|
دلمشغولی ها کتاب تاريخ و فرهنگ ايران در عصر انتقال از دوره ساسانی به دوره اسلامی. دکتر محمد محمدی ملايری The Venture of Islam. Marshall G. Hodgson, University of Chicago Press, 1977 Shahrestani-ha i Eranshahr. Touraj Daryaee. Mazda Publishers, 2002 آهنگ Crossroads, Eric Clapton, 2001 The Memory of Trees Enya, 1995 Films باران: مجيد مجيدی Russian Ark: Alexander Sukorov Russia/Germany/France, 2001
|
Monday, December 05, 2005
Tuesday, August 17, 2004
●
فقط وبلاگ جديد!
بشتابيد و لينکها را تغيير بدهيد که غفلت موجب پيشمانيست! □ نوشته شده در ساعت 8/17/2004 03:22:00 PM توسط Khodadad Friday, August 13, 2004
● سخنراني، ام تي، و باقي قضايا!
مدتي شد که ننوشتم، اما سرم خيلي شلوغ بود به مولا! از يکطرف بعد از مسافرت شيراز، کلي کار داشتم، بعد هم مادر گراميم از امريکا تشريف آوردند و سر ما رو کلي شلوغتر کردند، آخر هم هنرنمايي ما بود در نشر تاريخ ايران.
يک سخنراني داشتم با عنوان «تيرداد و اردوان: نگاهي به نسب نامه نخستين شاهان اشکاني». به نظر خودم خوب بود، شنوندگان هم که راضي به نظر مي آمدند، بقيه هم خدا داناست! انشالله متنش رو مي گذارم روي سايتم براي کساني که شايد بنظرشون جالب باشه.
از طرفي، ما هم ام تي شدي» آخر سر! معنيش اينه که به لطف يکي از دوستان، من هم وبلاگم رو دات کام کردم و بعد از ايرانولوژي، صاحب يک «دومين» ديگه هم شدم. از اين ببعد، انشالله وبلاگم رو در اونجا مي نويسم. www.vishistorica.com
لطفا" لينکهاتون رو تغيير بديد. تا بعد، خداحافظ!
□ نوشته شده در ساعت 8/13/2004 12:35:00 PM توسط Khodadad Monday, August 02, 2004
● فی فی جون، بيا بريم پاری!
امروز رفته بودم آژانس مسافرتی که ببينم می شه اين بليتم رو عوض کنم يا نه. تا حالا زياد توی آژانس مسافرتی ايرانی نرفته بودم: بچه که بودم مامانم همه کارهای مسافرتی رو انجام می داد، از موقعی هم که رفتم، هميشه بليتهام رو از اون سر خريدم. خلاصه با جوّ آشنا نبودم. همه هی در مورد "اوکی" کردن صحبت می کنند و "بليت وان وی" (با واو فارسی!) می خواهند و "ريترن تيريپشون" رو می خواهند در میلان "رست" داشته باشن! واااااااااااااااااای! حالا اين جدا از اونهاييه که می خوان برن آنتاليا و همچين قيافه گرفته اند که انگار اليزابت تيلور داره می ره موناکو! بابا، آنتاليا يک مخلوطيه از فريدونکنار و تبريز! اين ترکها هم خوب دارند مملکت خودشون رو قالب می کنند و اين چندرقاز پول ملت رو هم می ريزند توی کيسه خودشون! حالا ما هی سازمان "گردشگری" بزنيم (آدم فکر می کنه وظيفه اين سازمان گرداندن و سرگيجه دادن به ملته، که البته دور هم نيست!).
نشسته بودم که يکدفعه روگوشه روپوش خانمی که تازه از در وارد شده بود به چشمم اومد. از اين روپوش کوتاههايی بود که جديدا" بين دخترها مد شده و بقول يکی از دوستانمون، بايد اسمش رو گذاشت :«بيکينی اسلامی»! نتيجتا" به فکرم رسيد که طرف بايد بين شانزده تا بيست و دو سال داشته باشه. با ديدن روسری و آرايش و طرز درست کردن مو، ديگه مطمئن شدم.
اما وقتی خانم از کنار در به داخل اومد و تونستم خارج از برق آفتاب ببينمش، ديدم حدود 45- تا 50 سال بايد از عمر شريفشون گذشته باشه. حالا چه اشکال داره؟ خلاصه، ايشون تا از در وارد شدن، با صدای مليح و در حالی که بصورت مدل جديد، "ر" ها رو مثل بچه لس آنجلسی هايی که تازه دوساله رفتن "خارج" تلفظ می کرد، سراغ آقای فلانی رو گرفت. حالا آقای فلانی مدير دفتر بود (با موهای مدل "قرضی" يا "سيم کشی" که معرف حضورتون هست) و با ديدن ايشون، از جا پريد و اومد بالاسر خانمی که داشت دنبال بليت من می گشت و شروع کرد دستور دادن برای بليت خانم (بقول بچه ها: اند سرويس!!). ما هم زبان در کام گرفته، صمٌ بکم نشستيم که ببينيم آقا ول می کن يا نه. طوری شد که خود خانمی که مسوول بود، صداش در آمد که بابا من مشتری دارما!
در همين زمان، خانم هم مشغول صحبت بلند بلند با رئيس در مورد ويزاهاش بود. می گفت که ويزام «مولتيه» (بروزن لوطيه!)، و قراره برم انگليس و بعد هم پاری!!! دهه! چی شد؟ پاری؟ حالا ما هم می دونيم پاريس رو فنارسوی ها می گن پاری، (البته می گن "پَغی"!)، اما در زبان مادر مرده ما، اسم شهر پاريسه!
در اين بين، خانم در آمده که من برای ويزای انگليس چندان مشکلی نداشتم (با لهجه "شيک" بخونيد، يا لهجه "منيج" توی سريال نقطه چين...!)، اما ويزای پاری خيلی سخت بود، انگار می خواستن چی کار کنن، ناراحت شدم، گفتم اصلا" می رم ويزای فرانسه می گيرم، همشون شينگنن ديگه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
آخر سر از من پرسيد شما هم ويزای مولتی دارين؟ من هم گفتم نه بابا، من هربار که می رم انگليس، پناهنده می شم!!!
□ نوشته شده در ساعت 8/02/2004 10:45:00 AM توسط Khodadad Friday, July 30, 2004
● قُر زنی شتابزده!
اينروزها راستش اتفاقات زياد جالبی نمی افته که براتون بلاگش کنم. بعد از مسافرت شيراز، دوروز ديگه موزه ايران باستان بودم و داشتم پروژه رو تموم می کردم، بقيه وقت هم به لهو و لعب با دوستان گذشت و از اين حرفها!
اما چيز جالبی که من متوجه شدم اينه که بعضی از مردم، روزنامه نمی خونند و اخبار نگاه نمی کنند که اعصابشون از شنيدن اخبار خرد نشه. قضايای ما اما جور ديگريست. اخيرا" متوجه شدم که من تلويزيون نگاه نمی کنم و روزنامه نمی خونم و راديو هم گوش نمی کنم که مجبور نشم اشتباهات املايی و دستوری و ساختاری موجود درشون رو تحمل کنم. اخبارگوها و نويسنده ها اشتباهات چنان فاحشی می کنند که يا آدم خنده اش می گيره، يا از عصبانيت می خواد موهای سر خودش رو از ريشه بکّنه!
برای مثال: شبکه اول امروز در «راستای» سال پاسخگويی ملت به دولت، داشت تبليغ يک برنامه جديد رو می کرد که مخصوص پاسخگويی مسئولانه به مردم. تا اينجاش درست، اما اسم برنامه جالبه: «پرسمان»!
ای دل غافل! کدوم شيرپاک خورده ای پسوند «مان» فنارسوی (مثل «راندمان») رو به خورد زبان فارسی داد؟ اول گفتمان داشتيم که از بعضی سياستمداران فعلی بعيد نبود، اما حالا متولی فرهنگ مملکت، برامون پرسمان درآورده!
پسوند حالت نقلی در فارسی، «-ِش» هستش، مفهوم سوال رو می شه با کلمه «پرسش» نشان داد، يا اگر منظور پرسيدن و جواب متقابله، پرسش و پاسخ، اما «پرسمان» حيوانيست که از شتر-گاو-پلنگ هم غريبتر است و با هيچ چسبی به بيخ ريش زبان فارسی نمی چسبد.
زياده جسارت است.
□ نوشته شده در ساعت 7/30/2004 01:07:00 PM توسط Khodadad Monday, July 26, 2004
● ريفرشمنت با جوس!
سلام! از تهران در خدمتتون هستيم. هوا گرم، کثيف، شهر پر ترافيک، اما به هر حال، شهر خودمون!
بعد از چهار روز مسافرت با عجله و ديدن خيلی جاها (از جمله پاسارگاد و نقش رجب و نقش رستم و تخت جمشيد و استخر و چندتا محل کمتر شناخته شده ديگه)، امروز برگشتيم تهران و خيال داريم کمی استراحت کنيم.
اما يک چيز جالبی که امروز توی هواپيما از شيراز ديدم، علامتی بود که با دست روی ميز متحرکی که مهمانداران هواپيما از روش خوراکی به ملت می دادند، نوشته شده بود. من هی سعی کردم اين علامت رو بخونم، هی نمی تونستم. خطش که عتيقه بود و اول من فکر کردم می گه «وشيرمنت باجوس». فکر کردم اسم کسی وشيرمنت بوده و فاميلش هم باجوس (عين مجوس!). خلاصه، آخر سر از مهماندار محترم پرسيدم و ايشون اول يک لبخند مليحی حاکی از «آخی، بيچاره داهاتيه، خارجی بلد نيست!» زد و بعد با لهجه بچه های خانی آباد نيويورک، خواند «ريفرشمنت با جوس»!!! (همون خوراکی با آبميوه خودمون!). Refreshment with Juice.
فکر کردم با اين جناياتی که در حق زبون فارسی داره انجام می شه، جميع اجمعين شاعران محترم مرحوم، بخصوص فردوسی فلک زده، مشغول غلت زدن در قبور خودشون هستند و اگر کسی به اينها سيم وصل کنه، می شه کلی انرژی محرکه ازشون استخراج کرد. ای آخ، ای بابا، ای فغان! آخه ديگه ما آبميوه مون هم شده «جوس»؟ اونهم از طرف مهمانداران مختلف ايران اير کذا و کذا که برای
خواندن يک متن انگريزی از پيش نوشته شده، جون می کنند و آخر هم «خدمات پرواز» رو مثل «کلاغ» تلفظ می کنند؟
(they pronounce "crew" like "crow")
همه عزيزان محترم و دلسوزان گرامی زبان فارسی برای مراسم دعای ندبه و نماز ميت برای مرحوم مغفور، حاج آقا زبان فارسی در محل دائمی فرهنگستان زبان فارسی دعوت هستند. زمان: هرموقع سال، بخصوص بعد از يک سفر هوائی (کبين کرو، ردی فور تيک آف!) يا شنيدن اخبار تلويزيون.
□ نوشته شده در ساعت 7/26/2004 11:54:00 AM توسط Khodadad Friday, July 23, 2004
● خبرگزاری خداداد، واحد شيراز!
اينها رو از شيراز راپورت می دم! الان نشستم توی يک کافی نت که سريعترين ارتباطی رو داره که من از موقعی که اومدم ايران دیدم! کلی حال می ده با اينترنت کار کردن اينجا.
دوروزه که اينجاييم، يعنی پنجشنبه صبح زود با خانم دکتر جوديث لرنر و آقای دکتر تورج دريايی، هردوشون عين خودم خوره تاريخ و از اين حرفها و همه هم بقول خودمون «ساسانی باز»، رسيديم شيراز. از اونجايی که يکی از اين حضار از من هم خل تر بود (خودتون حدس بزنيد کدوم يکی!)، همون اول صبحی، ساعت هشت، راه افتاديم به طرف فيروز آباد در حدود 150 کيلومتری جنوب شيراز. سر راه، «قلعه دختر» رو که احتمالا" يکی از دژهای اردشير پابکان بوده ديديم و بعد رسيديم دم يک رودخونه کوچک که روی صخره مقابلش، يک نقش برجسته بود. نقش اردشير اول ساسانی در حال دريافت نشان سلطنت. حدود نيم ساعت زير آفتاب نشستيم و به نقش نگاه کرديم و راجع بهش بحث کرديم! فکر کنم رانندمون کلا" توی عقل داشتن ما سه تا شک کرده بود!!!!
بعد رفتيم قصر اردشير در «اردشير خوره» (گور) نزديک فيروزآباد. من عکسهاش رو ديده بودم، اما واقعا" عظيم بود. سه تالار گنبد دار، چندين ايوان، اتاقهای متعدد، حياط ، و يک ورودی که روبروی يک تالاب بود. احتمالا" اطراف تالاب هم زمين رو سنگفرش کرده بودند برای مهمانی. بعد از اين قصر، بقول معروف هاروهوروگشنه برگشتيم و سر راه کباب خورديم (غذای هميشگی راههای ايران! يک کسی فکری به حال جهانگردها بکنه!). شب هم بنده سردرد داشتم از کم خوابی و به زور دنبال دوستان توی بازار وکيل راه افتادم و همين.
امروز هم چهارساعت رونديم و رفتيم دارابگرد، يک شهر ساسانی که به صورت دايره ساخته شده. حدود 20 دقيقه جاده سنگلاخ هم رونديم تا رسيديم کنار يک نقش برجسته از اردشير يا شاپور اول. نيم ساعتی هم اونجا بوديم و اگر راننده کذايی شکی هم داشت، در اينجا برطرف شد؛ بخصوص که يک 20 دقيقه ديگه هم رونديم تا برسيم به «مسجد سنگی»، يک بنای ساسانی که يا آتشکده بوده يا کليسا (من فکر می کنم کليسا بوده و مقر اسقف دارابگرد) و در زمان اتابک سعد بن زندگی، با کندن يک محراب، تبديل به مسجد شده. گفتم «کندن محراب» چون بيشتر ساختمان توی دل کوه کنده شده.
سر راه برگشت هم رفتيم ديدن «قصر ساسان» در سروستان که شبيه قصر اردشير در فيروزآباد بود، اما ليونل بير مرحوم فکر می کرده که ساسانی نيست و احتمالا" در اوايل دوره اسلامی ساخته شده. به هر حال، از قصر اردشير کاملتر بود و با اينکه کوچکتر بود، اما به نظر ميامد که تزئيناتش خيلی بيشتر بوده.
خلاصه، حالا هم برگشتيم شيراز و فردا انشالله استراحت تا اينکه يکشنبه بريم تخت جمشيد و نقش رجب و نقش رستم و استخر (پايتخت فارس در دوره ساسانی).
عکسها هم طبق معمول، وعده به بعد، هرچند که اگر اين ارتباط خوب باشه، شايد همينجا يک کاريش کرديم!
□ نوشته شده در ساعت 7/23/2004 09:19:00 AM توسط Khodadad Tuesday, July 20, 2004 Thursday, July 15, 2004
● حرفه ای ها
انگار من ايران که اومدم، معدل تئاتر رفتنم رفته بالا. حالا يا سطح فرهنگ توی اين مملکت خيلی بالاست، يا اينکه ما بيکاريم: پيدا کنيد پرتقال فروش را!
امشب در معيت مظنونان هميشگی (پينک و درازعلی و خانم زنانه) به علاوه احسان خان و يکی از دوستان من، رفتيم نمايشنامه حرفه ای ها نوشته دوشان کواچويچ (که اسمش توی برنامه، دوستا کواچويچ نوشته شده بود!!!) نويسنده فيلمنامه بی نظير فيلم «زيرزمين»، ساخته امير کوستوريتسا. بازيگر اصلی رضا کيانيان معروف بود به علاوه احمد ساعتيچيان و مريم سعادت و به کارگردانی بابک محمدی. برنامه ساعت هفت و نيم بود در فرهنگسرای نياوران.
اول اشکالها: همين فرهنگسرای نياوران! تئاتر به اين معروفی، با دستاندرکارانی به اين محبوبيت، چرا بايد توی يک اتاق در فرهنگسرای نياوران اجرا بشه؟ دليلش رو مثل اينکه تهيه کنندگان هم نمی دونستند و تمام دستاندرکاران هم از قضيه شاکی و به شدت عصبانی بودند. ماجراهای پشت صحنه رو ما نمی دونيم، اما اين برنامه می تونست بزرگترين سالنها رو پر کنه. اشکال دوم که از اشکالات معموليه که من می گيرم، نوشتن اسم اين کارگردان مادرمرده يوگوسلاوه: بابا، اسم بدبخت «امير کوستوريتسا» است، نه امير کاستاريکا! کاستاريکا اسم يک کشوره توی امريکای مرکزی! امير کوستوريتسا متولد بوسنی هستش و در فرانسه و انگليس زندگی می کنه. حرف «سی» هم در زبان بوسنيايی، به صورت «تس» تلفظ می شه! همه چيز رو که نبايد برطبق قوانين زبان انگليسی خواند!
از اين اشکالات متوجه شديد که نمايشنامه چطور بود: عالی!!! بازی های ساعتچی، کيانيان و سعادت بسيار روان بود. از سکته های معمول و سکوتهای بی جا خبری نبود. ديالوگها راحت و قابل باور بودند و مترجم کلمات رو طبيعی انتخاب کرده بود. با وجود کوچکی غير قابل تحمل اتاق محل اجرا، دکور بسيار خوب درست شده بود و بجا بود. بازيگرها توی لباس خودشون راحت بودند، ادا درنمی آوردند، و نمايشنامه رو جوری اجرا می کردند که می شد توی يک صحته جهانی هم مطرحش کرد. کيانيان عالی بود! در يکی از صحنه ها، وقتی که از توهين کردن نويسنده (ساعتچيان) به رفيق تيتو عصبانی شده بود و سرش رو به خشونت به طرف کاغذ فشار داد، صورتش واقعا" قرمز شد و بعد به سرعت، به رنگ طبيعی برگشت! تسلطش عالی بود و همين فرق سريع، خودش جنبه کمدی نمايشنامه رو افزايش می داد.
از همه بهتر، داستان نمايشنامه بود. اصولا" نويسنده های اروپای شرقی در نمايشنامه نويسی يد طولائی دارند. از چخوف گرفته تا واتسلاو هاول و همين کواچويچ، نويسنده های بلوک شرق، جنبه هايی از انسانيت و فشار زندگی رو نشان می دهند که برای همه انسانها قابل لمس است. داستان نويسنده ای که در زمان کمونيسم مورد اذيت و آزار قرار گرفته و هميشه زير نظر بوده، اما در دوران «آزادی» مسئول بازبينی کارهای ديگران شده و حالا در مواجه با جاسوس سابقش، مسخره بودن موقعيت خودش را می بيند.
می ترسم با گسترش اتحاديه اروپا و دربرگيری کشورهای اروپای شرقی، اين توانايی نوشتن از دردهای مشترک زندگی، مغلوب اقتصاد رقابتی بشود. واقعا" آيا اروپای امروز توانايی بوجود آوردن کامو، يونسکو، برنارد شاو، و واتسلاو هاول ديگری را دارد يا اينکه بايد دلمان را با جفری آرچر خوش کنيم؟
خلاصه، تئاتر زيبايی بود که گفتن ازش بی فايده است، هرچند که ما روده درازی کرديم! ديدن دارد که «شنيدن کی بود مانند ديدن». چيزی بود که «رابعه» نبود، و خدا را شکر!
در ضمن، هم خود کيانيان رو بعد از اجرا ديديم و باهاش صحبت کرديم و امضا گرفتيم، هم جمشيد گرگين رو قبل از اجرا!
□ نوشته شده در ساعت 7/15/2004 02:51:00 PM توسط Khodadad Sunday, July 11, 2004
● قضايای تواريخ نويسی
نوشتن تاريخ ايران، کلی مشکلات داره. گذشته از مشکلات سياسی و اجتماعی و ملاحظات مختلف (نظير اينکه آدم بايد مواظب باشه مبادا کلمه ای از نوشته هاش به کسی بربخوره)، قضيه چشم و همچشمی و حسادت هم هست.
اما به نظر من، يکی از مشکلات اصلی، قضيه نبودن منابع کافی و کشف هرروزه اونهاست که در بسياری مواقع، آدم رو ناچار می کنه که بقول قديمی ها، همه نوشته هاش رو «با آب بشويد» و دوباره از سر. يک مثال نه چندان زيبا بزنم: فرض کنيد يک صبح تا عصر رو به پختن يک ديگ آش شله قلم کار گزرونديد، بعد يک نفر بياد و يک تف بندازه توی ديگ!!! يعنی همه کارها کشک!
حالا قضايای ما هم همينه، سالهای سال ملت روی يک مسئله ای کار می کنند و بعد يک مدرک جديدی پيدا می شه که همه نظرياتشون رو بر باد می ده. مثلا" من الان درگير مسئله شجره نامه اولين شاهان اشکانی هستم (راجع بهش يک سخنرانی هم دارم)، اما بيشتر دلايل فعلی برای شجره نامه ای که الان مورد قبوله، بر مبنای يک قطعه سفال که در نيسا، نزديکی عشق آباد، کشف شده، بنا شده اند. اين يعنی اگر فردا کس ديگری يک قطعه سفال پيدا کنه که اطلاعاتش کاملتر از اين سفال فعلی باشه، بايد حدود 20 هزار صفحه نوشته فعلی رو داد به آب و از نو شروع کرد!
فکر کنم اين نشان خوبی باشه برای اين حقيقت که بيشتر (من حدس می زنم 70 درصد) آثار باستانی ايران هنوز کشف نشده اند و در هر گوشه و کنارش، يک چيز جديد به دست مياد!
در مورد بقيه سفرنامه: در تهران خبری نيست. وقت به گشتن با دوستان، نوشتن مقالات، رفتن به شام (تنها تفريح اين شهر!) و از اين حرفها می گذره. انشالله به زودی می رم شيراز و باز می نويسم.
پانوشت: به بنده گفته شده که رسم الخط جديد فارسی رو رعايت نمی کنم و مثلا" «تر» رو جدا نمی نويسم: کم تر بجای کمتر! ای بابا، ما چيمون درسته که رسم الخطمون درست باشه، اما فکر کردم انتر را بايد چطور نوشت؟
□ نوشته شده در ساعت 7/11/2004 11:01:00 PM توسط Khodadad Friday, July 09, 2004
● ماجرای شيخ عطار و تيارت سمبوليک!
خوب، براتون نقل کنم از عشق رابعه، بنت کعب قزداری به بکتاش! بله، شيخ عطار برای ما تعريف می کنه که اين رابعه، دختر پادشاه بلخ بود و شاعر بود (شاعره غلطه، در فارسی ما علامت تانيث نداريم، در فارسی، خانم ها هم شاعر هستند!). خلاصه، اين خانم شاعر، که احتمالا" اولين شاعر زن پارسی گوی بعد از اسلامه، عاشق بکتاش می شه، اما برادرش حارث از اين مطلب زياد خوشش نمی ياد و دستور می ده که رابعه جان رو بندازند زندان و رابعه هم در زندان، با خون خودش، تمام در و ديوار رو پر شعرهای عاشقانه می کنه (ببينيد نبودن ناشر خوب چه به روز آدم مياره؟!).
داستانی که عطار تعريف می کنه خلاصه کلی دل انگيزه و اگر حوصله خوندن بيت های سنگين و فلسفی شيخ رو نداريد، توصيه می کنم «داستانهای دل انگيز فارسی»، گردآوری زهرا خانلری رو بخونيد که مجموعه عالیه!
اما بشنويد از ما (بنده، سرکار پينکفلويديش، سرکار فمينيست اين رزيدنس، جناب نقاش باشی)، که برای گذراندن يک شب پنجشنبه، تشريف برديم نمايشنامه «رابعه»، نوشته خانم چيستا يثربی و به کارگردانی جناب حسين سحرخيز که در ضمن نقش حارث رو هم بازی می کرد (تالار رودکی).
بنده اصولا" به تئاتر علاقه دارم، علاقه به تاريخ هم که از دوست و دشمن پوشيده نيست، در نتيجه، با کلی ديد باز و نظر مثبت وارد سالن شدم. قبل از بالا رفتن پرده، کمی موسيقی سنتی پخش شد. بعد يهو: پوف، صحنه پر آدم، يک تخت خواب با يک مرد سپيد موی درش، همه آدمها هم لباسهای قديمی پوشيده اند.
از اونجايی که من منصب قرزن السلطنه رو بر عهده دارم، اول نگاه کردم به لباسها! ای بابا! رابعه حدودا" قرنهای سوم و چهارم هجری بوده، اين لباسهای اينها چرا اينجوريه؟ وزير اعظم لباس موبدهای ساسانی پوشيده، سپاهيان لباسی دارند مابين لباس سربازان عرب و سربازان ايلخانی، خانمها هم ملبس به پوششی فی مابين لباسهای «محلی» (از نوعی که طراحان پست مدرن وطنی اينروزها طراحی می کنند) و لباسهای زنان در نقشهای ساسانی.
خوب، بگذريم و برسيم به ديالوگ! آوخ! اينها چرا همچين حرف می زنند که انگار دارند ديالوگها رو از روی تخته می خونند؟ اصولا" هيچوقت باور نداشتم که مردم 1000 سال پيش به اينصورتی که فيلمهای تلويزيونی «تاريخی» ما نشان می دهند حرف می زده اند. نثر و گفتار ادبی تا زمانی نزديک زمان ما، نثری متفاوت از گفتار مردم بوده (مطمئنا" مردم زمان فتحعليشاه مثل نوشته های رستم الممالک حرف نمی زدند!). فکر کردم نمايشنامه نويسهای ما پيشرفت کرده اند و حداقل فهميده اند که ديالوگ طبيعی و قابل فهم، راه مهمی برای ارتباط با نويسنده است.
پيرمرد روی تخت، کعب پدر رابعه و حارث، از روی تختی که در آخر صحنه قرارداده شده، بدون ميکروفون، مشغول ادای ديالوگهاييست که گفتنش برای يک آدم سالم و سرومروگنده هم سختست، اما به فرمايش نويسنده و کارگردان، اعليحضرت کعب مجبورند اينها را قبل از قالب تهی کردن به همراه ناله ها و عربده های دلخراش (يعنی من خيلی مردنيم، اما خودم هم نمی دونم چرا خفه نمی شم!)، ادا کنند. صداشون هم که به گوش ما نمی رسه که از خرد و پندهای مرد رو به مرگ استفاده کنيم. يعنی ميکروفون در وطن اينقدر گران است؟
بعد از مردن کعب (بيچاره اينقدر حرف زد که خناق گرفت!)، صحنه تشييع جنازه بود. اينجا، کارگردان محترم آمده بود که از هنرهای ملی استفاده کنه (هنر نزد ايرانيان است و بشت!) و به سمبوليسم تعزيه خوانی عاشورا و سوگ سياوشان رو آورده بود که نتيجه اش شده بود شاهکاری که شما رو ياد رقصهای سرخپوستی دور آتش در فيلمهای جان وين می انداخت! (من می گم ريشه همه پيشرفتهای بشری در ايرانه، حالا شما بگيد نه!).
صحنه بعدی، گفتار آتشين دو سرباز با کوس و کرنا بود (يکيشون صداش درنمی آمد، ميکروفون هم که به ميهنی بودن قضيه صدمه می زد!). بعد از نقالی سربازان (و حتما" جنگ نقالان!)، قسمت حرکات موزون بود (رقص سابق، در تالار رودکی سابق، در خيابان حافظ سابق، در شهر تهران سابق، در کشور ايران سابق، بزودی در کره زمين سابق!). رقص قاسم آبادی با الهام از رقص چوب بجنوردی و کاساچوک قزاقی به موزيک رپی که به وسيله يک خواننده ترک زبان در حال زدن ترومپت اجرا شده بود و با قيچک همراهی می شد. آش شله قلمکاری که بيا و ببين! فکر کنم کارگردان محترم با الهام از آثار وطنی قباسه چاکی نظير «اشکها و لبخندها»، تصميم گرفته بود قدری ساز و آواز، برنامه رو از خشکی نجات می ده (روغن کرچک استعمال بفرماييد!).
بعد، جناب حارث با وزير اعظم (همونی که لباس موبدهای زرتشتی پوشيده بود!)، به صحنه تشريف آورد و در يک صحنه نمادين، تاج به سر خودش گذاشت. دوباره، يک فروند خانم به همراه حرکات موزونشون (ايندفعه رقص عربی در مايه های باله درياچه غول!)، با تعارف کردن قهوه (شراب سابق، در تالار رودکی سابق... بقيشو خودتون استظهار داريد!) به مهمانان محترم (اشقيا)، به مجلس حالی بخشيدند.
در همين زمان، رابعه خانم با خشم شروع به ترک صحنه کرد (فکر کنم خانم مرجانه گلچين هم از دست اين نمايش خسته شده بود!)، اما حارث خان جلوشون رو گرفتند. ديالوگ نمادين بين اين دو، بيننده محترم رو به اين نتيجه می رسوند که عذاداری خوبه و رابعه خانم از اينکه داداش حارثشون زودتر از چهلم ابوی محترم، تاجگذاری کرده و به رقص و پايکوبی (ای وای، حرکات موزون و سرود منظورم بود) پرداخته، ناراحت شده. من برم غيرتو!
خلاصه، بعد از خروج رابعه خانم از حاکميت، جناب حارث و موبدشون (وزير اعظم)، شروع کردند به بحث در مورد اينکه جناب حارث نبايد به مردم سخت بگيره و دستور بده که ماليتها زياد بشه و هرکسی توی محل کارش، تصوير آقا حارث رو آويزون کنه! خوب، اون که از رقص و آواز، اينهم که از کنايه سياسی، ديگه نسل جوان چی می خواد از جون اين نمايشنامه وطنی؟
نسل جوان (چهار نفر ما)، وقتی صحنه تاريک شد، ديگه نتونست تحمل بياره و فکر کرد نيم ساعت عذاب کافيه. در نتيجه، جيم شد و در سالن انتظار يک شليک خنده نمادين سر داد و بعد رفت که يک شام ملی بخوره.
□ نوشته شده در ساعت 7/09/2004 02:07:00 PM توسط Khodadad Monday, July 05, 2004
● جويهای خيابانهای ما همه بويناک است!
يکی از خوانندگان محترم اين وبلاگ (توپش پره، زورش هم زياده، مادر بنده هم هست!)، طی يک ايميل دشمن شکن، ضمن ابراز لطف در مورد قر زدنهای من در مورد شهر تهران، گفته بودند که «جوب» غلطه و «جوی» صحيحه و خلاصه اينکه با اين فارسی نوشتن من، بهتره ديگه دست به کليدهای کامپيوتر و وبلاگ نويسی نزندم! (جای سرايدار زبان فارسی در اينترنت خالی، زياده کيفی کرده بود اگر می ديد!).
بنده هم از اونجايی که خيلی توی آستين خودم سر اين زبان فارسی باد انداخته ام، اندکی به تفکرات فرو رفتم و فکر کردم که خوب، جوب درسته يا جوی؟ جويباره صددرصد، نه جوب بار که! «بوی جوی موليان آيد همی» نه بوی جوبشان! ای دل غافل، يعنی بعد از چهل سال گدايی، ما شب جمعمون رو گم کرديم؟ مج گيری از جانب خانم والده خيلی حالگيريه! چه کنم، چی کار کنم؟
حالا توجه بفرمائيد: حرف «ی» فارسی از نظر ريشه شناسی، حرف مرده است و معمولا" نشانه يک حرف از بين رفته است. برای مثال، «می» (به معنای آبشنگولی!)، در واقغ بايد «مذ» باشه، از يک ريشه «مد» (به فتح ميم). يعنی کلماتی که در فارسی به «ی» ختم می شوند، اکثرا" ريشه اشون يک حرف ساکن بوده. همين «بوی» هم اصلش «بوذ» بوده.
از طرفی، ما در فارسی روند معکوس اين رو هم داشته ايم، يعنی اينکه بعضی کلمات که به «ی» يا ديگر حرفهای صدادار ختم می شده اند، در گفتار عاميانه، بهشون حرف بی صدايی اضافه شده که تلفظشون رو راحت کنه: «در» که با اضافه کردن «ب» به درب تبديل شده.
با دانستن اينها، بايد رفت به سراغ لغتنامه های ريشه شناسی که فکر کنم بهترينشون «لغتانمه کوچک پهلوی» نوشته مرحوم نيل مکنزی باشه. جلوی کلمه در اين لغتنامه اين رو نوشته:
[ywd, ywb' | N jo(y)] stream, channel.
دو گزينه اوليه، طرز نوشتن اين کلمه در پارسی ميانه پهلوی و مانويه. بعدی، تلفظش در فارسی جديده که به صورت «جوی» ضبط شده و حرف مادرجان من رو ثابت می کنه. اما قسمت اول، تلفظ فارسی ميانه که با «ب» هستش و «یوب» نوشته شده، نشون می ده که کلمه در اصل جوب بوده و يکی از کلماتيه که در طول زمان، حرف بی صداش افتاده و تبديل به «ی» پايانی شده.
حالا می شه تصور کرد که يکبار ديگر در اثر گفتار عامه، ب اضافه شده که تلفظ رو آسون کنه و دوباره به صورت جوب درآمده که احتمالا" بطور اتفاقی شبيه تلفظ پارسی ميانه است. يا شايد هم در گفتار عاميانه، صورت اصلی حفظ شده در صورتی که در ادبيات، صورت تغيير کرده جا افتاده.
به هر حال، متشکر از اينکه توجه من رو به اين نکته جلب کردی مامان جان! در ضمن، توجه کنيد که من در اين وبلاگ، سعی می کنم عاميانه و به زبون هر روزه بنويسم، نه کتابی.
□ نوشته شده در ساعت 7/05/2004 10:57:00 AM توسط Khodadad Friday, July 02, 2004
● بازهم تهران
زندگی کردن توی تهران خيلی صبر می خواد، حتما"! من متاسفانه يا خوشبختانه، بعد از سن هيجده سالگی توی اين شهر زندگی نکردم، يعنی هيچوقت توی تهران مجبور به کار کردن و پول درآوردن نبودم. مطمئنم که کار سختيست و به اونهايی که هرروزه مشغول انجام دادنش هستند، درود می فرستم!
اما کار من توی اين شهر شده انتقاد! يعنی بقول بعضی ها، شايد کنار گود ايستادم و می گم لنگش کن. واقعا" نمی دوم انتظار داشتن اينکه توی يک خيابان دو خطه، دو ماشين از کنار هم بروند و نه سه يا چهار ماشين و يا اينکه اگر کسی می خواد سمت چپ بپيچه، اينکار رو از طرف چپ خيابان انجام بده نه از طرف راست، آيا واقعا" زياديه؟ واقعا" ده قدم راه رفتن و آشغالها رو در ظرف آشغال انداختن بجای جوبهای کنار خيابان، کار شاقيه؟ برای شهرداری چقدر خرج داره که در هر محله، حتی با کمک مالی خود اهالی، يک سطل آشغال بزرگ نصب کنه که مردم آشغالهاشون رو توی اون بريزند و نه کنار خيابان و جوب و رودخانه و درخت؟
حالا از همه اينها گذشته، واقعا" کار غير ممکنيه که از يکنفر يا دونفر که اين زبون لامصب انگليسی رو خوب بلدند، تقاضا کنند که قبل از ساختن اين علامتهای بزرگ خيابانی، يک نظر متنشون رو نگاه کنند و از اين آبروريزی املايی و انشايی و ساختاری جلوگيری کنند؟
اصلا" اين ويروس انگليسی نوشتن از کی توی تن مردم افتاده؟ گريلد چيکن برگر ديگه چه موجوديه؟ چرا آدم وقتی توی يک کافه (کافی شاپ!!! جل الخالق!) نشسته، به دست آدم «تيک اوت منو» می دهند (پنج دقيقه طول کشيد تا من بفهمم اين به چه زبونيه!)؟
از همه خنده دار تر، علامتهای بزرگيه که سردر اين غذاخوری های رنگ و وارنگ که همه شبه-غذاهای يک شکل می فروشند قرار داره: «فست فود»! انگار افتخاره! در شرايطی که در امريکا کتابهای مختلفی بر عليه فرهنگ غذای فوری مثل مک دونالد و تاکو بل و برگر کينگ چاپ می شوند و فيلمهای مستند هم ساخته می شه که نشون می ده چقدر اين غذاها برای سلامتی بد هستند و در چاقی مفرط مردم امريکا و حمله قلبی، نقش اصلی رو بازی می کنند، ما در مملکت کباب و ديزی، فست فود بخور شده ايم! حالا خنده دار اينجاست که در هيچ جای جهان، کسی سردر مغازه اش نمی نويسه «فست فود»، اما در مملکت گل و بلبل، با چراغ نئون هم نوشته می شه! هنر نزد ايرانيان است و بس!!
اگر دلتون می خواد گزارش من رو از سفر ايذه بخونيد، لطفا" به اينجا مراجعه کنيد!
□ نوشته شده در ساعت 7/02/2004 01:47:00 PM توسط Khodadad Tuesday, June 29, 2004
● خوزستان
برگشتم! آخی، فکر نمی کردم هيچوقت اين کلمه رو اينقدر با علاقه بيان کنم!!!! خوزستان عالی بود، مردمش هم خيلی خوب بودند، کلی هم ديدنی داشت، اما آخه اين هم شد هوا؟ 48 درجه سانتيگراد! پوست صورت آدم می سوخت. حالا مونده ام که چرا اين اجداد ما، عيلامی ها و بقيه، بين اينهمه جای خوش آب و هوا (مثلا" دربند يا اوشون و فشم!)، رفته اند خوزستان و يک تمدن درخشان در اونجا تاسيس کرده اند؟
جزئياتش که بمونه برای بعد، اما بصورت ليستی عرض کنم که شب اول اهواز بودم و رفتم محله «کيانپارس» که بالاشهرش می شه و يک چيزهايی هستش توی مايه گلشهر کرج! خلاصه شامی خورديم و خواب.
صبح بعدش، رفتم ايذه (آيا
پيرباستانی، قسمتی از سلطنت کوهستانی عيلام يا انشان)، در منتی اليه شرقی خوزستان و کوهپايه های غربی زاگرس. هوا به نسبت خنکتر بود (39 درجه!!!)، اما به ديدنش می ارزيد. نقشهای عيلامی رو در «کول فرح» ديدم و بعد هم به ديدن «اشکفت سليمان» رفتم با نقشهايی از «هانی» (فرمانروای محلی ايذه در دوران عيلام ميانه). در ايذه نقش «خنگ اژدر» رو هم ديدم که يک نقش کوچک عيلامی و يک نقش بزرگ پارتی/اشکانی هستش. مجموعه «طاق طويله» رو هم ديدم که مجموعه تازه کشف شده ای هستش از دوران ايلخانی.
روز بعدش رفتم شوش و شب رو در قلعه فرانسوی ها (قلعه ای که در اواخر قرن نوزدهم، ژاک دمرگان فرانسوی، اولين باستانشناسی که روی شوش کار کرد، ساخته) خوابيدم. کلی هيجان انگيز بود خوابيدن در يک قلعه عظيم! البته انگار پارلمان مرکزی مارمولکهای جهان هم توی همين قلعه ملاقات می کنه!
فرداش (که ديروز باشه)، رفتم به ديدن زيگورات چغازنبيل. ساختمان بی نظير و عظيمی از 3500 سال قبل. واقعا" يکی از جالبترين آثار تاريخيه که من تا به حال ديدمشون. از چغازنبيل هم رفتم شوشتر و آبشارهای معروفش رو ديدم که مجموعه ای بسيار جالب و کامل از کانالهای آبی است که برای هدايت آب و گرداندن آسيابهای آبی سنگين درست شده. يکی از مهمترين نمونه های هنر مهندسی و معماری دوران ساسانی که ايکاش در موقع نوشتن پايان نامه فوق ليسانسم در لندن، بيشتر راجع بهش می دونستم.
توی شوشتر، بند معروف ميزان رو هم ديدم که در دوران ساسانی ساخته شده و رود دز رو به دز رو به دوشاخه «گرگر» و «شطيط» تقسيم می کنه. اين هم يکی از دستاوردهای بزرگ مهندسی دوره ساسانيه و توجهشون رو به امر آبياری نشون می ده. پل شادروان رو هم ديدم که پل بسيار بزرگيه که در دوران شاپور اول بسته شده و خرابه هاش هنوز هم بسيار تاثيرگذار هستند.
از شوشتر رفتم به هفت تپه که يک مجموعه معبد و قبر دست جمعيه که توی کلاس باستانشناسی کلی راجع بهش خونده بودم. جالب بود ديدن محلی که ازش بيشتر از صدتا عکس ديده بودم!
ديشب وقتی برگشتم به قلعه شوش، هوا خنک شده بود. رفتم وحدود دوساعت توی کاخ آپادانای داريوش گشتم. کاخ روی يک تپه است و تمام دشت رو زير نظر داره. پشتش هم يکی از 15 لايه کشف شده شهر شوش قرار داره. با اينکه من زياد اهل احساسات رمانتيک نيستم، اما همه مدتی که اونجا بودم، مارها و حشراتی رو که بين ستونهای کاخ داريوش می گشتند نگاه می کردم و شهر رو تماشا می کردم و هی زير لب می گفتم:«دريغ است که ايران ويران شود/کنام پلنگان و شيران شود».
بعدا" با جزئيات بيشتر می نويسم. عکسها هم وعده به فرصت برای نشستن و آپ لود کردنشون!
□ نوشته شده در ساعت 6/29/2004 12:40:00 PM توسط Khodadad Thursday, June 24, 2004
● فتوبلاگ من گرفتار گوشه چشمی است از دی اس ال!
شبيه جملات پرويز شاپور يا همين استامينوفن خودمون شد! اما عين حقيقت است. ديشب رفتم و با کلی گشت و گذار و به لطف عمو گوگل (برادر بزرگ عصر ما، اين هم يک پيشگويی ديگه ارول که داره درست در مياد!)، سرورهای خوب برای درست کردن فتوبلاگ پيدا کردم. اما مشکل اينجاست که با اين ارتباطات پيه سوز مآب اينجا، گذاشتن يک عکس حدود 10 دقيقه طول می کشه! حالا اين حسين هی بگه چرا ملت اينجا فتوبلاگ درست نمی کنند!
به هر صورت، ما دست بردار نيستيم، اما فکر کنم انتشار آلبوم عکس اين سفر درخشان به برگشتن من به امريکا موکول بشه!
در ضمن، وصف سرکار پينکفلويديش رو هم از کنسرت لوريس چکناواريان که رفته بوديم بخونيد.
دعا کنيد اين سه، چهار روز توی اهواز، مغزم آب نشه! عوضش قول می دم براتون کلی نقل از آثار باستانی بيارم! خشک باشيد!
پانوشت: فعلا" تونستم توی ياهو،عکسهام رو بذارم. فعلا" يک نگاهی بکنيد تا بعد!
□ نوشته شده در ساعت 6/24/2004 12:22:00 PM توسط Khodadad Wednesday, June 23, 2004
● تهران... شهری است عظيم!
خوب، دوهفته از آمدن ما به تهران گذشت، تقريبا". الحمدلله نداشتن فاميل زياد توی مملکت آبااجدادی باعث شد که مثل اکثر از فرنگ برگشته ها، مجبور نشيم که سرتاسر وقتمون رو خونه فلان دايی و بهمان عمه که البته تنها يکبار آنهم در سن دوسالگی ديديمشان، بگذرونيم.
در عوض، کلی با دوستان گشتيم و چرخ زديم. با جناب دبير اجرايی کاپوچينو، کاريکاتوريست محترم همين نشريه، و خانم زن نوشت السلطنه دوکوهکی، رفتيم شهر بازی و کلی ياد کودکيمون کرديم (غير از حميدرضا که همچين انگار دلش برای کودکيش تنگ نشده!). با يک دوست سوئيسيم که از لندن می شناختمش و دوست دخترش، کلی با ماشين نمره سياسی توی تهران چرخ زديم و رفتيم دربند و کيف کرديم! کلی هم دود ماشين خورديم و تقريبا" هميشه با عطسه و سرفه و سوختن چشم برگشتيم منزل!
يک مسافرت جالب هم کردم به طالقان که هم هواش خوب و خنک بود و هم خيلی قشنگ بود و خوش گذشت. و البته چندتا از همين عمه و عموهای ناديده و ناشناخته رو هم ديديم و از آب دهن (ببخشيد، بوسه هاشون) برخوردار شديم! يک بعد از ظهر که همه نشسته بودند به خوردن و از اين حرفها، حوصلم سر رفت و تصميم گرفتم برم پياده روی. حدود دو ساعت از تپه و دشت رد شدم و رسيدم به ده «فشندک». ده جالب و قديميه، اما از اونجايی که طالقانی ها اکثرا" خرخونی کرده اند و کلی دکتر، مهندس دارند، حالا آمده اند پولهای درآمده رو ريخته اند توی دهات و دارند وسط زمين و گاو و گوسفند، خونه می سازند مدل شمال شهر تهران. يک قسمت فشندک، شهرکی شده که محلی ها بهش می گن «شهرک غرب»! عنقريب است که پاساژ گلستان هم افتتاح بشه.
ده «شهرک»، مرکز طالقان، هم 5 موسسه کرايه اتومبيل (تاکسی تلفنی) داره و اهالی دههای اطراف، تلفن می کنند و تاکسی تلفنی مياد عقبشون و می بردشون برای خريدن ميوه و وسبزی و نان وپنير! ياد خودکفايی دهات و روستاها بخير! روزهايی که دهاتی ها سر صد متر زمين قابل کشت دعواشون می شد، اما حالا هکتارها زمين خالی افتاده و مردم ده خيال دارند عين شهری ها زندگی کنند!
بعد از برگشتن از طالقان، همه اش در حال گشتن توی تهران بودم و چندتا موزه رو ديدم. جالبترينش موزه کاخ صاحبقرانيه بود که کلی با مسئولش سر اين قانون مسخره که همه بازديد کنندگان حتما" بايد همراه گروه و با تورگردان حرکت کنند بحثم شد! واقعا" فکر کنيد اگر يک همچنين قانونی رو می خواستند برای کاخ ورسای يا بريتيش ميوزيوم بگذارند. اما خوبيش اين شد که موقع بازديد از موزه شخصی فرح، اجازه دادند که از برونزهای اونجا که قسمتی از مجموعه معروف برونزهای پيش از تاريخ کشف شده در لرستانه، عکس بردارم. خيال دارم يک فتوبلاگ درست کنم و همه عکسها رو بگذارم روی اينترنت. فردا هم عازم اهواز و شوش هستم و از اونجا هم کلی عکس می گيرم! بگيد الهی آمين!!!
□ نوشته شده در ساعت 6/23/2004 01:08:00 PM توسط Khodadad Tuesday, June 15, 2004
● تهران و گوياهوميل!
در درجه اول، دست همه کسانی که ايميل زدند و گفتند که وبلاگم قابل خوندنه درد نکنه. انگاری اين سرور محترم، تصميم گرفته بوده که همه سايتهای «بلاگسپات» رو ببنده. اين هم يک مدلشه، خفقان مجازی؟ چيز جالب ديگه هم اينکه ياهو انگار جلوی گوگل کم آورده و حالا که گوگل با اين «جی ميل» داره يک گيگا بايت جای ايميل می ده، ياهو هم امشب سيستمش رو عوض کرده و به ما 100 مگا بايت جا داده! من بعد از اينکه «جی ميلم» رو باز کردم، کمی بهش شک بردم و تصميم گرفتم به جز مواقعی که کسی می خواد ايميل بزرگی بفرسته، ازش استفاده نکنم (بخاطر همينه که آدرسش رو به کسی ندادم)، به همين دليل، از اينکه ياهو حالا حدود 16 برابر قبل بهم جا می ده خوشحال شدم!
جای شما خالی (دوستان به جای ما!)، دو شب پيش به همراه کاريکاتوريست محترم جريده فخيمه قهوه فرنگی و دبير اجرايی همين نشريه پروزن (وزن دقيقش بستگی به اندازه کامپيوترتون داره!)، رفتيم به کنسرت راک گروه «تابو» (تا کجا بو؟). گروه راک زيرزمينی ايرانی که سوراخ دعا رو کشف کرده و به روی زمين نقل مکان کرده. ريتمهای قشنگی داشتند و بعضی آهنگهاشون بدجوری انسان را به هوس بلند شدن و انجام دادن حرکات موزون (!!!) و عمل مکروهه «هدبنگينگ» و حرکت جلف پريدن روی کله خلق در «ماش پيت» می انداخت (حرکات غير اخلاقی که آدم حتی در سن 27 سالگی هم در کنسرت متاليکا انجام ميده! خدايا ما رو ببخش!).
جالب بود، بخصوص يکی از آهنگها که اسمش «موتور عصر اتم» بود و تند بود، به علاوه «کوزه» که شعر خيام روش بود (...کو کوزه گر و کوزه خر و کوزه فروش). خوشمان آمد، انگار بعد از اوهام، بقيه هم به فکرهای خلاقه افتاده اند.
بقيه داستانها هم خلاصه می شه در دوباره يادگيری تاکسی گرفتن در تهران و رد شدن از بين ماشينها (عملی که آدم رو ياد بندبازهای سيرک می اندازه!!!) و حرف زدن با آدمها و سعی کردن در اينکه ملت نفهمند همين ديروز از ماشين پشت کوه (آلپ!) پياده شدی و سرت کلاه نگذارند (امروز با يک تاکسی چنان چونه ای زدم که دختر عموم هم مونده بود توش!).
انشالله اگر يادم نره دوربينم رو ببرم، براتون عکس هم می گيرم و بقول حسين، فتوبلاگ هم درست می کنم. مگه ما چيمون کمه؟
□ نوشته شده در ساعت 6/15/2004 02:18:00 PM توسط Khodadad Saturday, June 12, 2004
● بابا! ما خودمون رو هم نمی تونيم ببينيم!
عجب بساطيستها! جهت اطلاعات همه دوستان و آشنايان و بقيه ملت، عرض شود که ما ديروز صبح رسيديم تهران و الان در پايتخت ممالک محروسه، سرگرم خوردن دود گازوئيل می باشيم! کسی نبود بگه آخه آدم عاقل (بلانسبت!)، نونت نبود، آبت نبود، تهران آمدنت چی چی بود؟ سواحل نيس رو رها کردی آمدی شهر خاقان مغفور!
اما به هر حال، اتفاقی است که افتاده!! حالا بدترش اينه که می خوام وبلاگ بنويسم، اما نمی تونم! يعنی می تونم بنويسم، که دارم می نويسم (!!)، اما نمی تونم ببينمش! يعنی وقتی می رم به سايت وبلاگ خودم، يا اصلا" هيچ چيزی نمیاد
(Site not Found)
يا اينکه می ره روی «سرچ» خود مايکروسافت و می گه اصلا" يک همچين چيزی وجود نداره! جل الخالق! نمی دونم اين يکنوع فيلتر شدنه، يا اينکه برای بلاگر اتفاقی افتاده.
کسی می تونه کمک کنه لطفا"؟ می شه بهم خبر بديد اگر اين نوشته ها ديده می شوند و در ضمن اگر کسی از يک سايت ضد-فيلتر خوب خبر داره (که خودش فيلتر نشده باشه!!!). لطفا" به اين آدرس برام ايميل کنيد.
khodadad21@yahoo.com
□ نوشته شده در ساعت 6/12/2004 12:14:00 PM توسط Khodadad Monday, June 07, 2004
● سن تروپه
برنامه ام اين بود که هرچند روز يکبار يک سفرنامه کوتاهی از اين مسافرت امسالم بنويسم و با عکس بگذارم توی وبلاگ. اما به نظرم اومد که ممکنه برای بقيه کسل کننده باشه و اصلا" چه اهميت داره که من کجا رفتم و چه ديدم؟ همينقدر که جنوب فرانسه خيلی زيباست، جايی که من هستم بخصوص زيباست، همه جا ساحل دريا و دههای قديمی و پر توريست و همين!
اما امروز يکسر رفتم سن تروپه که شهر ساحلی معروفيه بين «کن» و «تولون» و مرکز پولدارها! پر از کشتی های تفريحی و خانمها و آقايون شيک! ديدنش جالب بود، اما برای من جالبيش اين بود که اسم اين شهر در ضمن اسم يکی از آهنگهای پينکفلويد هم هست. خيلی نگاه کردم بفهمم آهنگ چه ربظی به اين شهر داره، اما چيزی دستگيرم نشد!
فعلا" شب بخير تا بعد!
□ نوشته شده در ساعت 6/07/2004 03:57:00 PM توسط Khodadad Thursday, May 27, 2004
● حزب خران!
نمی دونم کسی «حزب خران» که توی توفيق شروع شده بود رو يادش مياد يا نه؟ يک حزبی بود که کاکا توفيق خيلی جدی می گفت که ليدرش خر کاکا توفيقه و برای اينکه کسی عضوش بشه، بايد نامه می نوشت و توضيح می داد که چرا خر تشريف داره و بعد خرکاکا بهش يک شماره خريت می داد و می شد عضو حزب!
شعارش هم بود: «حزب خران بهترين احزاب است / هرکه باور نمی کند گاب است!». ملت هم براش نامه می فرستادند و می گفتند که مثلا" بعد از 25 سال زندگی کردن با يکنفر و خرج کردن زندگيشون پای طرف، حالا آقا/خانم مورد ذکر رفته و پشت سرش رو هم نگاه نکرده، به همين دليل هم ادعای خريت می کردند و ...!
حالا من به اين فکر افتادم که اين حزب معظم رو دوباره در دنيای مجازی اينترنت زنده کنم و از توفيق يادی کنم. اگر کسی اهلش هست و می تونه کمک کنه و برنامه ريزی کنه و صفحه بسازه (با يک «فوروم» و قس عليهذا) لطفا" خبر بده.
□ نوشته شده در ساعت 5/27/2004 03:36:00 PM توسط Khodadad Friday, May 21, 2004
● تکرار تاريخ؟
خيلی از کلمات و اصطلاحاتی که برای ما به صورت عادت و کليشه درآمده اند، بعدها سراغ آدم می آيند و کلی خواب از سر آدم می پرانند! يکيش هم همين کلمه «تاريخ خودش را تکرار می کند» است.
از اونجايی که دست اندرکار يادگيری تاريخ بودن، بنده رو تبديل کرده به مرکز اطلاعات مجانی ملت در مورد اين رشته بخصوص (که همه توی مدرسه ازش متنفرند، ولی به هرحال، کسی ازش فرار نمی تونه بکنه!)، يکی از عجيب ترين سوالاتی که مرتبا" باهاش مواجه می شم، همين مسئله است! همه می پرسند، آيا تاريخ تکرار می شود؟
والله عرض شود که، چی بگم آخه، خلاصش اينکه، خير بابام جان! تاريخ که تلويزيون وطن نيست همه سريالهاش تکراری باشه. تلويزيون فرنگ هم نيست که يک کانال برنامه های محبوب يک کانال ديگه رو بخره و از اول پخشش کنه! تاريخ تاريخه، داستان زندگی هرروزه بنده و شما، هيچ روزی هم عين روز قبل نيست، هيچ آدمی هم مثل آدم ديگه نيست. بقول اجداد محترممون، کسی رو هم توی قبر کس ديگه نمی گذارند. در نتيجه، دقيقا" عرض شود که خير! تاريخ تکراری نيست.
از طرفی، هرچيزی يک شاخصه های خاص خودش رو داره. مثلا" توی زندگی انسانها، آدمها بدنيا می آيند، مدرسه می روند، احتمالا" دانشگاه می روند، کار پيدا می کنند، احتمالا" ازدواج می کنند، بچه دار می شوند، خانه می خرند (توی ايران به سختی!)، بازنشسته می شوند، و آخر هم ريغ رحمت رو سر می کشند. همه انسانها هم کمابيش در دوران ما همين مراحل رو طی می کنند. اما اين دليل اين نيست که همه انسانها مشغول تکرار کارهای همديگر هستند. در زندگی همه ما، با وجود اينکه کليات ممکنست شبيه هم باشند، اين جزئيات هستند که حسن را از تقی و نقی و جعفر جدا می کنند.
تاريخ هم چيزی است در همين مايه ها: تکرار کليات زندگی آدمها: تلاشها، حرصها، برخوردها، صلحها، دوستی ها، پيشرفتها، انقلابها، و همه اين کليات. اما جزئيات تاريخ، هيچوقت يکی نيستند. تاريخ تکرار نمی شود، تاريخ تنها از زندگی شکل دهندگان خودش (انسانها) سرمشق می گيرد.
□ نوشته شده در ساعت 5/21/2004 02:44:00 PM توسط Khodadad Saturday, May 15, 2004
● کريس دی برگ و من
ديشب خبر رسيد که جناب کريس دی برگ، خواننده معروف انگليسی-ايرلندی که معرف حضور اکثر ايرانيان محترم هست، در کنسرت جديدشون، يک کار جديد انجام دادند. اين کار عبارت است از قرار دادن 14 عدد مونيتور در اطراف صحنه، حالا اينش هيچی، قضيه اونجايی جالب می شه که در طول آهنگ «اسممو بخون» (!!!) از آلبوم جديدش، اسم 150 نفر از طرفداران ايشون از تمام نقاط دنيا روی مونيتورها ظاهر می شه.
جالبترين قسمت قضيه اينه که (نفساتون رو حبس کنيد): اسم من هم هست! بله، کل کلمه مقدس و مطهر «خداداد رضاخانی» (دامه افاضاته العالی، خلد الله ملکه)، به خط انگلستانی، روی صفحه نقش می بنده! خوشمزه اينجاست که اين مطلب وقتی اتفاق افتاده که من وقتی داشتم با مدير برنامه کريس دی برگ صحبت می کردم، بهش گفتم که من ديگه خودم رو طرفدار حاج آقا حساب نمی کنم و از دوتا آلبوم آخرش بدجوری بیزارم!
حالا خودتون ببينيد ناز ما خريدار داره يا نه!!!!
□ نوشته شده در ساعت 5/15/2004 11:28:00 AM توسط Khodadad Friday, May 14, 2004
● بازگشت اژدها!
بالاخره اين ارتباط اينترنت ما جور شد و از جنوب فرانسه، برای شما می وبلاگيم. واقعا تاريخ تکرار می شودها! همين ماجرا دوسال پيش هم در حدود همين موقعها تکرار شد، و اونموقع هم من توی وبلاگم نوشتم، که در ضمن نشون می ده که من دوسال و نيمه دارم اينها رو می نويسم.
سه شنبه پيش رسيدم لندن و بعد از گرفتن هتل و کمی استراحت کردن، رفتم دنبال کارهام. از توی هواپيما شروع کردم به سفرنامه نويسی. به نظرم اومد مثل يک وبلاگ کاغذيه، اما يکباره به صرافت افتادم که ای دل غافل، وبلاگ خودش قرار بود دفتر خاطرات الکترونيکی باشه! عجب اين تکنولوژی زندگی ما رو تحت تاثير گرفته!
به هر حال، در عرض ده روز گذشته، از لندن رفتم به کيمبريج و شب پيش دوستم جانی چوينگ که اونهم ايرانشناسه (متخصص زبان آسی، الان هم روی مدارک بلخی کار می کنه) موندم. جانی توی «موسسه هند و ايران باستان» (يعنی توی ساختمان موسسه) زندگی می کنه. ساختمان و کتابهای موسسه، متعلق بوده به سر هرولد بيلی، ايرانشناس معروف انگليسی و متخصص زبان سکايی ختن. جای جالبيه و شب در اونجا خوابيدن بسيار هيجان انگيز بود.
از کيمبريج با هواپيما پرواز کردم به تور در فرانسه و از اونجا هم با قطار به اورلئان، برای ديدن مرحوم امير حسابدار! امير همونروز امتحان شفاهی داشت، اما به موقع آمده بود ايستگاه قطار دنبالم. رفتيم دانشگاه و استادها و دوستهاش رو ديديم و ايميلمون رو نگاه کرديم (تنها موقع در طول سفر)، و بعد هم شام و خواب. از شانس من، بدون اينکه خودم بدونم، همون سه، چهار روزی که من اورلئان بودم، سالگرد ژاندارک معروف بود و شهر تبديل شده بود به مجموعه ای از مردمی که لباسهای قرون وسطايی پوشيده بودند و رژه می رفتند و توی بازارهای مثل قرون وسطی، شير مرغ و جون آدميزاد می فروختند. من که بقول معروف خوره همين چيزهام و با امير کلی گشتيم و دخترهای مردم رو ديد زديم (فتبارک الله احسن الخالقين، در ضمن شانس آورديم دوست دختر مربوطه فارسی بلد نيست!). من هم يک پيرهن و يک دستبند قرون وسطايی خريدم و خلاصه خودم رو خفه کردم!
تنها چيز بد اين چند روز، هوای مزخرف بود که حال ما رو گرفت و هی باريد و باريد! اما در عوض، من و امير کلی حال کرديم و حرف زديم و از در و ديوار گفتيم و خلاصه دلی از عزای دوستی درآورديم. کی ميگه وبلاگ بده اگر می تونه يک همچين دوستی هايی بوجود بياره؟
روز سه شنبه اين هفته هم رفتم پاريس و دوساعتی گشتم و ياد قديمها کردم که دور و بر اين شهر درندشت، چرخ می زدم و از روی نوشته های الکساندر دوما در مورد پاريس چهارصد سال پيش، شهر رو برای خودم کشف می کردم! فکر کنم من هنوز بهتر بتونم به کسی آدرس بدم که جای زندان ونسن هفتصد سال پيشی رو پيدا کنه تا مغازه کارتيه مدرن!
سه شنبه عصری هم رسيدم نيس و خونه و خواب و شام و باز خواب!!! دوروز گذشته هم جای شما خالی، هی از اين تپه رفتم پايين و هی اومدم بالا، خريد کردم و بارها رو کشيدم بالا! بايد يک وصف درست و حسابی از اين ويلفرانش که توش هستم براتون بنويسم. □ نوشته شده در ساعت 5/14/2004 02:54:00 AM توسط Khodadad Wednesday, May 12, 2004
● In case anyone was wonring: I AM STILL ALIVE! I have a hard time finding an internet connexion from here and am writing this from a net cafe in Nice. Will write more later.
□ نوشته شده در ساعت 5/12/2004 01:31:00 AM توسط Khodadad Sunday, May 02, 2004
● نوشته قبل از مسافرت
من فردا عازم لندن هستم و بعد هم فرانسه. انشالله سعی می کنم زود به زود بنويسم و خيال دارم اينبار، يک سفرنامه درست و حسابی تهیه کنم. ببينيم و تعريف کنيم!
□ نوشته شده در ساعت 5/02/2004 10:22:00 PM توسط Khodadad Saturday, May 01, 2004
● بازگرداندن آثار تاريخی به ايران
به نظر مياد خبر داغ اين روزها در زمينه تاريخ و باستانشناسی، قضيه بازگرداندن چند تکه از کتيبه های به دست آمده از دژ تخت جمشيد از طرف دانشگاه شيکاگو به ايرانه. از استادم و چندتا از همکارهای باستانشناس هم شنيدم که قراره بقيه همين کتيبه ها رو از موزه بريتانيا در لندن به ايران برگردونند و احتمالا" حتی استوانه معروف کورش رو.
فکر می کنم اکثرا" با اين مسئله موافق باشند. اما می شه لطفا" نظرتون رو در اين مورد برای من بنويسيد؟
در ضمن، درگذشت گل آقا هم به همه تسليت. کيومرث صابری برای يک نسل، الگويی از درست نويسی فارسی و نکته بينی اجتماعی بود.
□ نوشته شده در ساعت 5/01/2004 07:32:00 PM توسط Khodadad Monday, April 26, 2004
● پرچم جديد عراق
توی اينترنت به اين مطلب برخوردم در مورد پرچم جديد عراق، اما عکسش رو پيدا نکردم. در نتيجه، خودم يکی کشيدم!
□ نوشته شده در ساعت 4/26/2004 11:04:00 PM توسط Khodadad
● آبکش نيوز نت وورک!
سايت آبکش رو از مدتی پيش که پيام بهم معرفيش کرد می خوندم. کارشون خيلی جالبه و ايده شون در رونويس کردن خبرهای جدی و گذاشتن تيترهای جنجالی مثل روزنامه های زرد خارج رو خيلی دوست داشتم. کارشون عاليه!
اما اينی که الان اينجا بهشون لينک گذاشتم بخاطر اين خبر بسيار باحال و خنده داره که در مورد همه دوستان نوشتند (و البته از اينکه از من بعنوان کارشناس تاريخی موميايی کذايی ياد نکرده اند، شاکيم!). نوشته خيلی جالبيه و از همه چيزش جالبتر به نظر من، شطرنجی کردن عکس احسانه! واقعا تخيلشون خيلی خوبه. دست مريزاد، موفق باشيد.
□ نوشته شده در ساعت 4/26/2004 12:49:00 AM توسط Khodadad Sunday, April 25, 2004
● داريوش!
جای همگی خالی، امشب رفتيم يک سخنرانی در دانشگاه برکلی. سخنران اصلی، آقای داريوش اقبالی يا همون داريوش خان معروف خواننده خودمون بود! از طرف يک موسسه ايرانی در لس آنجلس که برای ترک اعتياد کمک می کنه، اومده بود و موسسه رو معرفی می کرد و چندتا متخصص هم بودند. جالب بود شنيدن حرفهاش که در مورد زمان اعتيادش می گفت و اينکه از سال 2000، ديگه ترک کرده. می گفت 27 سال معتاد بوده، پس با اين حساب می شه از 1352! خلاصه، برنامه بدی نبود.
يک عکس هم باهاش گرفتم. رو در رو، رنگش خيلی تيره است و خيلی شکسته، يک کم هم خشک. من هم البته يک چيزی بهش گفتم که يک کمی ترش کرد! به هر حال، خلاصه ما فردا آينده ای در دم و دستگاه ايشون نداريم، همين دفعه اولی خرابش کرديم. اما اشکال نداره، چون به اعتراف خودش به دوستانش، حرفم راست بوده و جواب هم نداشته!
عکس رو هم نشون نمی دم، چون خودم توش به طرز وحشتناکی افتادم! دليل ديگه ای هم نداره!
□ نوشته شده در ساعت 4/25/2004 12:42:00 AM توسط Khodadad Thursday, April 22, 2004
● بازهم قضایای تاخير و اين مثنوی
اين مثنوی ما بازهم به تاخير افتاد و بديش هم اينجاست که ما حجت الحق حسام الدینی هم نداريم که عنانمون رو از اوج آسمان (يا از ته چاه!) بازگردانه (برای کسانی که نمی دونند اين چرتيات يعنی چه، توصيه می کنم به مقدمه دفتر دوم مثنوی يک نگاهی بکنند)!
به هر حال، سبب تاخير اين بود که بنده اگر خواسته باشيد بدونيد، 10 روز ديگه عازم سفر اروپا هستم و از اونجا هم به اميد حق، راهی وطن گل و بلبل. خلاصه، وقت سرخاروندن هم نداشتم و کلی کار و تازه يک سخنرانی هم توی دانشگاه برکلی داشتم که تا بعد از ظهرش، اصلا بهش فکر هم نکرده بودم.
به هرصورت، خلاصه شانس همه زد و يک مدتی من ننوشتم و توانستيد کلی توی معنی اسمهای باستانی غوطه ور بشيد. راستی، تا يادم نرفته، چند تا اسم ديگه هم پيدا کردم که نوشتن در موردشون جالبه، از جمله سينتروک که از پادشاهان خيلی عجيب اشکانی بوده و بنده چند وقت پيش يک زنده اش رو مشاهده کردم! يک کنيشکا هم ديدم که افغانيه و اونهم جالبه. تا بعد!
□ نوشته شده در ساعت 4/22/2004 03:17:00 AM توسط Khodadad Wednesday, April 14, 2004
● اسمهای تاريخی
اين چند وقته که مشغول نوشتن مقالات کاپوچينو در مورد تاريخ هخامنشی هستم، خيلی هم سرگرم پيدا کردن صورت درست اسمهای شخصيتهای هخامنشی و ديگر اسمهای قديمی هستم. اسم اکثر اين شخصيتها در منابع يونانی ذکر شده و در نتيجه، صورت يونانيش به ما رسيده. فکر کنم معروفترين اين اسمها، اسامی شاههای هخامنشی باشه که صورت يونانی شده شان خيلی در فارسی معموله. مثلا" کورس که صورت يونانی شده کورشه و سيروس که تلفظ فرانسوی کورس هستش!
يکی از مسائل جالب اينه که اگر اين اسمها در فرهنگ ما دوام می آوردند، در فارسی جديد به چه صورت تلفظ می شدند. بعد از توجه دوباره به تاريخ ايران باستان و علاقه مردم به داشتن اسمهای «اصيل» فارسی، خيلی ها به مدارک باستانی رو آوردند و اسم بچه هاشون رو گذاشتند داريوش و خشايار و آتوسا و رکسانا.، من حتی تيسافرن و استاتيرا و پروشات هم ديده ام. حالا يک نگاهی بکنيم به بعضی از اين اسمها:
داريوش: صورت غلطيه که با بازسازی از روی شکل يونانی «داريوس» ساخته شده. (بر مبنای کورش برای کورس، تصور کرده اند که داريوش هم شکل صحيح داريوس هستش!). اسم پارسی باستان (در حالت فاعلی) «داريه-وهئوش» هستش که در پارسی میانه به صورت «دارا» در اومده که در شاهنامه هم هست
خشايار: شکل غلط از اسمی که بعد از پارسی باستان در پارسی ميانه و فارسی باقی نمونده. شکل پارسی باستانش هست «خشَ-یَر-شَن» (پادشاه مردم راست) که در بازسازی به صورت خشايارشا در آمده و بعد بعضی ها فکر کرده اند که «شا» يعنی «شاه» و با انداختنش به اسم خشايار رسيده اند که اصلا" معنی نداره!
کامبيز: تلفظ فرانسوی کلمه يونانی «کامبيسس» که خودش صورت يونانی شده اسم پارسی باستان «کمبوجيه» است.
آتوسا: تلفظ يونانی اسم پارسی باستان «هوتئوس»
رکسانا: تلفظ يونانی اسم پارسی باستان «رئوخشنه» که در فارسی نو وجود داره و به صورت «روشنک» تلفظ می شه.
تيسافرن: تلفظ يونانی اسم پارسی باستان «چيثه-فرنه» (کسی که از فره ايزدی نژاد می برد). کلمه چيثه در پارسی ميانه به صورت «چهر» وجود داره که به معنی نژاد هستش (نه چهره). اگر در فارسی جديد وجود داشت، می شد چهرفر
پروشات: تلفظ عجيب و غريب و من در آوردی از کلمه پارسی باستان «پره-ذايته» به معنی «آفريننده کامل» (پره: کامل، محاط؛ ذايته: دادار، آفريدگار)، اگر در فارسی جديد وجود داشت، می شد همه-آفريد، يا من بخاطر وجود کلمه پر(پرديس: محيط ديوار دار، خودش بازسازی غلط کلمه يونانی «پره ذايتيس» که در فارسی باقی مونده و می شه «پاليز»)، ترجمه کرده ام پريداده.
مگابيز: تلفظ غلط و نيمه فرانسوی از يونانی «مگابازوس» که خودش تلفظ يونانی کلمه پارسی باستان «بگ-بازو» هستش (بگ: بغ، خدا؛ بازو: بازو!)، يعنی کسی که «(قدرت) بازوش از خداست».
ارد: بازسازی غلط کلمه «اورودس» که از پارتی «هورود» مياد و اگر در فارسی جديد وجود می داشت، به صورت هورد يا همون هورود باقی می ماند.
اوخوس: (به خدا من کسی رو به اين اسم می شناسم!)، تلفظ يونانی اسم پارسی باستان «وهوکا» که در اگر در فارسی جديد وجود داشت، می شد «اوک»
آرته بازان: از يونانی «آرتابازانس» که با انداختن «س» بوجود آمده. اگر در فارسی جديد وجود داشت، می شد راست بازو.
ميلاد: اين از اون کلماتيه که از زمانهای قديم وجود داشته و حالا مردم فکر می کنند از «ولد» عربی به معنی تولد مياد. در واقع، از صورت پارتی اسم «ميثره-ذات»(اوستايی، به معنی «داده خدای ميثرا/ميترا») مياد: ميثره-ذات---> ميثره-دات--->ميتر-دات---> ميهل-داد (پارتی، «ت+ر» هميشه به صورت «ه» در می آيند و تغيير «ر» به «ل» هم معموله)--->مهلاد---> ميلاد
در مرحله ميتر-داد به ميهل-داد، صورت پارسی ميانه «مهرداد» هم بوجود آمده که همون اسمه!
اينها رو جديدا" يا خودم پيدا کردم يا از نوشته های مختلف، بخصوص کتاب فرديناند يوستی و نوشته های روديگر شميت خونده ام. اگر بيشتر پيدا کنم، باز هم می نويسم.
Ferdinand Justi. Altiranisches Namenbuch.
پانوشت: يک اسم ديگه: استاتيرا (که بعضی مواقع اسکاتيرا هم نوشته می شه): اسم همسر اردشير دوم هخامنشی، صورت پارسی باستانش بوده سته-ذيره. در فارسی نو به صورت اسم پرنده «تذرو» وجود داره که در ضمن معنی کلمه پارسی باستان هم بوده.
□ نوشته شده در ساعت 4/14/2004 08:35:00 PM توسط Khodadad Thursday, April 08, 2004
● آی از اين مقاله خوشم مياد!
دری، تاجيکی، فارسی، سه نام بر يک زبان
□ نوشته شده در ساعت 4/08/2004 02:11:00 AM توسط Khodadad Sunday, April 04, 2004
● در به در!
از مشکلات زندگی در فرنگستان يکی هم اينکه وقتی سيزده به در مصادف می شود با وسط هفته، همه ايرانيان عزيز، برنامه بيرون رفتن از شهر رو واگذار می کنند به اولين آخر هفته ممکن. در نتيجه، جای شما خالی، ما امسال سيزدهمون رو در نکرديم، اما عوضش هم پانزده به در کرديم وهم شانزده!
خلاصه اش اينکه توی منطقه خليج سانفرانسيکو، هرسال دوتا برنامه دسته جمعی سيزده بدر برگذار می شه، يکی در پارکی خارج شهر لافايت در شرق خليج، يکی هم در شهر سان |