه می خورند. البته در اين بين، کسی سعی می کنه که دنباله داستان يادش نياد، اونهم اين جزئياته که بعد از دلی از عزای بوقلمون درآوردن، مهاجران محترم شروع می کنند به قلع و قمع سرخپوستان مهمان نواز و زمين رو ازشون پاک می کنند که بشود با خيال راحت، درش يک کشور مدرن و دمکراتيک ساخت به اسم ايالات متحده. اجازه نديد اين جزئيات ناراحتتون کنه. اصلا" اشکال اين تاريخدانها اينه که نمی گذارند مزه خوب بوقلمون زير دندون آدم نماسه! مرگ بر تاريخ، زنده باد وزارت حقيقت، زنده باد دمکراسی!



. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .


Friday, November 28, 2003

خبر بد و دير اين هم از نتايج شلوغ بودن سر من و به اطرافم توجه نکردن! ديشب خبردار شدم که مادر دوست بسيار خوب من که توی همين شهری زندگی می کنه که من زندگی می کنم و بعضی وقتها حتی وقت نمی کنم بهش سر بزنم، يعنی مدير مجله ايرانيان، جهانشاه جاويد گل، توی اسپانيا مرحوم شد. خيلی بده که مادر دوست آدم فوت بشه، دوست آدم هم توی وبسايتش مطلب رو اعلام کنه، بعد من احمق تا يک هفته بعد نفهمم و بعد هم بطور اتفاقی. جهانشاه جان، من شرمنده تو برای هميشه. مادرت رو يکبار بيشتر نديده بودم، اما از اينکه پسر بی نظيری مثل تو داشت، معلوم بود که آدميه با شخصيتی استثنايی. اميدوارم از دست دادنش که می دونم خيلی پشتيبانت بود، برات قابل تحمل باشه. انشالله آخرين غمت باشه.



. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .


Home